مطالعاتی درباره منابع آب دریاچه ارومیه و ویرانگری چاه های عمیق

 

 
مطالعاتی درباره منابع آب دریاچه ارومیه و ویرانگری چاه های عمیق
 

در یکی دو سال اخیر، بیش از ٢۰ مقاله درباره کاهش بی اندازه آب دریاچه ارومیه و پیشروی کرانه ها به سوی دریا، در روزنامه های پایتخت و جراید آذربایجان غربی و شرقی انتشار یافته وعلل و عوامل متعدد و متفاوتی نسبت بدین پدیده ناگوار ابراز گردیده و اظهار نگرانی شده است.


در سال ١٣۴٨، حسین برزگر، کتابچه ای با عنوان «دریاچه رضائیه» در ارومیه به چاپ و نشر رسانیده و در گفتار آب های «جاری رویه زمین» چنین نگاشته‌اند:

«... در مدت چهار ماه از سال، ١١ رشته رود نسبتاً بزرگ پرآب، با جریانی تند وارد دریاچه می‌شود که از لحاظ مقدار آب در حد نخستین قرار دارند. به شرح زیر:

تلخ‌رود از تبریز، دهخوارگان رود از آذرشهر، صوفی رود از مراغه، مروی رود از مراغه، زرینه رود از میاندوآب، سیمینه‌رود از میاندوآب، قادررود از مهاباد، باران دوز از رضائیه، برده سور رود (شهرچای) از رضائیه، نازلی رود از رضائیه، رولارود از سلماس.»

دکتر رحیم هویدا نیز در کتاب «جغرافیای چیچست یا دریاچه‌ رضائیه» می نویسد:

«... در حدود ٣۰ رودخانه بزرگ و کوچک از چار جانب بدان وارد می شود.» (ص٢٧)

اینک چهارجانب دریاچه‌ ارومیه را بررسی می کنیم تا ببینیم چگونه و چه مقدار آب از رودخانه‌های نامبرده بالا، به دریاچه فرو می ریزد. در سرتاسر جانب شمال دریاچه ارومیه، شهرهای صوفیان، شبستر و طسوج در دامنه کوه ها‌ی میشو قرار دارند که هیچ کدام از این شهرها رودخانه ندارند. آب مشروب و زراعی مردم از قنوات و چشمه ها تامین می شود. در فصل بهار و بر اثر ذوب برف‌های کوهستان و بارش باران ها در نقاط مختلف و زمین های هموار کرانه دریاچه، برکه های بزرگی از آب زه کشکی پدید می آید که در اصطلاح محلی آن‌ها را شند می نامند. اهالی آبادی پهناور و سرسبز شندآباد در جنوب شبستر از این برکه ها برخوردارند.

دکتر جمشید جداری عیوضی، استاد گروه جغرافیای دانشگاه تهران در نشریه شماره ١٨  انتشارات جغرافیائی ( مهرماه ١٣۶١) مقاله مفید و مفصلی  با عنوان «دو کویر کبودان» به قلم آورده و چنین نگاشته است:

«... در سواحل پست دریاچه به ویژه در مقابل جلگه های مصبی، به جز شمال شرق، بلافاصله بعد از حریم دریاچه، باغ ها و زمین های مزروعی قرار گرفته است. اما در گوشه شمال شرق ( در فاصله  بین بندر شرفخانه در شمال، آبادی داش‌کسن در جنوب) بعد از حریم دریاچه، جلگه کویری وسیعی قرار گرفته که به سمت شرق تا نزدیکی های  تبریز کشیده شده است. این جلگه کویری نام مخصوصی ندارد. مردم آبادی های مجاور زمین های کویری را شوره زار و باتلاق می گویند. وسعت کویر بالغ بر ١۵هزارو ٩۰۰ کیلومتر مربع و نزدیک به ٨۴٨ کیلومتر مربع آن در معرض طغیان های دریاچه قرار می گیرد. محور طولی کویر حدود ۵۰ کیلومتر و جهت آن از شمال شرقی به جنوب غربی است. پهنای متوسط آن ٣٢ کیلومتر می باشد. ارتفاع مطلق سطح کویر در گوشه شرقی ١٣۰۰ متر می باشد و مرکز کویر که هم سطح دریاست حدود ٢۵ متر پست تر از قسمت شرقی است. فرازای دریاچه ١٢٧۵ متر است. کویر کبودان چشم‌گیرترین تضاد را نه تنها در حوضه دریاچه ارومیه بلکه در تمام سرزمین آذربایجان به وجود آورده است.

آب‌های جاری رودهایی که از ارتفاعات شرقی (توده سهند) سرچشمه می گیرد به تلخه رود پیوسته و در نزدیکی آذرشهر به طور مستقیم به دریاچه یا باتلاق های ساحلی  می ریزد. به این ترتیب از طرف مشرق هیچ رودی  به سطح کویر نمی رسد.

رودهایی که از سمت شمال به سمت جنوب جریان دارند، قبل از رسیدن به کویر در سطح مخروط افکنه های بزرگ به شاخه های متعددی تقسیم می شوند و به مصرف آبیاری باغ ها و زمین های مزروعی می رسد. آب تمام رودهایی که از سمت شمال  و شمال شرقی به حوزه می رسد، دارای مقادیر زیادی نمک است. آجی چای بزرگ ترین رود این حوضه با بریدن چند گنبد نمکی در مسیر خود بیشتر از همه در تشکیل خاک های شور و حتی شوری فوق العاده دریاچه موثر است.

حسین. بابک، در فصل پنجم کتاب سیمای بناب، تحت عنوان منابع آب آورده اند:

« ... در سمت غرب بناب رسوبات دریاچه ای شامل سیلیست، نمک و رس منطقه را پوشانده و با توجه  به نفوذ پذیری کم آب‌های سطحی، موجب ایجاد باتلاق و شوره زار در این منطقه گردیده است.»(ص۴١)

«صوفی چای: یکی از رودخانه های نسبتا پرآب حوضه آبریز دریاچه ارومیه است. از این رودخانه تعداد ١٢ نهر در دشت بناب منشعب و اغلب آبادی‌های واقع در این ناحیه را مشروب می‌نماید. مازاد آب آن از طریق روستای قراچیق به دریاچه ارومیه می ریزد. اراضی این روستا به علت نفوذ پذیری کم، نمی تواند تمام آب‌ها را منتقل نماید. در نتیجه اغلب اراضی آن به صورت باتلاق و شوره زار در آمده است.» (سیمای بناب- ص ۴٧)

در تاریخ مراغه نوشته یونس مروارید آمده است:

«حوزه دشت مراغه و بناب تواماّ در حدود  ٣۴۰ کیلومتر مربع وسعت دارد که از این مقدار حدود ۴۰ کیلومتر مربع آن را زمین‌های شوره‌زار باتلاقی تشکیل می‌دهد. زمین‌های شوره‌زار اطراف دریاچه ارومیه که در حدود ۴۰ کیلومتر مربع  است از نظر زراعت و مخزن آب هیچ‌گونه ارزشی ندارند.» (ص١٩)

سمت دشت عجب شیر در حدود ٨۰ کیلومتر مربع وسعت دارد که مقدار ١۰ کیلومتر از آن شوره‌زار باتلاقی است.

حوزه دشت ملک کندی در حدود ٣٨۰ کیلومتر مربع می‌باشد که ٨۰ کیلومتر آن را زمین های شوره زار باتلاقی و بقیه را زمین‌های قابل استفاده کشاورزی تشکیل می‌دهد.» ( تاریخ مراغه- ص٢١)

این نوشته ها از اوضاع زمین‌شناسی کرانه های شمالی و شرقی دریاچه ارومیه خبر می دهند و مقدارآب رسانی رودها بدان دریاچه را ارائه می نمایند. جانب جنوبی دریاچه هم فرقی با اوضاع و آثار شمال و شرق ندارد.

مقاله «کویر کبودان» چنین پایان می یابد:

« ... در جنوب دریاچه ارومیه در جلگه رودگدار نیز کویرهای کوچکی وجود دارد. تشکیل این کویرها در اثر عدم زهکشی است که به مرور سبب تراکم نمک در خاک گردیده است. این زمین‌ها ١۰ الی ٢۵ متر بالاتر از سطح فعلی دریاچه قرار دارند. به این سبب با ایجاد  یک شبکه زهکشی مناسب می توان آب آن ها را به دریاچه هدایت کرده، از توسعه کویر جلوگیری به عمل آورد.»  دکتر رحیم هویدا، درباره رودهای جانب جنوب دریاچه، مرقوم می دارند:

زرینه رود (جغتو): در جنوب دریاچه ارومیه با تشکیل دلتای باتلاقی بسیار وسیعی وارد دریاچه می‌شود. زرینه رود مانند اکثر رودخانه های ایران در دو ماه اسفند و فروردین بر اثر آب شدن برف‌هایا باران های فصلی پرآب است، ولی در سایر فصول کم آب بوده  و کفاف احتیاجات زراعت های اطراف مسیر خود را به خصوص در قسمت های فعلی نمی دهد. (ص ۴٣)

سیمینه‌رود: از سمت غربی  نقده گذشته با تشکیل دلتای عریض باتلاق‌های کناری در سمت جنوبی دریاچه به آن وارد می شود. آب سیمینه‌رود کمتر از زرینه رود است. به علت منظم نبودن آب این رودخانه، مخصوصا کاهش فوق العاده دُپی آن در موقع کاهش آب کمتر از یک متر مکعب در ثانیه می‌باشد.» (ص ۴٩)

در نقشه سیاحتی استان آذربایجان غربی، نشریه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تهیه شده در شرکت کارتوگرافی و چاپ تهران نقشه، سرزمین های کرانه جنوبی دریاچه ارومیه از بندر حیدرآباد تا غرب بناب کویر و شوره زار ترسیم شده و رودهای گدار ( قادرچای)، سیمینه‌رود، زرینه‌رود را نه به دریاچه، بلکه وارده به باتلاق‌ها نشان داده اند.

بدین ترتیب، دریاچه ارومیه از جانب شمال و جنوب و شرق هیچ گونه آب رودخانه دریافت نمی دارد. فقط از جانب غرب، رودخانه‌های:  نازلو، شهرچایی، باراندوز ارومیه و زولاچای سلماس آب های سطحی و بدون نمک قابل شرب را وارد دریاچه می نمایند. افزون بر رودخانه های مذکور، سفره های زیرزمینی ارومیه و سلماس، بزرگ‌ترین و بیشترین ذخایر آب منطقه بوده و ریزش آن‌ها آب های دریاچه را افزایش می‌دهد و در کرانه‌های غربی بدون ایجاد کویر، باغ ها و کشت‌زارها پدید می آورد.

دکتر جمشید عیوضی می‌نویسد:

«نوار شوره زار پیرامون دریاچه، در جلگه های مصبی عرض آن زیاد است. به ویژه در جنوب شرقی و شمال شرقی به چند کیلومتر می‌رسد. اما در شمال و مغرب از چند ده متر متجاوز نیست.»

حسین. برزگر، اطلاعات بیشتری ارائه می دهد:

«... بارها مشاهده شده که در بعضی از ایام خشکسالی آذربایجان، ناگهان و برخلاف انتظار، آب دریاچه افزایش قابل توجهی پیدا کرده است. به طور کلی باید قبول کرد که همواره ارتباط مستقیمی بین میزان بارش فلات ارمنستان و افزایش آب دریاچه وجود دارد. در بعضی از جزایر میان دریاچه، چشمه های بزرگ کوچک آب شیرین وجود دارد که مسلم است منابع آن ها در زیر طبقات اولیه کف آن قرار گرفته که امکان اختلاط آب‌های شور و شیرین را با هم نمی دهد. همچنین رقت آب در ساحل کوهستانی شمال غربی است (سلماس). با وجود این که هیچ گونه رود بزرگ پرآبی در آن ناحیه به دریاچه نمی ریزد. علت آن جز وجود چشمه‌های آب شیرین کف دریاچه چیز دیگری نمی تواند باشد. منتهی چون در این قسمت عمق دریاچه بیشتر می باشد، نیروی چشمه های مذبور، قدرت آن را ندارند که فوران آب شیرین را به بالاتر از سطح آب بفرستند. اما در یکی  از همین چشمه‌ها که در سمت جنوبی جزیره سنگی واقع در شمال «سنگ کاظم» قرار دارد در اردیبهشت ماه هر چند ثانیه آب های شفاف از سطح آب دریاچه فوران نموده دوباره به سطح آب واژگون می گردند که از جزیره سنگ کاظم با منظره‌ای بسیار شکوهمند و زیبا دیده می شود. زیباترین کناره‌های خوش‌منظر و تماشائی دریاچه در سمت شمال‌غربی و ناحیه مصفای قراباغ قرار گرفته است.« ( صص ٢١-٢٩)

این نوشته ها اطلاعات جامع و نمودار آبگیری دریاچه از رودخانه های چهارجانبه تا سال ١٣۵۰ بوده است. ساختار و نموداری که از هزاره و قرن‌ها پیش پدید آمده و در سده نوزدهم میلادی جهانگردان بسیاری که از این دریاچه دیدن کرده‌اند، همین اوضاع کویرزائی و کرانه های مردابی شمال و شرق و جنوب دریاچه را خاطرنشان ساخته  از فراوانی آب سواحل غربی و آبادانی دهات مجاور آن سخن‌ها رانده اند. از میان آنها آزمایش های آلفرد هیچکاک آمریکائی و گزارش های دقیق و پیرامون شمول مورتیس واگنر آلمانی قابل تقدیر است. نوشته های جیمز موریه بی ارزش و افسانه.

جیمز، بیلی. فریزر، در نخستین مسافرت خود به آذربایجان  در تابستان  ١٨٢٢ م. به واسطه شیوع بیماری وبا، به اتفاق کلنل مون تیت از تبریز بیرون آمده و به سوی باش قالان، مرز ایران و ترکیه رفته و گزارش سفر خود را چنین نگاشته: روز پنجم اوت، به اتفاق کلنل مون تیت برای بازدید از دریاچه شاهی ارومیه و پیرامونش، تبریز را ترک کردم. نرسیده به شرفخانه به ما آگاهی دادند که آب دریاچه در ١٢ و ١۴ سال گذشته خیلی کاهش یافته و سواحل دریا بیشتر به خشکی تبدیل شده است. کرانه های شوره زار و خشکیده ۵۰۰ یارد وسعت داشت. شرفخانه زمانی بندر بوده. امروز دور و بر پرنمک آن به صدها یارد می رسد. اهالی شمال شرقی دریاچه تا شرفخانه اظهار می دارند در اثر استفاده زیاد از آب رودخانه پیش از ورود به دریا کاهش کنونی پدید آمده است. ولی این علت قابل توجیه نیست. اهالی محل اعتقاد دارند که یک جانور عظیم الجثه هر چند گاهی به کنار دریا می‌آید و آب ها را به کام خود می‌کشد. رودخانه آجی چای که از تبریز می گذرد، مقادیر زیادی خاک رس و شن و گیاه پوسیده در مسیر خود به کرانه های دریاچه گسترده و بستر می‌سازد. (ص ٣٢٢- ٣٢٣)

  همین جهانگرد از غرب دریاچه هم گزارش دارد:

«... در بخش شمال غربی دریاچه شاهی، به فاصله ١۵ میل از دریا، شهر سلماس در کنار رودی قرار گرفته است که به سهولت می‌توان در آن قایقرانی کرد.»

   روبرت. مینان، کاپیتان ارتش بمبی و عضو انجمن شاهی آسیائی، روز اول آوریل ١٨٣۰م. از تبریز  به خسروشاه و اسکو رهسپار شده و در ادامه سفر از نخستین دیدار خود از امواج پشت در پشت دریاچه در دهخوارگان  سخن ها رانده است. او می‌نویسد: ١۶میل آن سو‌تر از دهخوارگان، به دره تنگی رسیدیم: جویبارهای چندی آب‌های لجن دار را آرام آرام به سوی دریاچه سرازیر می کرد. از زمین‌های  دهکده خفیه چشمه‌های آب آهن‌دار می جوشید. از این دهکده در حاشیه دریاچه، سنگ‌های معروف«مرمرتبریز» تهیه می شود. به فاصله دو میل از کرانه های دریاچه، در زمین های باتلاقی و شوره زار غرب دهکده، نی زارهای  وسیعی روئیده است.

 دریاچه ارومیه شگفتی‌ها دارد. با این که آب های ١۴ رودخانه بدان می‌ریزد، ظاهرا افزایشی نشان نمی دهد. ولی کاهش آب‌های دریا مسلم و آشکار است. این دریاچه  سه برابر اقیانوس نمک دارد. تبخیر آب‌ها بیش از آبگیری و ذخایر آن‌ است.

دریاچه ارومیه ٨ یا ١۰ جزیره دارد. درختان فراوانی که در آن جزایر رشد یافته اند. سوخت شهر تبریز و چند شهر دیگر از این جزایر تهیه می شود کالائی که کمیاب و پربهاست. از صخره‌های جزایر به ارتفاع ۴۰ پا آب فوران می کند.

  نزدیک به غروب آفتاب، تاریکی و خاموشی وحشتناکی بر پهنه و پیرامون دریاچه سایه می افکند. در همین هنگام بود که قصد گردش پیاده در کرانه های دریاچه کردم، زمین زیر پایم گویی که آب‌هایش تازه فروکش کرده و هنوز نرم است. ساحل غربی دریاچه بلند و مطلوب به نظر می رسد. حاشیه شمالی آن کم عمق و مردابی است و یک نوار پهن از ماسه دریائی  در ساحل شمالی بستر یافته است. در این صحرای کویر مسافر غریب چنین احساس می کند که به امداد و الهام غیبی از بحرالمیت دیدن می کند.» ( ج ١ ص ١٨۰ )

   مورتیس. واگنر، جهانگرد دانشمند آلمانی، در جولای ١٨۴٣ م از خوی، تسوج و شبستر به تبریز سفر کرده و در گزارش های  خود آورده است:

«دوازده میل از زمین های ساحل شمال شرقی دریاچه ارومیه یایر و لجن زار می باشد. از شهر تبریز مقادیر زیادی نمک  به دریاچه دارد و دایره ای به وسعت ٢۰۰ میل را تبدیل به گل و لجن کرده است.» ( ج ١ ص ٩۰)

 واگنر، در مسیر سفر از تبریز به مراغه نوشته است:

«پیش از این که به معادن سنگ مرمر داش‌کسن برسیم، پانورامای دشت پرنمک سواحل دریا در منظر چشمان ما قرار گرفت. در بین داش‌کسن و بناب فقط یک رود باریک به دریاچه می ریخت، دیگر هیچ گونه آبی بدان وارد نمی‌شد. در موقع ترک معادن مزبور، تا آن‌جا که مقدور بود، تلاش کردم که به کرانه های آبی بحرالمیت ایران نزدیک شوم، ولی دشت نمکی و باتلاق های آن، بیش از ۵۰ قدم اجازه حرکت به من نداد.» ( ج ١ صص ١٩٧- ٢۰۰)

  م- واگنر، در غرب دریاچه از رودخانه های نازلو و شهر چایی و باراندوز ارومیه و زولاچای سلماس که از زاب بزرگ سرچشمه می گیرند. سخن ها رانده و قصد داشتند که از منطقه کردستان حکاری بازدید علمی به عمل آورد، میسیونرهای آمریکائی وابسته و مامور روسیه در ارومیه، ایشان را از این نیت بازداشتند. پنجاه سال بعد از م. واگنر، محقق آمریکایی ادوین، رایت، متولد شهر تبریز با سابقه ١۶ سال گردش پژوهشی در آذربایجان، از خاطرات خود چنین یاد کرده است:

«در سال ١٨٩۶ م، در دهکده خسروآباد سلماس بودم. زمین لرزه ای در این سرزمین پرآب اتفاق افتاد، در دهات شرق خسروآباد و- آب‌های زیرزمینی در اثر زلزله فوران کرد و از چاه‌ها و چشمه ها بیرون ریخت. پایه و دیوار خانه ها نم پس داد. بدین سبب اهالی محل موقتاً دهات را ترک کردند تا با ایجاد آب راه‌های مناسب، آب های گردآمده را به کانال ها هدایت نمایند.

  (j.N.E.S- VOL:١٩۴٣,٣.p: ١٨۵

  دو سال  بعد از ادوین، رایت، استاد دانشکده مکدولن اکسفورد به نام: ر. ت. گانتر، از طرف انجمن شاهی جغرافیائی لندن ماموریت رسمی یافت که دریاچه ارومیه و پیرامومنش را بررسی علمی نماید.

 گانتر با ابراز شگفتی از کاهش و افزایش آب‌های دریاچه با تعیین ٨٢ درجه فارنهایت گرما در مردادماه، اثر میزان تبخیر را بیش از آب های وارده می‌داند. نمک دریاچه را ٣/۵ شوری بحرالمیت می نگارد. او می‌نویسد: «در سال‌های اخیر ساکنان دهات کرانه های دریاچه در ناحیه سلماس و ارومیه از بالا آمدن آب شکایت می کردند که گاهی آب از تنورهای نان پزی آنان بیرون می زند و بعضی خانه ها و زمین های کشت شده را آب فرا می گیرد.»

(j.g- ١٨٩٩p: ۵١۰.)

  تا چند سال گذشته، اهالی سلماس همه ساله از اوایل مردادماه تا بیستم آبان‌ماه، برای استفاده از آب دریا و تفریح تابستانی، به دهکده «آغ زیارت» قراباغ  واقع در ٢۰ کیلومتری شهر رفته، در کنار دریا چادر میزدند و چند روزی در آن‌کرانه‌ها به سر می‌بردند. تاکسی‌ها  اتوبوس‌ها هم تورهای روزانه داشتند. کسانی که بعد از آب‌تنی از دریا بیرون می آمدند، به محض خشک شدن بدنشان، ذرات رسوب نمک در پوست و موهای آنان نمایان می شد. برای شستن نمک ها به حوضچه‌های آب شیرین که ١۰۰ متر بالاتر از چادرها به عمق یک متر و کمی بیشتر کنده بودند، مراجعه نموده با یکی دو سطل آب شیرین از تن‌شان نمک زدائی می کردند.

این پدیده‌ها و پنهان آب‌ها، نیاز به تحقیق زمین‌شناسی و بررسی امور آب و آبیاری شهرهای ارومیه و سلماس دارد.  درباره ارومیه اطلاعاتی ندارم، ولی مختصر مطالعاتی درباره زادگاه خود(سلماس) انجام داده‌ام که کوتاه شده آنها را درباره آب و آبیاری عرضه می دارم.

 آقای ابوطالب. مهندس، پایان نامه دکترای خود را در دانشگاه تهران با عنوان: «منابع آب ایران از نظر توسعه اقتصادی» به قلم آورده و در سال ١٣۴۴ به چاپ و نشر رسانیده است. در جدول شماره ۶ کتاب مذکور، ضمن ارائه آمار و آثار قسمتی از چاه‌های مهم شهرهای ایران، چاه موتوری شهر سلماس که در سال ١٣۴٢ حفر شده، با عمق متوسط ١٢۰ متر و سطح ایستابی ٧ متر با دبی متوسط ٧۶ لیتر در ثانیه ثبت شده است. بنا به تحقیق مولف، از حیث عمق فقط چاه‌های یزد و بندر شاهپور و سلماس به ١٢۰ متر رسیده اند. بالاترین دُبی  چاه های ایران را شریف آباد با ۵/٩١ لیتر در ثانیه داشته، دومین دُبی سلماس ٧۶ لیتر در ثانیه بوده است. از نظر کم ترین سطح ایستابی، چاه های مرودشت در مقام اول بوده، اردبیل و سلماس از این لحاظ در مقام دوم می باشند. ( ص ۴٩)

  وزارت آب و برق در سال های ١٣۴٧ و ١٣۴٨، برای انجام مقدمات پروژه ساختمان سد زولا، گروه مهندسان مشاور آبکاو را مامور بررسی ژئوالکتریکی آب‌های زیرزمینی سلماس کرد. در سال ١٣۴٨ نیزهیئات دیگری را جهت شناسائی آب‌های زیرزمینی منطقه سلماس فرستاد.

در قسمتی از گزارش های مهندسان مشاور آبکاو آمده است:

«فعالیت های زمین‌سازی(تکتونیک) فنتج  به تشکیل شرایط مناسب زمین شناسی و پرشدن فرورفتگی دره مانند از رسوبات دوران چهارم با ضخامت بالنسبه زیاد شده است. قسمت غربی منطقه رسوبی از مواد درشت از قبیل قلوه سنگ و شن و ماسه های درشت تشکیل شده است که به تدریج در جهت شرق از ابعاد آن ها کاسته شده و به میزان مواد ریزتر افزوده می شود.

  چندین حلقه چاه در این منطقه به وسیله افراد مختلف حفر شده است. متاسفانه هیچ‌گونه اطلاعاتی در مورد آن ها در دست نیست.کلیه آن‌ها به صورت آرتزین می باشد. از نظرگاه هیدروئولوژی، توجیه مشخصه مهم طبقات غیر قابل نفوذ عمیق تر، امری است مشکل. چه کیفیت آب های زیرزمینی حاصله از چاه های کم عمق- مشابه چاه های عمیق حفر شده در این منطقه است. بدینترتیب می‌توان گفت که: رسوبات دوران چهارم در دشت سلماس دارای وضعیت مخصوصی هستند که در قسمت شرق فشرده، ولی در قسمت غرب فشرده نیستند. طبقه آبده فشرده نشده به وسیله آب رودخانه های: زولاچای، دیرعلیچای، در یک چای تغذیه شده و بدین لحاظ آب این رودخانه‌ها تاثیر مستقیم بر وضعیت هیدرولوژیکی طبقات رسوبی آبدار این قسمت دارند.» (ص ٣٣ و٣۴)

   مطالعات شناسائی آب های زیرزمینی منطقه سلماس – اداره کل آب های زیرزمینی وزارت آب و برق در سال ١٣۴٧ – بر این است که:

«... در منطقه سلماس ١۴ حلقه چاه نیمه‌عمیق، ٨ حلقه چاه عمیق، ١۶ حلقه چاه آرتزین وجود دارد که تخلیه سالیانه آن‌ها حدود ۵/١١ میلیون متر مکعب است. تعداد قنوات منطقه  ٢٣ رشته است که تخلیه سالیانه آن‌ها در حدود ٢١ میلیون مترمکعب است. بالاخره ١٩ چشمه سار با تخلیه سالانه٧ میلیون متر مکعب در منطقه وجود دارد. جمع تخلیه سالیانه از منابع آب‌های زیززمینی به وسیله چاه ها و قنوات و چشمه ها در این منطقه، در حدود ۵/٣٩ میلیون متر مکعب می باشد.( ص۴)

گزارش آب‌های  زیرزمینی:

  جهت جریان آب زیرزمینی در منطقه سلماس تقریباً از غرب به شرق بوده و  از شمال و جنوب نیز جریان‌های مختصری وجود دارد که همگی این جریان ها به دریاچه ارومیه منتهی می‌شوند.

  منطقه سلماس با دشت ١۵ کیلومتر عرض و ٣۰ کیلومتر طول، به علت داشتن رودخانه های پرآب و تغذیه جانبی از ارتفاعات آهکی و ماسه سنگی اطراف و وجود آبرفت ضخیم، اصولا از نظر آب‌های زیرزمینی بسیار غنی و جالب می باشد. به همین نظر با توجه به بهره برداری فعلی امکان استفاده بیشتر از آب‌های زیرزمینی در این منطقه وجود دارد. به خصوص که در حال حاضر مقدار زیادی از آب‌های زیرزمینی توسط آب‌ها خارج شده، به دریاچه می ریزند. منابع زیرزمینی از سلماس به سوی دریاچه ارومیه غنی تر می‌شوند و یک باند نسبتاً بزرگ آرتزین در حاشیه دریاچه تشکیل می دهند.

  به نظر می‌رسد این منطقه آرتزین به علت رسوب گذاری متناوب دانه ریز و دانه درشت رودخانه ها و سیلاب‌ها و همچنین ته‌نشین شدن مواد دانه ریز و رس در انتهای مسیل‌ها و ابتدای ورود به دریاچه،  همچنین بعلت برخورد با آب شور دریاچه ارومیه به وجود آمده است.

    فشار و جهت جریان آب زیرزمینی نیز در به وجود آمدن ناحیه آرتزین دخیل بوده است. تا به حال حفاری در این منطقه تا سنگ کف ادامه نیافته و بیش از ١٢۵ متر حفاری نشده است. ولی شواهد نشان می دهد که ضخامت آبرفت باید بیش از مقدار فوق باشد. بیش از ٢۰۰ متر تخمین شده است.»

(گزارش شماره ٣٨ وزارت آب و برق،‌ص ٣۴ و ٣۵)

ادامه گزارش:

«سطح برخورد به آب زیرزمینی در این منطقه بین ۴۵ درصد تا ٢۵ متر تغییر می یابد. اصولًا به علت وجود آب های سطحی کافی به حفر چاه در این منطقه توجه چندانی نشده است. فقط در فصل تابستان و مواقع کم آبی، از آب چاه‌ها استفاده می‌شود. به علت عدم احتیاج، آب چاه های آرتزین این منطقه اکثرا به هدر می‌رود. ضروری است که در این مورد اقدامات لازم از قبیل گذاشتن شیر و مهار کردن آنها به عمل آید.(ص ٣٧)

  در گزارش نهائی «پروژه سد زولا» آمده است:

«تحقیقاتی که برای گزارش توجیهی به عمل آمده، ثابت کرده است که در دشت سلماس دونوع طبقه آبدار وجود دارد. در مجاورت سطح زمین یک طبقه دارای آب آزاد، و در زیر آن یک سیستم طبقات آبدار تحت فشار وجود دارد. در جریان تهیه گزارش، بعضی روابط هیدروئولوژیکی  مربوط به این حوزه، برای اولین بار کشف و ثابت شد که طبقه آبدارآزاد، به استثنای بخش منتهی الیه غربی، سرتاسر دوره سلماس را پوشانده است.»(ص ٢۵)

   این همه ذخایر عظیم  آبی و نعمت الهی از کدام منابع فیاض نصیب دشت سلماس شده است؟ این مسئله نیاز به تحقیق و تدقین دارد. به موجب معرفی‌نامه مورخ ١٢/١۰/۶١ دوست فقید و همشهری‌ دانشمندم  شادروان دکتر ابراهیم جعفرپور عضو هیات علمی و رئیس گروه دانشگاه تهران، این جانب اطلاعات فوق را از آرشیو وزارت آب و برق استخراج و مورد مطالعه و استفاده قرار دادم.

  مطالعه کتاب «مرزهای ایران» بدین نیاز ما پاسخ می دهد و از حقایق آفرینش و دقایق نحم و آلاء رب رحیم و منان آگاهمان می سازد. مهندس محمدعلی مخبر، در آن کتاب می نویسد:

«... در جنوب بلوک قتور دره، رود آلباق واقع شده که شعبه اصلی زاب بزرگ  است. این دره از سه سمت محدود به کوه قوج، گردنه کاج کول و کوه سورآوا ( به ارتفاع ٣٣٣۰متر)، گردنه دشوان، گردنه برشخوران ( ٢۴۰۰ متر) می باشد. سرچشمه زاب بزرگ در این کوه های هرزی است. کوه  هراویل  یکی از رشته‌های مرتفع و عظیم سرحدی است که ٣۵٣۰ متر از سطح دریا بلندتر است. این کوه  از گردنه برشخوران شروع و به کوه تا ولا ختم می‌شود. در جنوب آن گردنه خان سور یعنی محل نشانه مرزی ٣۶٣ است که راه بلوک شاهپور(سلماس)  و چهریق ایران، به باش قلعه ترکیه  از آن‌جا می‌گذرد.» ( مرزهای ایران- ص ١٣٢)

    سرچشمه زاب بزرگ در غرب سلماس در پای کوه همیشه برف هراویل همان منبع عظیم و فیاض است که به تصریح دایره المعارف بریتانیکا در ماه های سپتامبر و اکتبر مقدار ٨۴ متر مکعب و  در ماه های پرآب آوریل و مه ٨۰٧ متر مکعب در هر ثانیه آب تخلیه می کند. این سرچشمه بی پایان  و فیض رسان، در چهار جانب شمال، جنوب، شرق و غرب ایران، به چهار دریا و دریاچه معروف آب های گوارا می رساند:

١-رودخانه قتورخوی، از میان نشانه های مرزی ٢٨٨ و ٢٨٩ می‌گذرد، آب‌هایش را پس از دشت خوی، به رودخانه کر ملحق کرده به دریای خزر در شمال ایران می‌رساند.

٢-رودخانه معروف دجله که در جنوب ایران به خلیج فارس می ریزد، ۶۵ درصد از آب های خود را از زاب بزرگ دریافت می دارد.

٣- از غرب سرچشمه زاب بزرگ، افزون بر این که ٨ رودخانه فرعی به دریاچه وان سرازیر می شود، رودخانه عظیم و معروف خوشاب نیز از کوه های مرزی ایران و ترکیه سرچشمه گرفته به دریاچه وان می پیوندد.

۴- رودخانه های دیرعلی چای، در یک، زولا در سلماس- رودهای معروف نازلو، شهر چایی، باران دوز ارومیه، از جانب شرق سرچشمه زاب بزرگ نبمان یافته، از دامنه‌ کوه های مرزی تا کرانه‌های دریاچه ارومیه سطح زمین‌های این مناطق را به آب و آبادانی، چشمه ها و کاریزها و چاه های آرتزین (آب افشان) در زیرزمین‌ها پدید می‌آورند. دشت‌های سلماس و ارومیه را به « جلگه  ساحلی» تبدیل می کنند.

  کلنل. مون.تیت مهندس دانشگاه مدرس هند، و دو دانشمند نامی آینس ورث و هر فررسام پژوهشگران اعزامی انجمن شاهی لندن، در سفرنامه های خود دریاچه «خان‌سور» در کوهستان‌های حکاری را بررسی کرده و آن سرچشمه رفیع و وسیع را به دریاچه های کوهستانی آکرون در ایالت اوهایو تشبیه نموده و در نقشه های ترسیمی آکرونال ثبت کرده‌اند.

   در سال ١٩۴٩، دانشمند معاصر آمریکائی، کارلتون، کون مولف کتاب «تاریخ بشر» ضمن بازدید از دریاچه ارومیه، با ابراز شگفتی مرقوم می دارند دریاچه‌های نمکی که ژرفای آنها کمتر از ٣۰ متر باشد.

مهدی. مومنی در کتاب فرهنگ جغرافیائی مرقوم می‌دارند:

« ... یک چاه آرتزین ممکن است روی یک جلگه ساحلی تشکیل شود. جائی که آب در میان لایه های صخره های خلل و فرج دار که بین دو لایه غیرقابل نفوذ به طرف دریا قرار گرفته است، فرو رود.» (ص ٢٧)

    فقط در ماه های بهار که برف ها آب می‌شود و باران های بهاری می بارد، موجودیت آبی خود را نشان می دهند. پس از فصل بهار در اثر کاهش  آب رودخانه‌ها و تبخیرهای تابستانی، پیرامون دریاچه ها به مرداب و شوره زارها  تبدیل می‌شود و از وسعت دریاچه می کاهد. مانند حوضه قونیه در آناطولی. اما، دریاچه ارومیه با حداکثر عمق ١۶ متری همواره کیفیت خود را به خوبی حفظ کرده است.» ( ص١۴)

  پایداری کیفیت آب های دریاچه ارومیه از قرن‌ها پیش به همان حالت بوده و ادامه داشته است. صد سال پیش از «کارلتون . کون ویلیام . کنت. لافتوس،» زمین‌شناس و مرزپیمای انگلیسی، در سال ١٨۵٢ م، ضمن بازدید پژوهشی از روستای گورچین قلعه  قراباغ، افزایش آبهای دریاچه را یادآوری نموده، میزان نمک موجود در هر متر مکعب را ١۰۰ کیلوگرم تعیین کرده است. ١٢۰ سال بعد از لفتوس، مهندسین و کارشناسان سازمان آب و برق در سلماس هم هر متر مکعب آب دریاچه را دارای ١۰۰ کیلوگرم املاح گزارش می دهند. بنا به تصریح منابع مکتوب و مشاهدات عینی اهالی شهرستان ارومیه، در سال ١٣۴٨ آب دریاچه چندان افزایش یافت و بالا آمد که بیشتر اسکله‌ها، پل‌ها، بنادر و چادرها و پلاژهای شهرداری به زیر آب فرو رفتند، مخصوصاً در کلمان خانه.

 بر سر این همه مواهب الهی چه بلائی آمد؟

   امروزه کرانه های دریاچه خالی از موج‌های آرام و آب های نیلگون و چشم نواز است. انعکاس شعاع آفتاب تابیده بر نمک‌زارهای پهناور، چشم‌ها را آزار می دهد و قلب ها را می فشارند، از هر کرانه ناله و ندا می رسد:

یادبادآن روزگاران یادباد.

علل و عوامل نابودی دریاچه ارومیه

    طی چند دهه اخیر بر خلاف گذشته،  کندن چاه های عمیق و نیمه عمیق در مزارع و باغات و دهات و مواضع دیگر به  هر عنوان و هر مقدار مجوز یافته و توسعه پیدا کرده است. به منظور تهیه مدارک برای تدوین کتاب «تاریخ و جغرافیای سلماس» در اردیبهشت  ماه ١٣۶٣، به اداره محترم آب و آبیاری شهرستان سلماس مراجعه و از حفر تعداد چاه های عمیق درخواست آمار کردم. مسئولان آن اداره تعداد چاه های عمیق را ٢٧۰ حلقه و نیمه عمیق را ١۴۵ حلقه اعلام کردند. در سال١٣٧۴ تعداد چاه های عمیق و نیمه عمیق را متجاوز از ١۴۰۰ برآورد می‌کردند. از آن تاریخ به بعد، به مراجعات مکرر و درخواست های شفاهی و کتبی اینجانب هیچگونه پاسخی نداده  و آماری هم ارائه نکرده اند. دکتر  پرویز کردوانی، استاد گرانمایه دانشگاه تهران، در کتاب «منابع و مسائل آب در ایران» نوشته اند:

 «چنانچه سفره آب زیرزمینی مرتفع تراز رود یا دریا شده باشد آب های زیرزمینی وارد آب‌های نامبرده (رودخانه و دریا) می شود.»

(ص ١٩۵ ج ١و١٨۵ ج٢)

    بنا به گزارش واحد آب اداره کل منابع زیرزمینی دریاچه ارومیه از سطح دریای آزاد ١٢٢۰ متر ارتفاع دارد. ارتفاع متوسط دشت سلماس ١۴٣۰ متر و قله کوه های این منطقه ۴۰۰۰ متر از سطح دریای آزاد بلندتر است. (ص ٣٢) این دشت بلند با ۵۵۰ کیلومتر مربع وسعت و دو طبقه سفره آبدار در سراسر دره سلماس، جریان آب‌های زیرزمینی‌اش به دریاچه ارومیه منتهی می شود. به گزارش رسمی اداره آب و آبیاری «منابع زیرزمینی سلماس به سمت دریاچه ارومیه غنی تر می شوند و یک باند نسبتاً بزرگ آرتزین در حاشیه دریاچه تشکیل می دهند.» (صص ٣٢-٣۵)

  این همه ذخایر آبی و منابع بی‌پایان، با حفر چاه های مجاز و غیرمجاز، پروژه‌های نسنجیده، برداشت آب بی رویه و بی‌حساب از چاه‌ها، مصرف بی‌محابای آن (با سیستم موجود ۶۵ درصد اتلاف آب)، تخلیه مدام الکتروپمپ‌ها، باعث شد که سفره های غنی زیرزمینی و فوار دسیع آرتزین های حاشیه دریاچه به نیستی و نابودی کشانیده شود. قنات‌ها و چشمه‌ها که سالیانه ٣۰ میلیون متر مکعب آب زلال از دل زمین بیرون می ریختند، به زودی خشکیدند. چاه های  نیمه عمیق دیگر برآورد نیاز نکرد. امروز تنها چاه های ژرف ر دایر است.

 همین آفت و آسیب ته کشیدن آب های زیرزمینی ناشی از حفر چاه های عمیق، کشاورزان و روستائیان شهرهای شبستر و تسوج را هم گرفتار کرده است.     

   احمد. سلیمی‌فرد، در کتاب «نگاهی به تاریخ و جغرافیای شبستر، تسوج و صوفیان»‌ آورده اند:

«... برابر آمارهای موجود در اداره آبیاری شبستر، تا پایان سال ١٣۶٨ در این منطقه ۵٨۵ حلقه چاه عمیق مورد بهره برداری قرار می‌گرفته که آب بیشتر چاه‌های عمیق هم به تدریج یکی پس از دیگری قطع می شود یا این‌که شور می‌گردد.( ص ١٢)

 مدیریت کشاورزی شهرستان شبستر، تعداد ١٢۰ رشته قنات دایر در سال ١٣٧٨ اعلام نموده است. در صورتی‌که در سال ١٣۵۰ در این منطقه ۵٣۵ رشته قنات دایر بوده که به علت خشکسالی واُفت آب‌های زیرزمینی ۴١۵ رشته قنات خشکیده است. عامل دیگر خشکیدن قنوات منطقه حفر چاه‌های عمیق در حریم قنوات است. ( ص ٢۶۴)

   هر چند چاه‌های عمیق در کوتاه مدت موجب آبادنی شده و تا حدودی مسئله کم آبی را حل کرده است. ولی حفر چاه‌های عمیق هم موجب از بین رفتن کلیه قنوات آبادی‌های جلگه گردیده است. چنان که در پائین جاده صوفیان تسوج به استثنای چند روستای معدود یا هیچ قناتی دایر نمانده و به کل خشک گردیده است. (ص ٢۶٧)

   استفاده بیش از اندازه معمول و مجوز صادره از اداره آبیاری از چاه های عمیق هم با خشکسالی های پنج و شش سال اخیر، سفره های آب زیرزمینی را با کمبود آب مواجه ساخته و آب بیشتر چاه های عمیق هم یا کم شده، یا شور شده و یا به کلی قطع گردیده است. ( به خصوص وایقان)  (ص ٢۶٨)

   از سال ١٣٧۵ به بعد خشکسالی و کم آبی مشکلاتی را در منطقه به وجود آورده که موجب خشکیدن بیشتردرختان مثمرو غیرمثمر در روستاهای کوهپایه و جلگه گردیده است.» (پانویس صفحه ٢۴٨) چاه های عمیق و نیمه عمیق حومه شهرستان ارومیه.

  در تاریخ ١۴/١۰ ٨٧ ، وسیله یک مقام صلاحیت دار از سازمان آب و آبیاری شهرستان ارومیه، تعداد چاه‌های عمیق و نیمه عمیق و میزان تخلیه آب آن‌ها استعلام گردید، پاسخ دادند که: در شهر و حومه ارومیه تا آن تاریخ ١٨٢٢۴ حلقه چاه عمیق و نیمه عمیق به حفاری و بهره‌برداری رسیده و تخلیه سالیانه آن‌ها بالغ بر ۰۰۰/۰۰۰/۶١۴ متر مکعب می‌باشد.

   در خردادماه ١٣٨٩، آمار چاه‌های شهر ارومیه و حومه به تفکیک زیر بوده است:

١-در بخش کشاورزی:

چاه نیمه عمیق ثبتی ( مجاز ) ۴٨۰/١١ حلقه

چاه نیمه عمیق غیرثبتی (بدون مجوز) ١۴۵/۴حلقه

چاه عمیق ثبتی ٨٢۶ حلقه

٢-بخش صنعتی:

چاه نیمه عمیق صنعتی ٣۶۰ حلقه

چاه عمیق صنعتی٩۵ حلقه

٣-در بخش خانگی:

چاه عمیق شرب روستائی ٢٨۰ حلقه 

چاه عمیق شرب شهری ٢٣۵ حلقه

چاه ماده ۵ شرب بهداشتی ٢۶ حلقه

جمع کل ۴۴٧/١٧ حلقه

  اگر در ١٩۰ سال پیش روستائیان پیش روستائیان شبستر به جیمز. بیلی. فریزر اظهار می‌داشتند که گهگاهی غول عظیم الجثه ای به ساحل دریاچه می‌آید و آب ها را به کام خود می کشد. امروزه هیولای مزبور واقعیت پیداکرده، به نام چاه عمیق آب‌های دشت و دریا و شهر و روستا را به کام خود می‌کشد، گهگاه هم نمی‌شناسند چاه و چشمه و کاریز سهل است سفره حال و نوار چاه های آرتزین می بلعد سفره های آب زیرزمینی را از ژرفای صدمتری تا زیر تنور نان پزی روستائیان غورت می دهد. سرانجام کفکیرش به ته دیگ می خورد، جگر تشنه و خشک لب جان می دهد و جسدش زباله دان می‌شود.

پایان سخن:

   جائی که حفر ۵٨۵ حلقه چاه عمیق، چنان بلا و بی آبی و ویرانی برای مردم شبستر و حومه ایجاد کرده است. چند هزار حلقه چاه الکتروپمپ دار سلماس، همراه ١٧ و ١٨ هزار حلقه های عمیق و نیمه عمیق حومه ارومیه، خدا می داند چه غارتی را به بارآورده  دشت دریا را ویران و نمک‌زار کرده است.


نویسنده : دکتر فیروز منصوری 

پست الکترونیکی :  firozmansori@yahoo.com

فاجعه وحشتناک قتل‌عام و غارت شهر تبريز در ٩٩٩ هجري

به نوشته اوزون چارشلو، از سال ٩٩٢ هجري بحران مالي در کشور عثماني آغاز شد. دولت در اثر کمبود درآمد و ازدياد هزينه، به تدريج عيار سکه هاي نقره و طلا را کاهش داد و اين امر باعث عصيانهاي خونين و وحشتناک يني‌چريان شد. 


ابراهيم پچوي در جلد دوم تاريخ خود تحت عنوان: «تبريز قوللارنين عصياني و جعفر پاشانن مزبور لره قتلعامي» چنين آغاز سخن مي‌کند: قتل‌عام قولها وسيله وزير مزبور از نوادر و غرايب روزگار بوده، در دولت عليه عثماني نه همچو چيزي از سلاطين گذشته در تاريخ ثبت شده، و نه از زبان کسي مسموع افتاده است. بدين جهت ضرورت دارد که به تفصيل درباره آن حادثه قلمرسايي کنم. داستان بدين قرار است:١ 

 جعفرپاشا بنابه مقتضيات زمان، سکه‌هاي شاهي را که از زمان سلطان سليم اول رايج بود، به نصف عيار معينه ضرب کرده و مواجب سربازان را بدان سکه‌ها مي‌پرداخت. مزدبگيران پس از مدتي معترض شده اظهار داشتند که: حقوق ما به نصف کاهش يافته است. جعفرپاشا به مزد بعضي از آنها از پنج الي ده آقچه افزود و موقتآ سر و صدا را خوابانيد. ولي اين ترفيع چاره درد آنان نشده، روزي عده بيشماري به تعرض برخاسته و سکه‌هاي نيم عيار را نپذيرفتند و در مقابل پاشا سخنهاي غلو راندند، نگهبانان قلعه به نحوي دفع غائله کردند و پاشا هم يکي دو ماه خودش را از انظار پنهان کرد.
 قولها متفق شدند و آغاي خودشان را به مقام وزارت برگزيدند. با مراجعه به دفترداري، به عتاب هر چه دلخواه‌شان بود ثبت دفتر کردند و مواجب خود را ترقي دادند. سپس به وزير جعفرپاشا هم پيغام فرستادند که بهتر است فرار نموده از دست آنان به آستانه سلطان شکايت نمايد.


قلعه بزرگ تبريز ساخت عثمان پاشا سه در خروجي داشت، دو تاي آن را ديوار کشيده و مسدود ساختند و براي يگانه در خروجي روزانه به نوبت ۵۰ نفر گمارده مانع خروج وزير شدند. جعفر پاشا به مضمون :

مرغ زيرک چون بدام افتد تحمل بايدش

 عمل نموده ضمن اشتعال انتقام‌جويي دروني، وسايل مصالحه را فراهم ساخت و براي ترفيع و آشتي، آنان را به باغچه جنب قلعه به ضيافت دعوت کرد. و با بذل انعام و احسان و انجام روبوسي و صرف شام، طرفين سوگند ياد کردند که ديگر از گذشته‌ها سخن نرانند و مخالف يکديگر نباشند. در مواقع ضرور به نماينده مختار مراجعه نمايند.

 دو سه هفته از اين ماجرا گذشت. روزي جعفرپاشا دستور داد وسايل پخت و پز و پذيرايي را در باغچه قلعه فراهم ساختند و قول‌ها را دوباره به ضيافت شام دعوت کرد. منزل رضوان آغامهردار جعفرپاشا از طرفي به سراي جعفرپاشا پيوستگي داشت و ديوار ديگرش به ديوار قلعه چسبيده بود. شب هنگام پس از صرف شام، در حالي که سران نظامي و اکثر قول‌هاي نامي، به عيش و عشرت و شرابخوري پرداخته، نواي چنگ و چغانه با قهقهه‌هاي مستانه به هم آميخته بود، گروههاي جنگي و نگهبانان تواناي جعفرپاشا از منزل رضوان آغا ديوار قلعه را سوراخ کرده تمام اسباب و آلات و تجهيزات وزير را بار اسبان چاپک کرده تا صبحدم پاشا را با مال و متعلقاتش از قلعه بزرگ بيرون بردند و به «قلعه محله» که فرهادپاشا در تبريز بنا کرده بود، انتقال دادند.

روز بعد ساعاتي از طلوع آفتاب گذشته بود که قول‌ها از خروج شبانه جعفرپاشا آگاه شده و برافروختند به حال دژم دسته‌جمعي به پيش کتخداي جعفرپاشا شتافتند. کتخدا که از توطئه قبلا آگاهي داشت صحنه‌سازي کرد، و با پرخاش و دشنامهاي رکيک، اقدام جعفرپاشا را محکوم دانسته و چنان با طعن و لعن از قضيه سخن راند و کار زشت وزير را نکوهيد که شاکيان ايشان را کاسه گرم‌تر از آش تلقي کردند. سربازان مزدور و منقلب، پس از گشت شهر، دريافتند که پاشا در قلعه ديگر استقرار يافته است. پيغام‌ها فرستادند و نقض عهد وي را گوشزد کردند. پاشا جواب داد که: در ميان شما اوباش و اشقيا رسوخ کرده و قصد جانم را داشتند، تا آنها را که مطابق ليست به پنجاه نفر ميرسد. جهت تنبيه به من نسپاريد و يا از قلعه بيرون نکنيد من اطمينان پيدا نکرده به قلعه نخواهم آمد. 

تبادل پيام‌ها ادامه داشت، تا اينکه سربازان مزدور نماينده فرستاده و درخواست کردند که ما پنجاه نفر مزبور را از قلعه اخراج مي‌کنيم، پاشا به قلعه تشريف بياورند.

در خلال اين رفت و آمدها، جعفرپاشا پنهاني به رؤساي عشاير کردستان مأمور فرستاده و خبر داده بود که در فلان محل تجمع قزلباشان را به من اطلاع داده‌اند، براي دفع آنان تدبير لازم اتخاذ کرده‌ام ولي در تبريز حرامزاده‌هايي هستند که هرگاه از برنامه من آگاه شوند، بدون شبهه چگونگي را به قزلباشها خواهند رسانيد. از اينرو بدون اينکه از اطرافيان کسي با خبر شود، در فلان روز در فلان محله تبريز همديگر را ملاقات خواهيم کرد، انشاءالله بعد از تنبيه قزلباشان، در محل مسکوني آنان اموال و غنايم انباشته است که غارت آنجا براي شما منافع فراوان حاصل خواهد کرد. 

رؤساي اکراد به شوق چپاول، همديگر را خبر داده با يغماگران مسلح بيشمار، در روز معين به سوي شهر روي نهادند. سردار عثماني هم از قلعه محله (نام ديگر قلعه قومله) بيرون آمد و خيل اکراد را در کنار آجي چاي (شوراب) ملاقات و نخستين شب را با آنها گذرانيد.

در همين روزها باز هم نماينده سربازان مزدور به حضور پاشا آمده، تشريف آوردن سردار را به قلعه بزرگ درخواست و تکرار کردند. جعفرپاشا اين بار نماينده سربازان را با انعام و خلعت و خوشروئي پذيرفته و قرار گذاشتند که قول‌ها آماده استقبال باشند تا فردا پاشاي عثماني وارد قلعه بزرگ تبريز شوند. مردم تبريز و قول‌هاي مستقر در قلعه، از برنامه جعفرپاشا و آمدن اکراد هيچگونه اطلاعي نداشتند.

در همان روز ملاقات اکراد، جعفرپاشا به کتخداي خود که در قلعه قول‌ها را رهبري مي‌کرد، پيغام فرستاد که فردا صبح قول‌ها را با لباسهاي نو و آراسته و مسلح در دو سوي مسير در خارج قلعه جهت استقبال آماده نمائيد و به آنها آموزش دهيد که از شليک گلوله خودداري نموده، در ستونهاي منظم صف بکشند و سلام نظامي انجام دهند. ضمنآ به کتخدا سفارش کرده و مخفيانه تعليم دادند: به محض اينکه تمام قول‌ها از قلعه خارج شدند و در صف‌ها ترتيب يافتند فورآ در قلعه را از پشت بسته، در برج نگهباني آماده فرمان شليک توپ بزرگ باشند 

فرداي ورود اکراد به دروازه تبريز، جعفرپاشا بر اسب سوار شده در حالي که خون در چشمانش حلقه مي‌زد و آثار خشم و غضب در چهرهاش هويدا، و همه را به حيرت و نگراني انداخته بود به محل آمد. گروه‌هاي اکراد اشقيا، همراه وي در برابر قلعه به صف قول‌ها نزديک مي‌شدند، رؤساي اکراد از اسب پياده شده دستبوسي کردند و منتظر فرمان پاشا گشتند. 

جعفرپاشا به اکراد چنين خطاب کرد: پادشاه (سلطان مراد) فرمان قتل‌عام قولهاي تبريز را صادر فرموده‌اند، حالا به بينيم شما فرمان پادشاه را چگونه اجرا خواهيد کرد. 

همين که اين سخن تمام شد توپ بزرگ از بالاي برج قلعه شليک گرديد ولوله عالم را فراگرفت، پاشا خود سوار بر اسب شمشير کشيد و به گروه تبريزيان حمله برد و در مقابل چشم اکراد ٧ نفر از آنان را به خاک انداخت. اکراد مسلح، زياده از هزار نفر سگبان، هشتصد نفر يني‌چري سوار همراه پاشا، چنان حمله برق‌آسا به قولهاي نگون‌بخت تبريز بردند که چندين صد نفر از آنها در حال عرصه هلاک شدند. بقيه قصد فرار داشتند به محض اينکه به دروازه شهر رسيدند در قلعه را مسدود يافتند و سراسيمه به سوي کوه فرار کردند. پاشاي خون‌آشام در دروازه شهر خيمه زد، آنان که غيبت نموده بودند همه را به دست آورده و جمله را قتل‌عام کرد. بعد از آن در قلعه را باز کرده، غارت اموال، اسارت عيال و اولاد تبريزيان را وسيله اکراد و سگبانان و ساير عساکر همراه، فرمان داد. اهل و عيال و دوشيزگان صاحب جمال به تصرف اکراد و سگبانان افتادند، آنان را مانند اسرا خريد وفروش کردند. خلاصه کلام، در آن روز هشتصد نفر به قتل رسيدند و بيشتر از ١٢۰۰ نفر فرار کردند و ديگر نام و نشاني از آنان به دست نيامد. 

پچوي گفتارش را با اين نظريه به پايان مي‌رساند:

              ... انتقام اشقياي تبريز براي حفظ ناموس سلطنت، جاي بحث نيست. ولي اين همه اهانت به زنان با ناموس و عائله مردم و رخصت زنا، براي کساني که ذره‌اي ايمان در دلشان هست، قابل قبول نبوده و جايز نمي‌باشد. جعفرپاشا در خيلي از جنگها شرکت موثر کرده بود، حسنات کارهاي گذشته او را اين عمل زشت و نابکار تمامآ از بين برده و در پيشگاه حق و عدالت، مسلمآ جوابگو نخواهد شد.

 در کتاب پچوي آمده است: ١ گناه مردم تبريز در اين جنايت هولناک اين بوده که کسبه و اصناف نمي‌توانستند سکه‌هاي نيم عيار را از عثمانيان پذيرفته و به ديگران رد و بدل نمايند. وجود سکه‌هاي مزبور داد و ستد عمومي را مختل مي‌کرد. درباره فجايع عثمانيان در آذربايجان، دو مطلب هم از منابع غيرعثماني نقل مي‌کنم: «ژاک دومرگان، درباره تبريز، نوشته زير را از فصل نهم کتاب زينت‌المجالس استخراج کرده است که در تاريخ ١۰۰۴ هجري نگارش يافته است.» 

              آذربايجان ... حاکم‌نشين آن مراغه بوده و در روزگار ما تبريز است. ليکن از وقتي که ترکها (روميه) آن را در ٩٩٣ هجري اشغال کردند، آنها در اينجا برج و باروي وسيعي براي مسکن پادگان و ساخلو مهمي ساختند. و سکنه تقريبآ منحصرآ مرکب از ترکها هستند. از ايرانيان جز تعداد کمي باقي نمانده‌اند که سختترين يوغ بندگي را به گردن دارند. اما درباره سکنه قديمي، آنها يا به هنگام غارت شهر و مردم آن قتل‌عام شده‌اند، يا به کشورهاي روم يا عراق به اسارت رفته‌اند ... ٢

              جان کارت رايت تاجر انگليسي که در سال ١۰١۵ هجري به تبريز آمده است ... درباره تاراج شهر تبريز و ستمگري‌هاي عثمانيان و خرابيهاي وارده در اثناي هجوم سربازان سلطان و تسلط عثمان پاشا وزير سلطان مراد سوم بر شهر مزبور، به تفصيل در سفرنامه خود سخن رانده است. او معتقد است که توصيف دردها و بدبختي تبريزيان و تشريح سنگدلي و بيرحمي‌هاي لشکريان عثماني از عهده وي خارج است. و اين مهم، نويسنده‌اي به غايت دانشمند و زبردست مي‌خواهد. ٣

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

١. اوزون چارشلو در كتاب قاپوقولو اجاقلري ص١٧٢، اشعار مي‌دارد: «چند سال قبل از ١۰۰۰ هجري برايخدمت در سرزمينهايي كه از ايران گرفته شده بود، سربازاني اجير شدند به نام قول اوغلو يا قول قردشلري. وظيفه آنان اين بوده كه سه سال در سرزمينهاي مزبور خدمت نمايند.»

 

پي‌نوشتها

١. پچوي، ابراهيم. تاريخ پچوي. مطبعه عامره، استانبول، ١٢٨٣هـ . ق. جلد دوم، صص ١١۵-١٢۰.

٢. دومرگان. ژاک. مطالعات جغرافيائي ايران. ترجمه دکتر کاظم وديعي. انتشارات چهر، تبريز، ١٣۴٨. جلد اول، ص ٣۴٧.

٣. طاهري، ابوالقاسم. جغرافياي تاريخي گيلان، مازندران، آذربايجان از نظر جهانگردان. تهران، ١٣۴٧ ص ٨٩

 ----------------
 
 پست الکترونیکی دکتر فیروز منصوری:
 

جنگ های ایران و عثمانی در زمان شاه طهماسب

(دکتر فیروز منصوری)

در قرن دهم هجری، نخستین حمله عثمانیان به آذربایجان، جنگ معروف چالدران بوده است بعد از پیكار و پیروزی، سلطان سلیم به تبریز آمد و با توقف كوتاه، به تحقیق و تحبیب هنرمندان پرداخت و با انتخاب مشاورانش ،عده‌یی از نقاشان و خطاطان و صنعتگران و سایر هنرمندان تبریز را همراه خود به استانبول برد. ایلغار او حاصل و عایدی فرهنگی داشت. در این سفر، شاعری به نام درونی ازنیقی همراه سلیم بود و لشكركشی‌های سلطان را به نظم می‌آورد.

دومین حمله عثمانیان به آذربایجان، زمانی صورت گرفت كه شاه طماسب در خراسان مشغول دفع عبید خان از شهرهای هرات و مشهد بود. چگونگی این لشكركشی و نتایج حاصله از آن را، از تاریخ “‌تاریخ پچوی” ترجمه و نقل می‌نماید: “‌شهر بغداد از سال ٩١۴ تا ٩٣٩ ه‍‌.‌ق [٨٧٧ تا ٩١١ خ/ ١۵۰٨ تا ١۵٣٣] در دست صفویه بود. در این سال ذوالفقار خان حاكم بغداد از صفویه روگردان شد و با ارسال كلید شهر به استانبول، از سلطان سلیمان درخواست یاری كرد. در دوم ربیع‌الثانی ٩۴۰ ‌ق [٩ مهر ٩١٢ خ/ ٢١ سپتامبر ١۵٣٣ م]، ابراهیم پاشا سرعسكر حلب، با سه هزار ینی چری و سایر قوای عثمانی، به قصد امداد به ذوالفقارخان، عازم بغداد شد ولی قبل از رسیدن ایشان به مقصد، قزلباشان به محاصره بغداد و ذوالفقارخان پرداختند و در حین محاصره شهر، چند نفر از همراهان حاكم روگردان، وی را كشتند. بغداد دوباره به دست قوای صفویه افتاد و ابراهیم پاشا بدون اخذ نتیجه، به حلب برگشت و زمستان را در آنجا گذرانید.

در اوایل بهار ٩۴۰ هجری [فروردین ٩١٣ خ/ آوریل ١۵٣۴]، شاه طهماسب برای بیرون راندن ازبك‌ها از هرات و مشهد، به خراسان رفته بود. این خبر چون مسموع ابراهیم پاشا شد، تصمیم گرفت كه از طریق حلب ـ دیار بكر ـ موصل، به بغداد لشكركشی كند ولی اسكندر چلبی كت‌خدای عسكر و دفتردار انتصابی سلطان سلیمان ترجیح داده و توصیه كرد كه قوای عثمانی به تبریز حمله نمایند. رای ایشان پذیرفته شد و ابراهیم پاشا رو به شرق نهاد و قلعه های عادل‌جواز، ارجیش، اخلاط، وان را كه در آن زمان جزو سرزمین قزلباش بود، تصرف كرد. ١١ ذی‌قعده ٩۴۰ ه‍ [١۴ خرداد ٩١٣ خ/ ٢۵ م ١۵٣۴ م].١

لشكریان بی‌شمار عثمانی، بعد از تصرف قلعه‌های مذكور، از خانه سور (منطقه حكاری ـ غرب سلماس) وارد آذربایجان شدند و تا تبریز تاختند ولی در این موقع در بین سربازان مهاجم زمزمه هایی به گوش می‌رسید. “‌‌پچوی”، مساله و مطلب را با گفت و شنود سربازان، این‌گونه رقم زده است:

“‌عساكر اسلام [سربازان عثمانی] عادت داشتند كه هر زمان در ركاب پادشاه نیك‌نام عزم سفر نمایند ولی در این لشكركشی، به فرماندهی سر عسكر ابراهیم پاشا اكتفا شده بود. از این‌رو آنان خالی از تشویق و نگرانی نبودند. گرچه وزیر جلیل این احوال را به آستانه‌ی همایونی معروض داشته و حركت سلطان هم مقرر شده بود. اما این مطلب معلوم نظامیان نبوده و در حین ورود به خاك دشمن، چنین شایع و نجوا می‌كردند كه: برای مقابله با شاه، می‌باید كه سلطان به وقت ضرورت پناه و پیشوای ما باشد. اگر شاه ایران اقدام به حمله نماید، حال ما چسان خواهد شد. بدین لحاظ خوف وحشت در جانشان طاری شده بود.

 ابراهیم پاشا بلادرنگ با پیك‌های سریع‌السیر، تفیر و قطمیر احوال و اوضاع را به باب عالی نوشت. ضمن این‌كه از آمدن خود بدین حوالی پشیمان شده بود، از حضور سلطان سلیمان رجا و التماس كرد كه هرچه سریع‌تر، حتی یك روز زودتر، با قدوم سعادت لزوم خود، عساكر اسلام را مشعوف و مشرف فرمایند.

نصوح مطراقی می‌نویسد: “‌ابراهیم پاشا پس از ورود به تبریز، خبر یافت كه شاه طهماسب از دامغان و سمنان گذشته و عازم قم است. فوراً به سلطان نامه نوشت و حركت خوندگار را به طریق استعجال استدعا كرد. مطراقی دو بیت زیر را حسب‌الحال از قول ابراهیم پاشا درج كرده است:

دست گیریم دامن لطفند رخانیم بنیــم

خصم بی‌انصاف الیدن، آل گریبانم بنیـم

گر سلیمان ز ماندن جمله همت اولمیــا

ابتر اولدی دفتریم داغیلدی دیوانیم بنیم



پچوی در ادامه گزارش، می‌نگارد: چون وسوسه و اشتباه عساكرعثمانی معلوم همایون پادشاهی شد،به چندین جهات احتمالی،تاخیر و توقف را جایز ندانسته،روز ٢٨ ذیقعده ٩۴۰ق[٣١خرداد٩١٣خ/١١ژوئن١۵٣۴م]،به جانب لشكریان شتافت و بدون برخورد نظامی به تبریز وارد شد.(ص ١٧٩)

پچوی مورخ نامی،‌ بلافاصله بعد از بیان ورود قوای ابراهیم پاشا و سلطان سلیمان به تبریز از مرگ و نابودی ده هزار نفر قشون زبده عثمانی، بدین‌گونه وصف حال می‌كند:

در این محل [تبریز] اولامه بك، دفتردار اسكندر چلبی را به حضور پاشا برده، بالاتفاق گفتند: محل و مركز اصلی قزلباس ییلاق قزلجه داغ است، هرگاه با عده‌ای سرباز بدان مركز كوهستانی یورش انجام گیرد بر باد دادن آن دیار امری سهل خواهد بود. روی این القاء و اشارات آن دو، ده هزار نفر قشون برگزیده، به رهبری اولامه به سوی قزلجه داغ اعزام شد. آن مفسد كبیر همین جمع كثیر را چشم بسته به دامنه‌های آن ییلاق برده دستور داد كه این‌جا مملكت معمور و آبادانی است شما به غارت مشغول شوید، من از بیرون نگهبان شما هستم.

 آن‌همه لشكر بی‌خبر و بی‌بلد، در رده‌های تنگ و دربندهای باریك آن منطقه كوهستانی، كه از قعر جهنم نام و نشان می‌داد، اكثرشان تلف شدند و اسب و احشام آنان بی‌گیاه و علف، هدف تیر اعدا [ایرانیان] گشتند.

سلیمان قانونی پس از اقامت كوتاه در تبریز، از طریق سلطانیه عازم همدان شد. در موقع عبور از نهر طقوز اولوم در نزدیكی قصر شیرین، به واسطه طغیان آب، خیلی از دواب قشون با باروبنه غرق شدند و عده بی‌شماری از سربازان نیز به هلاكت رسیدند تا سلطان به بغداد وارد شد. فضولی در این موقع قصیده معروف خود را درباره فتح بغداد سرود و از آن به بعد روزانه، ٩ “‌آقچه” مقرری برای او اختصاص داده شد. موقعی كه سلطان سلیمان در بغداد بود، شاه طهماسب از خراسان به تبریز آمد.اولامه به وان فراركرد،شاه طهماسب به وان لشكر كشیدو قلعه را گرفت.۴

در بهار سال ٩۴١ ق [٩١۴ خ/ ١۵٣۴ م] موقعی كه سلطان از بغداد به استانبول برمی‌گشت، قبلاً قصد خود را به محمد پاشا بیگلربیگی دیار بكر خبر داده بود.

بیگلربیگی ١٧ هزار نفر از اكراد و عشایر منطقه را مسلح و مجهز ساخته، به قصد امداد و پیشواز سلطان سلیمان، همراه خود از دیار بكر به ارجیش و زاویه ملاحسن آورد. قوای مسلح و مهاجم، پس از عبور از سلماس و ارومی، در مراغه به قوای سلطان پیوستند. سلطان، به تبریز وارد و شهر را به حال تعطیل دید، عموم مردم در خانه‌هایشان نشسته و بیرون نمی‌آمدند. پس از سان لشكر در تبریز، خوندگار مدت چهل روز در آن شهر ماند. چون اهالی تبریز را موافق سلیقه و سیاست خود ندید و آنان را خلق باطل و اصلاح ناپذیر تشخیص داد، قصد داشت كه شهر را به آتش كشیده و ویران نماید، ولی به شفاعت اصحاب سلطان، این نیت عملی نشد، به ناچار راه دیار بكر را در پیش گرفت.دراین تاخت وتاز، سلیمان نیز مانند پدرش،عده‌ای از شعراو صنعتگران تبریز را باخود به روم برد كه سحابی وبیداری[شاعر]نیزجزوآنان بودند. همه‌ اسناد و مدارك تاریخی عثمانی، حاكی از این است كه لشكركشی         ادامه درصفحه١۵

 سلطان سلیمان در سال ٩۴۰ هجری [٩١٣ خ/ ١۵٣۴ م] به آذربایجان نفع و نتیجه‌ای نداشته و تهاجم بدون مطالعه آنان بیش از ١۰ هزار نفر تلفات غیر جنگی داشته است.

مسببین و مشوقین این لشكركشی، اسكندر چلبی دفتردار و ابراهیم پاشا حاكم حلب بودند. اولی را در روز هشتم رمضان ٩۴١ هجری [١٢ فروردین ٩١۴ خ/ ٢٣ مارس ١٣۵٣ م] در بغداد به دار زدند. ابراهیم پاشا را نیز بعد از مراجعت سلطان به استانبول، به مركز احضار و بعد از محاكمه در حجره حرم پادشاهی، به تیغ جلاد گرفتار ساختند.۶

دومین لشکرکشی سلطان سلیمان به آذربایجان

دومین لشکرکشی سلطان سلیمان به آذربایجان و آمدن وی به تبریز در سال ٩۵۵ ق [٩٢٧ خ/ ١۵۴٨ م] به القاء و اغوای القاص میرزا انجام گرفته بود. چون کتاب “‌تواریخ آل عثمان”تالیف لطفی پاشا از منابع مهم و موثق آن دوره بوده و شش سال بعد از حادثه نگارش یافته است، از این رو مختصر اطلاعاتی را در این باره از کتاب مزبور استخراج و به خوانندگان گرامی عرضه می‌دارد: در سال ٩۵۵ ق. القاص و همراهان اوباش و بد معاششان، سلطان را تحریک کرده و گفتند: به محض این‌که پادشاه روم به سر حد آذربایجان برسد، اکثر بیگلربیگی‌ها و سپاهیان عجم، شاه طهماسب را از سلطنت خلع کرده و منتظر ورود القاص می‌شوند. بدین سبب و وسوسه، سلطان سلیمان با این‌که زمان برای مسافرت مساعد نبود، به سپاهیان و بیگلربیگیان “‌روم ایلی”و آناطولی فرمان‌ها نوشته و پیک‌ها فرستاد که سفر فوری و مهم در پیش دارم سریعاً به ما ملحق شوید.

 هنوز بهار نرسیده، سلطان از استانبول با تفاق‌القاص به سوی تبریز حرکت و منزل به منزل به ارزن‌الروم رسید. در آن‌جا توقف نموده منتظر وصول عساکر ولایات شد. پس از الحاق بیگلربیگی ارزن‌الروم و سپاهیانش، فرمانروایان سیواس، قرامان، مرعش، حلب و شام و سپس آناطولی و دیاربکر با سپاهیان بی‌کران رزم‌آوران، به سلطان پیوستند.

پادشاه روم با خیل عظیم به ارجیش آمد که سرحد ولایت روم بود. امید و انتظارشان این بود که از بیگلربیگی‌های ایران و سپاهیان آن سامان، نسبت به آنان اظهار اطاعت و انقیاد کند، ولی امید و انتظارشان حاصل نشد. از ارجیش به بند ماهی کوچ کرده پس از عبور از دره “‌قره کولق” به قصبه خوی وارد و در آن‌جا از وجود سپاهیان قزلباش در مرند آگاهی یافتند. قشون عثمانی در مرند مختصر برخوردی با قزلباشان نموده، سپس به تبریز وارد شدند. در آن زمان شاه طهماسب به قراچه داغ رفته بود. سلطان سلیمان، چهار روز در تبریز ماند. به لشکر روم بلای آسمانی نازل شد. اسبان تلف شدند و کسی را مرکب مناسب و رهوار باقی نماند. بروز قطحی و کمبود خواربار هم مشکل دیگر بود. پادشاه به ناچار تبریز را واگذاشت، و از راهی که آمده بود مراجعت نکرد بلکه به مراغه رفته و از آن‌جا به سلماس برگشتند. در سلماس نزدیک گوگرچین قلعه، لشکریان عثمانی در حین عبور از کوهستان‌های سخت و صعب‌العبور، به چنان سختی‌ها و دشواری‌ها گرفتار شدند که زبان از شرح آنها قاصر است. سرانجام به نحوی از آن مضایق گذشته به وان رسیدند که سرحد و قلعه شاه طهماسب است.٧

پچوی هم جریان لشکرکشی بی حاصل سلیمان قانونی به تبریز را با تحریک القاص میرزا، مفصلاً نوشته و افزوده است: عثمانیان دربازگشت،کاخ‌های شاهی راغارت کرده وعمارتش را ویران ساختند.(ص ٢٧٣)

بنا به نوشته‌ی پچوی، سلطان پشیمان، پس از ورود به حومه وان، شهر را محاصره کرد و بعد از ده روز جنگ با قزلباشان، قلعه را متصرف شد، و چرکس اسکندر پاشا را بیگلربیگی وان تعیین نمود. اسکندر پاشا در اولین فرصت به خوی لشکر کشید و پس از جنگ با نیروهای صفوی، اغنام و اموال عشایر دنبلی را غارت کرد. سر حاجی خان دنبلی را با چند نفر دیگر بریده برای سلطان سلیمان فرستاد که در آن تاریخ در مسافرت حلب بود. پچوی می‌نویسد: پادشاه غضنفر فر به اسکندر پاشا خلعت “‌مورث البهجت” و یک قبضه تیغ ذی قیمت احسان و امتیاز فرمودند.٨

سومین یورش سلطان سلیمان به ایروان و نخجوان

 لطفی پاشا، در کتاب “‌تواریخ آل عثمان” آورده است: در سال ٩۵٩ ه‍‌.‌ق [٩٣١ خ/ ١۵۵٢ م] بیک‌های گرجستان خراج فراوان جمع‌آوری کرده، با امرای قزلباش در حال حمل و ارسال به شاه طهماسب بودند. چون بیگلربیگی ارزن‌الروم از گرد آمدن این همه مال و منال آگاه شد، چندین هزار رومی را بر سر راه آنان فرستاد.

ایلغارچیان پس از کشتن گرجیان و قزلباشان و اسارت عده دیگر، اموال را ضبط نموده به سلطان سلیم [دوم] فرستادند. شاه طهماسب چون از حادثه خبر یافت، از تبریز به اخلاط و عادلجواز و ارجیش لشکر کشید و پس از تصرف قلعه‌ها، خود مراجعت کرده فرزندش اسماعیل میرزا را برای سرکوبی بیگلربیگی ارزن‌الروم فرستاد. در این جنگ قزلباشان پیروز شدند.٩

در زمان این رخدادها سلطان سلیمان که در مانور دریایی شرکت داشت، دستوراتی برای تلافی، به وزیر اعظم رستم پاشا صادر کرد، ولی به علت برف و باران شدید آن سال، اردو نتوانست کاری انجام دهد. در سال ٩۶۰ ق [٩٣٢ خ/ ١۵۵٣ م] سلطان به پسرانش سلیم و مصطفی سفارش کرد که مقدمات سفر عجم را فراهم آورند. حادثه “‌مکر رستم” و فوت جهانگیر فرزند دیگر سلطان، موانع پیش آورد، مکاتبات تند بین طرفین مبادله شد.

سال ٩۶١ ق [٩٣٣ خ/ ١۵۵۴ م]، سلیمان قانونی در حلب و شام بودند و تدارک زیارت قدس شریف می‌دیدند. در این اثنا از بیگلربیگی وان خبر رسید که: شاه طهماسب یراق کافی فراهم آورده و قصد دارد به کشور روم حمله نماید. (ص ۴۵٣) بر اساس این خبر، سلطان از حلب به دیار بکر آمد و از مرعش نیز سلیم راه سیواس و ارزنجان در پیش گرفت، پدر و پسر در مین‌گول همدیگر را ملاقات کردند.

در محل اخیر جاسوسان آگهی دادند که: به شاه طهماسب از خیلی جاها نیرو و کمک رسیده و قصد جنگ با رومیان دارد. سلطان از شنیدن این خبر، به قارص حرکت کرد و از آن‌جا به ایروان حمله برد، شهر را آتش زد و ویران کرد، اهالی را به قتل آورد و عده‌ای را به اسارت گرفت، اما از قزلباش نام و نشان ندید.

در ایروان این خبر شایع شد که: طهماسب پرهراس لشکر شیاطین را در نخجوان متمرکز کرده و منتظر خواندگار است. شاه روم همان روز به نخجوان ایلغار برد. آنجا نیز از قزلباش اصلاً اثری ندید. عثمانیان سرای زیبا و شاهانه را در نخجوان آتش زدند، درختان باغ‌ها را بریده خانه‌ها را با بیل و کلنگ ویران ساختند و شهر غارت شده را ماوای غراب کردند. بعد از این تهاجم، سلطان از ارس عبور کرده به علیشکرد و چویان کوپرو رهسپار گردید.١۰

پی‌نوشت‌ها:

١ـ پچوی. ابراهیم. تاریخ پچوی. دارالصناعه عامره،استانبول١٢٨٣ق،ج١ـ‌ص‌ص: ١٧٣-١٧٨.

٢ـ پچوی. ا. همان ماخذ. ص: ١٧٨.

٣. Gokbelgin, Tayyib. Arz ve Raporlarinegore ibrahim Pasanin irakeyn Seferindeki ilk Tedbir leri ve Futuhati Belleten Cilt: XX. Sayi: ٨٣, ١٩۵٧ S: ۴۴٩-۴٨٢.

۴- پچوی. ا. همان ماخذ. ص: ١٨٧.

۵. Anhegger, Robert. ١۶. Asir Sairlerenden Zaifi Turkbili Edebiyati dergisi Cilt: IV. Sayi: ١-٢, ١٩۵۰. S: ١٣٣-١۶۶

۶- پچوی، ا. ماخذ پیشین. ص ١٨٧، ١٩١.

٧ـ لطفی پاشا. تواریخ آل‌عثمان. مطبعه عامره، استانبول ١٣۴١ ه‍ . ق. ص ۴٣۵، ۴٣٨.

٨ـ پچوی. ا. تاریخ پچوی. دارالصناعه عامره، اسلامبول ١٢٨٣ ق- ج ا - ص ٢٨۰.

٩ـ لطفی پاشا. ماخذ پیشین. ص ۴۵۰.

١۰ـ لطفی پاشا. ماخذ پیشین. ص ۴۵۵.

------------------------------------------
 
پست الکترونیکی دکتر فیروز منصوری:
 

نظرات عثمانیان در مورد ترک و زبان ترکی

 

 
نظرات عثمانیان در مورد ترک و زبان ترکی
 (دکتر فیروز منصوری)
 

نـدر بلـد نمی سن عالم ده ترکی اولا اگننده کورکی باشده بورکی نه مـذهب بیله نـه دیـن و دیانت یومز یوزین نه آبدست و طهارت مثل دربـونی دیـرلـر

 اهل مذهب                      عوان چـوپان شرندن صاقلایارب

 

ترجمة تعریف اخیر: کیست: می‌دانید در عالم، چه کسی ترک است؟ آنکه پوستین به تن دارد و کلاه به سر. نه مذهب می‌شناسد نه دین و دیانت، صورتش را نمی‌شوید. آبدست و طهارت نمی‌گیرد. اهل مذهب چنین مثل می‌زنند که: «خداوندا، ما را از شرّ چوپان ظالم و زجرکننده مصون و محفوظ بدار».(١)
اولین دیوان شعر بسط ترکی (عاری از فارسی و عربی) را نظمی ادرنه‌ای (فوت ٩۶٢ هـ.) با نام مجمع‌النظایر نوشته، و فوأد کوپرولوزاده با انتشار آن، رساله ملی ادبیات جریاننک ایلک مبشرلری را تنظیم نموده و به نقد و بررسی دیوان پرداخته است. در عزل‌های ٧۵ و ٢٧۴ شاعر واژة ترکی را به معنی ظالم و بی‌رحم، روستایی جاهل، خشن و کلفت (قاباسابا) به کار برده است. کوپرولو توضیح می‌دهد که استعمال این‌گونه اصطلاحات بنا به تلقینات عمومی آن دوره، امری طبیعی به نظر می‌رسد.(٢)
فضولی بغدادی که با نظمی ادرنه‌ای معاصر بود، عقیده داشته که، لفظ ترکی به دشواری نظم می‌پذیرد و در صورت ترکیب، اکثر الفاظش نامربوط و ناهموار از آب درمی‌آید. از مقدمة حدیقه السعداءِ فضولی:
... اگر چه عبارت ترکیده بیان واقع دشوار در، زیرا اکثراً الفاظی رکیک و عباراتی ناهموار در. امید در که همت اولیا اتمامنه مساعدت و انجامنه معاونت قیله.
از منظومة دیوان فضولی:

اول سببدن فارسی لفظیله چو قدر نظم کیـم   //  نظم نازک تـرک لفظیله ایکن، دشوار اولور
لهجه ترکی قبـول نظـم و تـرکی ایه یـوب  //اکثر الفاظی نـامـربـوط و ناهمـوار اولـور
بنده توفیق اولسه بـر دشـواری آسان ایلـرم    // نوبهار اولغاج دیکندن برگ گل اظهار اولور

پروفسور مصطفی آق‌داغ، تاریخ‌های هشت بهشت ادریسی بدلیسی و تاج‌التواریخ خواجه سعدالدین را، در زمینة بدگویی از ترکان، کمتر از تألیفات ابن بی‌بی و محمود اَقسرائی نمی‌داند. (٣)
 
 

مصطفی عالی،‌ مورخ مشهور عثمانی مجلدات کنه‌الاخبار را بین سال‌های ١۰۰۰ تا ١۰۰٧ هجری نوشته است. در جلد سوم تاریخ مزبور، در فصل «ترک و تاتار»، تکران با لقفظ: «کویلر ـ آنلایشنیر، ماناوا» تحقیر شده‌اند، به طوری که دربارة فصل مذکور کتاب وی، مقاله‌های انتقادی انتشار یافته است. در صفحات ۴٨، ۴٩، ۵۰، ۵۵ و ۶۰ کتاب موائدالنفائس فی قواعدالمجالس نیز، شعر و موسیقی و بعضی رفتار ترکان، با حقارت و بدبینی به قلم آمده است.


این روش بیمارگونه، بعد از قرن دهم هجری هم ادامه داشته، سلاطین آل عثمان و حاکمان آن دوران، نه تنها حکومت و دولت را به نام «عثمانلی» می‌شناختند، بلکه زبان، ملیت، و سرزمین پهناور و چندصدسالة امپراتوری را هم «عثمانی» خوانده، مردم کشور را به صنف‌های شهری و روستایی طبقه‌بندی و شناسایی کردند. شهری را «عثمانلی» و روستایی را «ترک» نام نهادند. این دوگانگی و پندار اجتماعی چندان عمیق و دوام پیدا کرد که در امثال و آثار شفاهی عامه راه یافت و جزو «آتالارسوزی» به صورت‌ها زیر در بین مردم رایج گشت و به سینه‌ها نشست:
«عثمانلی‌یی آت بیکار، تورکوعنا»(٤)


این مفهوم: «عثمانی را اسب بر زمین می‌زند و ترک را عنا»، در کتاب دیگر به گونة زیر ثبت شده است:


«شهرلی‌یی آدییکار، کویلونو عناد»(٥)


در این امثال، عثمانلی با شهرلی، و تورک با کویلو، مقابله شده‌اند. علاوه بر نمونه‌های فوق، در مثل زیر هم، عثمانی با روستایی دو صنف جداگانه معرفی شده‌اند:


«کویلو بیربیرینه دو شمز سه، عثمانلی نوکلاییه مز»(٦)


براساس این تبلیغات و تلقینات، تبخیر و تفاخر نصیب عثمانلی (شهری) افتاد، تحقیر و توهین را متوجه ترک (روستایی) نمودند.
کتاب منتخبات ضروب امثال ترکیه به قلم احمد وفیق پاشا، در مقالات ضیاءگوگ آلپ مورد بررسی قرار گرفته و نسبت به امثال بدگویی از ترکان، اعتراض و انتقاد شده است. دکتر زکی اردوغموش، نوشته‌های مربوط به مسائل فرهنگ اجتماعی گوگ آلپ را تجزیه و تحلیل نموده و در مقالة خود نمونه‌هایی از امثال کتاب احمد وفیق پاشا را هم آورده است. بدین شرح:
١- تورک آتینا بی‌نین‌جه، بی‌اولدوم سانور
٢- تورک اولانا شهرایچی زهر اولور
٣- تورک دانشمند اولور، آدام اولماز
۴- تورک نه ییلیر بایرامی، لق‌لق ایچر آیرانی
۵- تورکه بی‌لیک ورمیشلر، اونجه بابا سنی اولدور موش
۶- تورکونو درنگی اولماز
٧- تورکون عقلی صونرادان گلیر
٨- تورک و توسون چونکه دوغدو آنادان ـ اوگوت آلدی اشک ایله دانادان»(٧)
به جز کتاب وفیق پاشا، در دیگر مجموعه‌ها امثال زیر ثبت و ضبط شده است:
آرکانی کورکه، قاپونی تور که آلیشتیر ما.(٨)
ترجمه: پشتت را به پوستین معتاد نکن، در خانه‌ات را آشنا به ترک.
تاشی مورو، دی ین تور کلردن در.
ترجمه: سنگم را بده، از ترک‌های مورد بحث است.
تورکون بیلد یگینی تیلکی بیلمز.
تورکون گوزی آل دا اولور.
تورکجه بیلمز، الله دان گورکماز.
تورکجه سی چتر فیل(٩)
رواج این‌گونه امثال ناروا، تلقین و تبلیغ عثمانیان حاکم، چنان تأثیر بخشیده بود که کلمة «ترک» مترادف با دشنام و ناسزاگویی تلقی می‌شد، و عارف و عامی چنان بدین لغت حساسیت پیدا کرده و بیزاری می‌جستند که از انتساب آن به خود پرهیز می‌کردند.
در کتاب خرافاتدن حقیقته آمده است:
غریب درکه، آنادولیده کی (واظالاق) تورکلری گندیلرینه تورک نامی ویریلمه سنه اصلاً تحمل ایده مزلر. چونکه اونلرجه (تورک) اسمی ... مقابلنده قوللانیلمقده در. بوذهنینه قارشی اصلاً حیرت ایتما ملیدر. چونکه تورکلرین عقلی اوصی مورخلر بیله ایکی ده بیر (اتراک بی ادراک)، (تورک مقوله سی اوباش و اراذل) جمله لرینی تکرار ایتمکله بر حظّ طویمشلر در. فرنگ رو حیله پرورده اولان شیق و منوّر بکجک لریمزده تحقیر ایتمک ایستد کلری آدملره حالا (احمق تورک) تعبیریله خطاب ایتمیورلرمی؟ (١٠)
ترجمه: شگفت است که، ترک‌های واضالاق آناطومی به هیچ وجه تحمل نام ترک نسبت به خود را نمی‌کنند. آنان کلمة ترک را به معنی موهن ... به کار می‌برند. در برابر این‌گونه تصورات ذهنی نباید حیرت کرد. برای اینکه مورخان خبیر و خردمند ترک، گاه و بیگاه، با تکرار جمله‌های «اتراک بی ادراک» و «تورک اوباش و اراذل» حظّ می‌برند. بیک بچه‌های شیک و منوّر، با روح فرنگ پروردة ما نیز، حالا هم اگر بخواهند کسی را تحقیر نمایند، مگر او را «ترک احمق» خطاب نمی‌کنند؟
در سال ١٩٧٣ به مناسبت پنجاهمین سال تشکیل جمهوری ترکیه، نویسندگان و
محققان ترک، مقالاتی تهیه کرده و در مجموعة ویژه‌ای انتشار دادند. با نقل پاره‌هایی از نخستین مقالة مجموعه مذکور (اهدایی به آتاتورک)، گفتار این بخش را به پایان برده، برای آگاهی بیشتر، توجه خوانندگان را به گفتار «هفتصد سال تبلیغ و ترویج زبان فارسی به وسیلة سلجوقیان و عثمانیان» معطوف می‌دارد.
نویسندة مقاله در آغاز گفتار، هیئت حاکمه و ارکان دولت و بالادستان کشور را با کلمة «آیدین لار = روشنفکران»، و تودة مردم و متابعین را با لفظ «خلق» به خوانندگان معرفی کرده و چنین می‌نویسد:
... گرگ تور که یابانجی قالان بود و شیرمه آیدین لار، گرگسه یابانجی کولتورلرین تاثیرنده قالان ترک منشاء لی آیدنیلا، شعرلری، یازیلاری و سوزلریله تورکوکوتولمکدن، تحقیر ایتمکدن چکینمه مشلر در. تورکو اساس کیتله‌یی کوچوک گورمه شکلند کی بو سقط ذهنیت، زمانلا شهر اشرفی آراسندایایلمش و خلقی و آنا کیتله‌یی تحقیر ایدن سوزلر، سویلنه سویلنه زمانلا «آتاسوزو» حالنه کلمیشتیر، بوگون بوسوزلری ترک اولاراک تویلریمز دیکن دیکن اولمادان اوکومامیز و دینله ممز ممکن دگیلدر. تورکوکوتولوین آیدنیلارین بوموضوع ‌دا یازد یقلاری شعر لرنیدن پارچالار یاز میاجاگیم. اما بعضی چوره لرین تورک حقده دوشونده کلرنین بلورلاشمیش افادسی دیمک اولان سوزلردن بیر قسمتی نقل ایده جگیم سیزه.
مقاله‌نویسی به دنبال مطالب فوق، مانند ضیاءگوگ آلپ، مثل‌های کتاب احمد وفیق پاشا را به اضافة سه ضرب‌المثل زیر:
تروک پوه پوه عجم به به سُوَر
تورک ایشی او دونچ در
آل بیر تورپو وور بیر تورکه، ینه یازیق اولور تورپا
مستند قرارداده و چنین به سخن ادامه می‌دهد:
به طوری که ملاحظه می‌نمایید، از این مثل‌ها سراپا حقارت می‌بارد. آنچه که مهم و رنج‌آور است، اینست که سخنان مزبور در قرون متمادی، بیان عقاید و نظرهای هیئت حاکمه از ملت ترک بوده و نشانگر اینست که شهرنشینان و اهالی قصبات به مردم زحمت‌کش و زیردست، با چه دیدی می‌نگریستند.
عبجا! این روشنفکران و شهروندان از چه ملیتی بوده‌اند؟ هرگاه از آنان سؤال می‌شد، از چه ملیتی هستید، پاسخ می‌دادند: «الحمدالله مسلمانیم». دوام این‌گونه پاسخ‌ها در دو قرن اخیر، بهترین دلیل است بر این‌که، هیئت حاکمة عثمانی به شئون و شعور ملی هیچ‌گونه آشنایی نداشته و نیازهای زمان اعتلای ملیت را درک نمی‌کردند.
نویسنده قبل از اینکه سرانجام گفتارش را به توصیف خدمات آتاتورک اختصاص دهد، چنین می‌نگارد:
یوراداونو دابلیرتمگ گرگ، سیاسی سبب لرله ١٩ نجی عصر ده عثمانلی ـ ترک آیدنیلاری، (ترکوم ـ Tunkcim دمه نین ساکینجال اولدوغو بیر دویر یاشامیشلادر. بوسیاسی دوشونجه لر و جریانلار سببی ایله ١٩ نجی عصر تورک آیدینی «عثمانلییم»، «مسلمانیم» دمک زوروندا قالمشلر در. ٢۰ نجی عصرین باشلارنیدا تورکچولوک جریانی باشلا مشدر ...
ترجمه: لازم به ذکر است که، در قرن نوزدهم به مناسبت‌های سیاسی زمامداران ترک ـ عثمانی در دوره‌ای زندگی می‌کردند که اظهار و ادعای «ترک هستم» مخفی و ممنوع بوده است. به واسطة همین اندیشه‌ها و جریان‌های سیاسی بوده که طبقة حاکمه و صنف روشنفکر قرن نوزدهم مجبور بودند به جای ترک، خودشان را به نام «عثمانلی‌ام»، (مسلمانم) معرفی نمایند. در آغاز قرن بیستم بود که طرفداری از ارتقاء و اتحاد ملت ترک اساس گرفت و پیش رفت ... (١١)


نادر انتخابی، در مقالة ارزندة «از عثمانی‌گری تا تورانی‌گری» مرقوم می‌دارد:


... خود ترکان در سال ١٩٢١، نام ترکیه را برای کشورشان پذیرفتند. آنان کشور خود را تا آن زمان «دارالاسلام»، «ممالک محروسه»، «مملکت سنیة عثمانی»، و گاه به نام جغرافیایی وام گرفته از بیزانس «ممالک روم» می‌خواندند. واژة «ترک» در متون عثمانی به کار می‌رفت، اما در مفهومی تحقیرآمیز و بیشتر برای نامیدن دهقانان یا شبانان آناطولی استفاده می‌شد و کنایه‌ای بود از کودنی و خرفتی.
حالت افندی، سفیر عثمانی، هنگامی که در ١٨۰٣ به پاریس رسید، از این که او را «سفیر ترک» نامیدند سخت برآشفت. به گفتة نامق کمال، روشنفکر برجستة سدة نوزدهم، کسانی را که اروپاییان ترک می‌خوانند همان «عثمانیانند»؛ یعنی «مسلمانان سنی حنفی که به زبان عثمانی (ترکی آمیخته با فارسی و عربی) سخن می‌گویند. آرمینیوس وامبری هم در خاطرات خود مطالبی در این باره نوشته است.(١٢)
پی‌نوشت‌ها
١- Fahir, Iz. Ibid, P ٨٩١.
٢- فواد کوپرولوزاده، ملی ادبیات جریانین ایلک مبشرلر، ص ٧٣.
٣- Akdag, Mustafa. Türkiye’nin iktisadi Ve ictimai, Tarihi Ankara, (T.T.K.B.), ١٩٧١, Cilt: II, S: ١٢٩-١٣۰.
۴-
مثل شمارة ١١۴۵٧
۵- Soykut, I, Hilmi. Türk Atalar Säzü Hazinesi, Istanbul, Ulker yayialari, ١٩٧۴, S: ١٧١.
۶- Soykut, m., Ibid, S: ۵۰.
٧- Erdogmus, Zeki. "Ziya Gokalp’ta Sosyo – Kültüral Butunlešme ve sosyo – Külturel Cozülme" Türk Kültürü arastirmalare gil, XVI ١-٢, Ankara, ١٩٧٧-٧٨, S: ٣٢۴-٣٢۵.
٨- Soykut, H. op.cit S: ٨١.
٩- Tülbentci. F.F. op.cit.
١۰- م. شمس‌الدین. خرافاتدن حقیقته. توسیع طباعت مطبعه‌سی، ١٣٣٢ هـ.ق،‌ص ٢۰٩.
١١- Ergüc, Arslan. "Ne Mutlu Turkum diyene" Cumhuriyetin ۵۰. Yilina armagan. Türk Kültürü arastirma enistitüsü, Ankara, ١٩٧٣, S: ٩-١۵.
١٢- انتخابی، نادر. «از عثمانی‌گری تا تورانی‌گری». مجلة نگاه نو، شمارة ١٦، مهر ـ آبان ١٣٧٢، صص ۶٨-١۰١.

-------------------


* این گفتار بخشی از کتاب فیروز منصوری به نام مطالعاتی در تاریخ،فرهنگ و زبان آذربایجان می باشد.

 پست الکترونیکی دکتر منصور فیروزی : 

نقشه بطلمیوسی شهرهای  کهن :

 

 

http://members.casema.nl/h.vandeukeren/histotron/086n32sc05.htm

 

 

سیف الدین قطز  فاتح نبرد عین جالوت

سیف‌الدین قطز با نام کامل الملک المظفر سیف الدین قطز محمود بن ممدود بن خوارزم شاه، سومین یا چهارمین سلطان ممالیک بحری مصر بود، از تاریخ ۱۲۵۹ میلادی تا زمان مرگش به سال ۱۲۶۰، ممالیک مصری و در حقیقت مسلمین موفقیت‌های بزرگی در برابر مغولان به دست آوردند، هر چند حکومت وی بسیار کوتاه بود اما وی یکی از محبوبترین سلاطین در تاریخ اسلام و دوران جنگ‌های صلیبی است، قطز در هنگام بازگشت از نبرد عین جالوت که به پیروزی او منجر شد، توسط بیبرسیکی از فرماندهانش که نقش کلیدی در پیروزی داشت و بعد از او سلطان شد، کشته شد .

درین گیرو و دار جنگ، خواهر سلطان جلال‌الدین، پسری به نام محمود به دنیا آورد. در حمله‌ی وحشیانه‌ی مغول به خوارزم که به نابودی آن شهر منجر گشت و تقریباً تمامی مردم شهر به غیر از تعدادی انگشت شمار به شهادت رسیدند، محمود به همراه تعدادی دیگر از کودکان به بردگی گرفته شدند. محمود خردسال در همان اوان کودکی و در حال اسارت نیز از خود ضعف نشان نمی‌داد و بدین خاطر مغولان به او لقب قطز دادند که در زبان مغولی به معنی سگ وحشی می‌باشد. سربازان مغول که از شخصیت و نسبت قطز با سلطان جلال‌الدین آگاهی نداشتند، از جان او در گذشته و برای بدست آوردن مال او را به تجارِ برده فروخته و آنها نیز قطز را به همراه سایر کودکان در بازار برده به معرض فروش گذاشتند. در دمشق شخصی به نام ابن الزعیم او را خریداری کرد. قطز با وجودی که برده‌ای خردسال بود، توانست در دمشق لغت عربی و قرآن کریم و آموزش‌های ابتدایی فقه اسلامی را فرا بگیرد. در تاریخ وارد شده که روزی استادِ قطز، او را زد. قطز گریه کرد و یک روزِ کامل چیزی نخورد. هنگامی که استاد تصمیم گرفت برود، به شخصی به نام حاج علی فراش سفارش کرد تا قطز را دلداری داده و به او طعام بدهد. فراش می‌گوید: زمانی که پیش قطز آمدم به او گفتم: آیا به خاطر یک ضربه‌ی استاد، این همه گریه می‌کنی؟ قطز گفت: گریه‌ی من بخاطر کتک خوردن نیست، بلکه بخاطر این است که او پدر و جد مرا لعنت کرده و این در حالی است که آنها از او بهتر و افضلتر هستند. پس به او گفتم: مگر پدر تو کیست؟ مگر نه این است که او کافری بیش نبوده؟ قطز جواب داد: قسم به خدا که من مسلمانی فرزند مسلمانی دیگر هستم. من محمود بن مودود، خواهرزاده‌ی خوارزمشاه و از فرزندان پادشاهان هستم. قطز در همان ایام نوجوانی در اسب سواری و استفاده از شمشیر و آلات جنگی، مهارت و تبحر خاصی یافت و تقریباً تمامی فنون جنگی را یاد گرفت.

در زمان سلطنت ملک نجم‌الدین ایوب از خاندان صلاح‌الدین ایوبی، بسیاری از بردگان ترک به مصر آورده شدند که از جمله آنها عزالدین ایبک ترکمانی بود که بعدها او نیز قطز را خریداری کرده و به مصر آورد. در اواخر حکومت ایوبیان، اختلافاتی میان درباریان و فرماندهان رخ داد که سبب شد بردگان مملوکی به قدرت برسند. قضیه از این قرار بود که پس از وفات ملک نجم‌الدین ایوب، فرزند او تورانشاه به قدرت رسید. هنگامی که تورانشاه بر تخت سلطنت تکیه زد، راه ناسازگاری را با همسر پدرش، شجرة الدر در پی گرفت و بر بردگان و مملوکانی که توسط پدرش به مصر آورده شده بودند، ستم روا کرده و تعدادی از آنها را به قتل رساند. غارت بغداد به دست لشکریان مغول به سال ۱۲۵۸ میلادی توسط هلاکو خان این امر سبب شد تا شجرة الدر، مملوکان را علیه او بشوراند و او را به قتل برساند. کشته شدن تورانشاه، سبب شد تا برای اولین بار و آخرین بار تا این زمان، یک زن که همان شجرة الدر همسر نجم‌الدین ایوب می باشد درمصر به حکومت برسد. اگر چه تمامی بزرگان دربار و سپاه بر سلطنت شجرة الدر اتفاق کردند، ولی او بیش از سه ماه حکومت نکرد، چرا که خود او صلاح را در این دید که از سلطنت استعفا داده و آن را به عزالدین ایبک ترکمانی واگذار نماید و خود او نیز همسر او شد. با به قدرت رسیدن عزالدین ایبک ترکمانی، حکومت سلسله ایوبیان به پایان رسید و سلطنت ممالیک (بردگان) شروع شد. ایبک که از جنگ آوری و چابک سواری قطز و تدبیر و ایمان قطز آگاهی داشت او را فرمانده‌ی لشکر و وزیر دست راست خود قرار داد. عز الدین ایبک مدتی امور را تحت تصرف خود داشت تا اینکه توسط همسرش، شجرة الدر و با کمک گروهی از ممالیک به قتل رسید و علت قتل او این بود که همسر او متوجه شد که ایبک می خواهد بر سر او هوو (زن دوم) بیاورد. بعد از کشته شدن عزالدین ایبک توسط همسرش شجرة الدر، فرزند پانزده ساله‌ی او به نام نورالدین علی به حکومت رسید. به حکومت رسیدن این نوجوان پانزده ساله مصادف با تصرف و نابودی بغداد توسط مغول و کشته شدن خلیفۀ عباسی توسط لشکر هولاکو و در پی آن تسلط آنان بر شام و حلب بود. لشکر مغول تا آنجا پیش رفته بود که در پشت دروازه‌های مصر، برای حمله به آنجا اردو زده بود. در این زمان بزرگان و اعیان دولت که شاه جوان را از تدبیر امور عاجز می‌دیدند او را از سلطنت خلع کرده و به اتفاق آراء، قطز را که ستاره‌ای در حال طلوع بود، به سلطنت منصوب کردند. قطز بلافاصله به اصلاحِ امور و سر و سامان دادن به اوضاع و احوال مملکتی پرداخت. ابتدا رقیبانش در شام و مصر را به سوی خود جذب کرد و آنها را به صفوف لشکر خود در آورد. سپس به تقویت روحیۀ مردم و سربازان خود پرداخت و آنها را برای اولین رویارویی با لشکر مغول آماده ساخت.

لشگر مغول که تا نزدیکی‌های مصر پیش آمده بودند، نمایندگانی را به همراه نامه‌ای که سراسر تهدید و اهانت بود و در آن خواستار تسلیم ممالیک شده بودند، نزد قطز فرستادند. متن نامه بدین شرح بود:

“امور را به ما واگذار کنید تا در امان بمانید قبل از اینکه پرده (از قدرت ما) برداشته شود و پشیمان شوید. یقیناً درمورد شهرهایی را که ویران ساختیم و مردمانی را که قتل‌عام کردیم به گوش شما رسیده است. پس چگونه (وبه کجا) فرار می‌کنید درحالی که ما شما را دنبال می کنیم. شما هرگز از شمشیرهای ما جان سالم به در نخواهید برد… تعداد ما برابر با تعداد ریگزارهاست. کسی که با ما درافتد، پشیمان می‌گردد. پس خودتان را با دست خودتان به هلاکت نیندازید.”

با این تهدیدات، قدم قطز برای لحظه‌ای هم متزلزل نشد، چرا که او مومن و مسلمانی بود که شهادت در راه الله را بر خواری و خفت در برابر دشمنان دین و انسانیت ترجیح می‌داد. او با خود اندیشید که در هر صورت، “إحدی الحسنیین” ـ یکی از دو خوبی ـ را بدست خواهد آورد، یا پیروز می‌شود و یا به درجه‌ی رفیع شهادت نایل میگردد. از سویی دیگر، او از خاندان خوارزمشاهیان و خواهرزاده‌ی قهرمانی همچون سلطان جلال‌الدین بود که دلی همچون شیر داشت و یک تنه در برابر مغولان مقاومت می‌کرد و بارها آنها را به عقب رانده و بعضی از شهرها را از آنها پس گرفته بود. او قبلاً می‌دانست که سخن از شکست‌ناپذیری مغول افسانه‌ای بیش نیست، چونکه او در اوان کودکی شکست مغول را دیده بود. لذا : نماینده‌های مغولان را حبس کرد و نامه‌ی آن‌ها را پاره نمود و برای بالا بردن روحیه‌ی سربازان و خرد کردن روحیه‌ی مغول، آنها را از دم تیغ گذرانید و آنها را بر دروازه به صلابه کشید.

 قطز تصمیم گرفت به جای اینکه در مصر بماند و منتظر هجوم مغولان باشد و حالتی دفاعی را در پیش بگیرد، قبل از اینکه لشکر مغول آمادگی کافی را پیدا کرده و مصر را محاصره کند، برای رویاری با مغول، به شام لشکری کشی کند. او جبهه‌ی داخلی را باعزل تمامی کسانی که در حمایت و شجاعت آنها شک داشت، تقویت کرد وبه جای آنها افرادی از نزدیکان خود که به آنها اعتماد کافی داشت را منصوب کرد. سپس در شهر قاهره و سایر شهرهای تحت سلطه‌ی خود اعلام جهاد نمود و مردم را برای جنگ فرا خواند. برای تجهیز لشکر به جمع آوری اموال پرداخت و مالیات‌هایی را بر مردم تعیین کرد، اما بسیاری از علما که در بین آنها علامه و دانشمند بزرگ، عزّ بن عبدالسلام نیز قرار داشت، بر این امر اعتراض کردند و از او خواستند تا بودجه‌ی لازم برای تجهیز لشکر را از اموال فرماندهان ممالیک تأمین نماید تا جایی که در اختیار فرماندهان هیچ مالی غیر از اسب و سلاح آنها برای جنگ، چیز دیگری باقی نماند و اگر باز هم نیاز لشکر برآورده نشد، آنگاه بر مردم مالیت ببندد. قطز که متوجه شد این فرمان بر بعضی از أمرا گران آمده است، بر آنها فریاد بر آورد: ای فرماندهان مسلمانان، زمانی بود که شما از اموال بیت المال می‌خوردید، اما امروز از جنگ و جهاد کراهت دارید. من در راه رفتن به جنگ هستم پس هر کس که قصد جهاد دارد همراه من می‌آید و هر کس که از جهاد روی گردان باشد به خانه‌اش بر می‌گردد اما خداوند ازاو آگاه است و پایمال شدن حرمت و ناموس مسلمانان بر گردن بازمانده‌هاست. این سخنان قطز بر فرمانده‌ها بسیار تاثیر گذاشت و آنها را متحول کرد و همه‌ی آنها به اعلام جهاد پاسخ مثبت دادند. قطز به همراه لشکر از مصر خارج گشته و پس از پیوستن لشکر شام به او، به غزه رسید. قطز فرمانده‌ی خط مقدم لشکر خود را، بیبرس که بسیار قوی ودارای روحیه جنگ‌آوری بالایی بود قرار داد. قبل از شروع جنگ، بیبرس با تعداد سربازی که در اختیار داشت بر مقدمه‌ی لشکر مغول یورش برده و آنها را از پای درآوردند. این امر باعث بالا رفتن روحیه‌ی بقیه‌ی لشکریان که به همراه قطز به آنها پیوسته بودند، شد. پیروزی خط مقدم لشکر قطز بر پیش قراولان لشکر مغول سبب شد تا پشت صلیبی‌هایی که هنوز در بعضی مناطق حضور داشتند و گاه بر قسمت‌هایی از سرزمین‌های مسلمین یورش می‌بردند، به لرزه در آید و از قدرت و کمیت وکیفیت سپاه قطز به وحشت بیفتند و برای در امان ماندن از خشم و هجوم سپاه اسلام، به آنها تعهد دهند تا به مغولان علیه آنها هیچ کمکی نکنند. قطز نیز آنها را تهدید کرد که در صورت هرگونه مساعدت مغول و همکاری با آنها علیه مسلمانان، قبل از مغول، به آن‌ها حمله خواهد کرد.

در صبح روز جمعه، ۲۶ رمضان سال ۶۵۸ مصادف با ۳ دسامبر  ۱۲۶۰ میلادی، دو لشکر در مکانی به نام عین  جالوت با هم برخورد کردند و جنگ سختی میان آنها در گرفت. پس از مدتی از شروع جنگ، لشکر مغول، ارتفاعات جبهه را تصرف کرده که این امر سبب شد تا ستون چپ لشکر مغول به راحتی بتواند با وحشیانه‌ترین حالت ممکن بر قسمت راست سپاه مسلمانان یورش ببرد. این یورش سبب شد تا سپاه مسلمانان از هم بپاشد و نزدیک بود تا آخرین امید مسلمانان در برابر مغول بر باد برود و با شکست سپاه قطز، جهان به ورطۀ نابودی کشیده شود که ناگهان سیف‌الدین قطز از بالای اسب به پایین آمده و کلاه خود خود را بر زمین کوبید. با صدای بلند فریاد بر آورد: "وا اسلاماه وا اسلاماه " پس کسانی که صدای فریاد او را شنیدند، اطراف او را فرا گرفتند و با تمام قدرت بر لشکر مغول هجوم برده و توان آنها را بر هم زدند و آنها را به عقب راندند. قطز مدام فریاد می زد: یا الله انصر عبدک قطز علی التتار. یعنی: خدایا بنده‌ات قطز را در برابر مغول یاری کن. از خوش اقبالی مسلمانان در این هجوم، کتبغا فرماندۀ لشکر مغول به هلاکت رسید و مغولان به سمت شمال عقب‌نشینی کردند. مغولان بار دیگر صفوف لشکر خود را منظم کردند اما سیف‌الدین قطز آنها را دنبال کرده و پس از ساعتها جنگ و درگیری بین دو طرف، بالاخره مسلمانان پیروزی خود را قطعی کردند و مغولان برای اولین بار در تاریخ خود، جام بزرگترین شکست خود را که منجر به شکست‌های بعدی آنها شد، سر کشیدند. در این هنگام سیف الدین قظز از بالای اسب، پایین آمده و برای تشکر از پروردگارش، پیشانی را بر خاک نهاده و سجدۀ شکر به جا آورد. در جنگ‌های پس از عین جالوت، سپاه ممالیک به فرماندهی سیف الدین قطز و بیبرس، به پاک کردن سریع شهرهای شام از لوث وجود مغول پرداختند و دمشق و حلب را از آنها پس گرفتند و لشکر از پای در آمدۀ مغول از شهرهای شام فرار کردند. هرچند که جنگ عین جالوت، پایان کار مغول نبود اما شروعی شد برای شکست‌های بعدی آنها که توسط ملک الظاهر بیبرس بعد از قطز ادامه یافت. اهمیت نبرد عین جالوت به فرماندهی سیف‌الدین قطز در این است که این جنگ، خط قرمز و پایان دهندۀ هجوم‌ها و پیروزی‌های مغول علیه دولت‌های اسلامی بود که تر و خشک را با هم نابود کرده بود. پیروزی در این جنگ، در ظاهر همانند بقیۀ پیروزی ها و فتوحات در تاریخ متصور می‌شود که نصیب بسیاری از فرمانده‌هان شده است. اما ارزش و اهمیت فرماندۀ غازی، سیف‌الدین قظز و پیروزی او در عین جالوت،از آنجا روشن می‌شود که او جهان اسلام را که بیش از دو سوم آن به آتش کشیده شده بود، از نابودی نجات داد و پس از کشته شدن میلیونها مسلمان توسط مغول، از کشته شدن بیشتر مسلمانان جلوگیری کرد. سیف‌الدین قطز، افسانه‌ی شکست ناپذیری مغول را که سالها به تاخت و تاز پرداخته بودند از بین برد و در مسلمانان این باور را ایجاد کرد که با نیروی ایمان و استعانت از خدای متعال، پیروزی بر هر رقیب و دشمنی ممکن است. او استراتژی مغول را که تا آن زمان به روش هجومی بود به استراتژی دفاعی تبدیل کرد و به این طریق، شوکت و قدرت مغول را از بین برد. آنچه قابل توجه می‌باشد این است که چگونه قطز از خانواده‌ای درباری، به پایین کشیده شد و به اسارت در آمد، اما اسارت جسم او باعث نشد که عزت نفس و پشتکار و امید و آروزی خود را که همان شکست مغول بود از دست دهد تا جایی که با تلاش فراوان و پشتکار هرچه تمامتر در آموزش علوم دینی و فنون رزمی توانست بار دیگر، جایگاه واقعی خود در نقطه‌ای دیگر از جهان را بدست آورد و آرزویی را که از هنگام کودکی در سر می‌پروراند، تحقق بخشد.

گرچه قهرمان نبرد عین جالوت، برای ملت خود و امت مسلمان در سراسر جهان، فرح و خوشحالی را به ارمغان آورد اما دست اجل این فرصت را از او گرفت تا بتواند برای لحظاتی در کنار مردم خود این پیروزی بزرگ و تاریخی را جشن بگیرد. سیف‌الدین قطز هم همانند داییش سلطان جلال‌الدین و بسیاری از فرماندهان مسلمان دیگر، قربانی خیانت لشکریان خود شد. زمانی که سلطان تمامی سرزمین شام را از لوث مغول پاک کرد ودوباره امنیت و آرامش را به آنجا بر گردانید، در راه بازگشت به مصر تعدادی از لشکریان او را غافلگیر کرده و او را به شهادت رسانیدند. عمر سلطنت او بیش از یازده ماه به طول نینجامید اما خدماتی که در طول این مدت انجام داد و پیروزی‌هایی که به دست آورد، نام او را در تاریخ جاودانه کرد تا جایی که باعث افتخار مسلمانان گردید و او را الگویی برای زندگی فرزندان خود قرار دادند. ملک الظاهر بیبرس نیز همانند قطز از بردگانی بود که با نشان دادن لیاقت خود به مراتب بالایی دست یافته بود و به همراه قطز در جهاد با مغول شرکت کرد وی سپس اشتباه بزرگی مرتکب شده و قطز را به قتل رسانید و به جای او بر تخت نشست. اما بعدها خدمات شایانی انجام داد تا این خطای خود را جبران نماید که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به اخراج کامل مغول از سرزمینهای مصر و شام اشاره کرد.

منابع :

۱- عقد الجمان فی تاریخ أهل الزمان لبدر الدین العینی

۲- فوات الوفیات لمحمد بن شاکر الکتبی

۳- سمط النجوم العوالی فی أنباء الأوائل والتوالی لالعصامی

۴- أعیان العصر وأعوان النصرللصفدی

۵- سیر اعلام النبلا للذهبی

۶- الوافی بالوفیات

۷- نگاهی به تاریخ ایران بعد از اسلام فریدون اسلامنیا 

۱۴ دسامبر ۱۹۹۴ کار ساخت بزرگترین سد جهان بر روی رودخانه یانگ تسه در چین آغاز شد.

 

نام رسمی:سد سه‌دره(Three Gorges Dam)
کشور:چین 
رودخانه:یانگ‌تسهمحل:ییچانگ، هوبئی، چین
نوع سد:سد وزنی
ارتفاع از پی:۱۸۱ متر
طول تاج:۲٬۳۳۵ متر
عرض در پی:۱۱۵ متر
عرض تاج:۴۰ متر
ظرفیت تخلیه سرریزها:۱۱۶٬۰۰۰ متر مکعب در ثانیه
تاریخ آغاز ساخت:۱۴ دسامبر ۱۹۹۴
تاریخ پایان:۴ ژوئیه ۲۰۱۲
حجم مخزن:۳۹٬۳ کیلومتر متر مکعب
مساحت دریاچه:۱۰۸۴ کیلومتر مربع
طول دریاچه:۶۰۰ کیلومتر

سد سه‌دره یا سد سه دهانه (به انگلیسی: Three Gorges Dam)، که بر روی رود یانگ‌تسه در چین ساخته شده‌است. نیروگاه برق‌آبی ساخته‌شده در این سد، بزرگ‌ترین نیروگاه جهان (در بین همهٔ انواع نیروگاه‌ها) است و از نظر تولید برق از سد ایتایپو پیشی گرفته‌است.
کار ساخت بدنهٔ این سد، در سال ۲۰۰۶ به پایان رسید، ولی تکمیل سد و تأسیسات نیروگاه برق‌آبیآن در ۴ ژوئیه ۲۰۱۲ با نصب آخرین توربین به پایان رسید. از زمان تکمیل نیروگاه برق‌آبی این سد در سال ۲۰۱۲ میلادی، توان تولید برق آن برابر با ۲۲۵۰۰ مگاوات می‌باشد. لازم به ذکر است توان ۲۲۵۰۰ مگاواتی این سد با بهره‌گیری از ۳۲ ژنراتور ۷۰۰ مگاواتی و ۲ ژنراتور ۵۰ مگاواتی فراهم شده‌است.
در سال ۲۰۱۴ میلادی نیروگاه برق‌آبی این سد با تولید ۹۸٫۸ تراوات ساعت انرژی از نظر میزان انرژی تولیدی در سال به رتبه اول جهان دست یافت. این در حالی است که تولید انرژی سالانه سد ایتایپو ۸۷٫۸ تراوات ساعت در سال ۲۰۱۴ بود.
این سد علاوه بر تولید برق، ظرفیت کشتی‌رانی رودخانه یانگ‌تسه را افزایش داده و همچنین پتانسیل وقوع سیل در پایین‌دست را به کمک فراهم کردن فضای ذخیره سیل کاهش داده‌است. دولت چین به این پروژه به عنوان یک مهندسی تاریخی و همچنین یک موفقیت اجتماعی و اقتصادی نگاه می‌کند. توربین‌های بسیار بزرگ و در ضمن بسیار پیشرفته این نیروگاه برق‌آبی گامی به سوی کاهش انتشار گازهای گل‌خانه‌ای است. با این حال، با آب گیری این سد برخی از محوطه‌های باستان شناسی و فرهنگی منطقه به زیر آب رفت و سبب آواره شدن حدود ۱٫۳ میلیون نفر شد. ضمن آنکه باعث تغییرات زیست محیطی قابل توجهی، از جمله افزایش خطر رانش زمین شد. به هر صورت این سد یک موضوع بحث برانگیز هم در داخل و هم در خارج از کشور چینبوده است.


https://fa.m.wikipedia.org/wiki/سد_سه‌دره

 

پرتاب کفش به سوی جرج بوش در غروب یکشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۸ (۲۴ آذر ۱۳۸۷)

 


Iraqi Shoe Thrower Has to Dodge One Himself

 

http://www.aparat.com/v/zVpIn

 

 

 


منتظر الزیدی (متولد ۱۹۷۹) خبرنگار شیعه مذهب عراقی تلویزیون البغدادیه است که پس از پرتاب کفش هایش به سمت جرج بوش رییس جمهور آمریکا معروف شد.
الزیدی در حالی که کفش را به سمت بوش پرتاب می‌کرد فریاد زد: ای سگ این بوسه خداحافظی برای توست.
در غروب یکشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۸ (۲۴ آذر ۱۳۸۷) در جریان مصاحبه مشترک مطبوعاتی جرج بوش، رئیس‌جمهور آمریکا و نوری مالکی با خبرنگاران در بغداد، توسط منتظر الزیدی خبرنگار عراقی تلویزیون البغدادیه رخ داد.
در حالیکه منتظر الزیدی کفش‌های خود را یکی پس از دیگری به سمت بوش پرتاب کرد، او با عکس‌العمل به موقع از برخورد کفش‌ها با سرش جلوگیری کرد.الزیدی پس از پرتاب اولین کفش به بوش وی را «سگ» خطاب کرد.
چند ثانیه پس از حمله الزیدی، محافظان امنیتی نوری المالکی وی را دستگیر کردند و وی را به مکانی نامعلوم منتقل نمودند.
خبرگزاری ایرنا مدعی شده‌است که از وی آزمایش الکل و اعتیاد گرفته شده است.
تعدادی از خبرنگاران عراقی که شاهد این رویداد بودند از بابت کار همکارشان از جورج بوش عذرخواهی کردند.
مقامات عراقی حادثه اخیر را شرم‌آور توصیف کرده‌اند. در بیانیه‌ای که دولت عراق انتشار داده، گفته شده که «اقدام منتظر الزیدی به شهرت خبرنگاران عراقی و حرفه خبرنگاری در عراق لطمه زده‌است».
پرتاب کفش به سمت میهمان، در کشورهای عربی نهایت توهین و بی احترامی محسوب می‌شود.
اتهام زیدی «تهاجم علیه یک رئیس حکومت خارجی» است. جرمی که بر پایه قوانین عراق می‌تواند به ۵ تا ۱۵ سال زندان برای او بینجامد. با این‌حال ممکن است دادگاه او را به «تلاش برای تهاجم» محکوم کند. جرم خفیف‌تری که مجازات آن ۱ تا ۵ سال زندان است.
رسانه‌های دولتی و اصولگرا در ایران به شدت از این اقدام حمایت کردند. ایران در کنار ونزوئلا و لیبی تنها حامیان پرتاب کفش به سمت بوش بودند. تلویزیون دولتی ایران صحنه پرتاب کفش به سمت بوش را صدها بار در بخش‌های مختلف خبری پخش کرده و به تفسیر و تحلیل آن پرداخت. یکی از خبرنگاران صدا و سیما نیز کفش به دست به خیابانها رفت و از مردم خواست که درختی را بعنوان بوش در نظر گرفته و به سمت وی کفش پرتاب کنند.ابن اقدام صداو سیما با انتقاد سایر رسانه‌ها مواجه شد.
انجمن روزنامه نگاران مسلمان ضمن صدور بیانیه در حمایت از این اقدام اعلام کرد در تلاشند تا به جمع‌بندی برای اقدامات بعدی برسند.
احمد جنتی دبیر شورای نگهبان و امام جمعه موقت تهران نیز گفت که نباید از آنچه وی «انتفاضه کفش» نامید به سادگی گذشت. وی توصیه کرد که از این پس هر تظاهراتی در ایران یا عراق انجام می‌شود حتماً همراه با کفش باشد.
خبرنگاران خبرگزاری موج نیز اعلام کردند در حمایت از منتظر الزیدی کفش‌هایشان را برای سفارت سوئیس در تهران (حافظ منافع آمریکا در ایران) ارسال خوهند کرد.
خبرنگاران خبرگزاری فارس نیز در بیانیه‌ای از وی حمایت کردند.

منتظر الزیدی در نامه‌ای به نوری المالکی نخست‌وزیر عراق، خواستار بخشودگی خود به خاطر ارتکاب این «حرکت زشت» شده‌است. در این زمینه، رئیس دادگاه رسیدگی کننده به این موضوع، درخواست منتظر الزیدی برای آزادی موقت را به خاطر ادامه تحقیقات و نگرانی از امنیت او، رد کرده‌است. در پی دادگاه او به جرم اهانت به یک مقام خارجی در حین سفر رسمی به ۳ سال زندان محکوم شد.
پس از طرح موضوع منتظر الزیدی در مجلس عراق توسط گروه جریان حامی صدر، برخی نمایندگان مجلس عراق با طرح این موضوع در مجلس به مخالفت برخاستند ولی محمود مشهدانی رئیس وقت مجلس عراق بر مطرح شدن موضوع پافشاری کرد که اکثریت نمایندگان مجلس در مخالفت با این اقدام مشهدانی جلسه مجلس را ترک کرده ودر نهایت اکثریت مجلس استعفای مشهدانی را پذیرفت.
به گفته منابع غربی منتظر الزیدی علاوه بر آمریکا، از ایران نیز بدلیل دخالت‌های خود در عراق، «اظهار انزجار» نموده‌است. بگفتهٔ خانواده اش در مصاحبه با آسوشیتد پرس، «الزیدی همانقدری از اشغال نظامی عراق توسط آمریکاییان تنفر دارد که از اشغال عقیدتی عراق توسط ایرانیان». بگفته وی «ایرانیان آنروی سکه‌ای هستند که آمریکاییان در یک طرفش قرار دارند».
با اینحال برخی منابع داخل ایران گزارشهای متفاوتی از منتظر الزیدی و خانواده اش ارائه داده، و مدعی دروغ بودن گزارشات رسانه‌های غربی هستند.
او پس از مدتی از کشور سویس با توجه به اینکه در کشورش آینده نخواهد داشت و زندگانیش تبدیل به جهنم خواهد شد تقاضای پناهندگی سیاسی کرد.
در دسامبر ۲۰۰۹ الزیدی که دریک کنفرانس خبری در پاریس شرکت کرده بود، با پرتاب کفش از سوی یک خبرنگار دیگر عراقی مواجه شد. پس از این پرتاب بین برادر الزیدی و خبرنگار کفش پران درگیری صورت گرفت و برادر الزیدی در حمایت از برادر خود سعی کرد تا با کفش به خبرنگار مقابل ضربه بزند. رسانه‌های فرانسه گفته‌اند شخص پرتاب‌کنندهٔ کفش که یک روزنامه‌نگار تبعیدشدهٔ عراقی است قبل از آن‌که به سوی زیدی کفش پرتاب کند او را به «همدستی با دیکتاتورهای حاکم بر عراق» متهم کرده‌است.


https://fa.m.wikipedia.org/wiki/منتظر_الزیدی

 

سخنرانی پادشاه

 

 

Kings speech ver3.jpg

 

سخنرانی پادشاه (به انگلیسی: The King's Speech) نام یک فیلم درام تاریخی محصول ۲۰۱۰ بریتانیا به کارگردانی تام هوپر بر پایه فیلم‌نامه دیوید سایدلر است. این فیلم برنده جایزه برگزیده تماشاگران در جشنواره فیلم تورنتو ۲۰۱۰ شده است. این فیلم در سال ۲۰۱۱ در هشتاد و سومین دوره جوایز اسکار برنده جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین فیلم‌نامه اوریژینال شد.

این فیلم درباره بخشی از زندگی جرج ششم، پادشاه بریتانیا و پدر الیزابت دوم ملکه فعلی این کشور، است که دچار لکنت زبان بود. نقش پادشاه را در این فیلم کالین فرث و نقش پزشک او را جفری راشبازی کرده‌اند.

 
 

داستان :

داستان از هنگامی آغاز می‌شود که آلبرت (کالین فرث)، دوک یورک و فرزند کوچکتر پادشاه جرج پنجم (مایکل گمبون)، در نمایشگاه امپراتوری ۱۹۲۵ در ورزشگاه ومبلی صحبت می‌کند. هنگام سخنرانی توقف و لکنت در سخنرانی او به وضوح برای هزاران نفر از شنوندگان و مخاطبان آشکار می‌شود.

جرج پنجم، پدر آلبرت و پادشاه بریتانیا در طول جنگ جهانی اول، اولین پادشاه بریتانیایی است که با استفاده از رادیو برای مردمش صحبت می‌کند. جرج پنجم به زودی در بستر بیماری گرفتار می‌آید و سرانجام از دنیا می‌رود. به این ترتیب برادر بزرگِ آلبرت، دوید، گای پیرس، با عنوان پادشاه ادوارد هشتم به عنوان پادشاه بریتانیا معرفی می‌گردد با این حال او نشانی از مسئولیت‌پذیری به عنوان پادشاه از خود بروز نمی‌دهد.

در عین حال آلبرت به دنبال درمان ناتوانی خود در سخنرانی است. درمانهای مرسوم دلسرد کننده‌اند تا اینکه بانو الیزابت، همسر آلبرت (هلنا بونهام کارتر) با گفتاردرمانگری استرالیایی با روشهای نوین که در لندن ساکن است به نام لیونل لوگ (جفری راش) آشنا می‌شود و خود را با نام خانم جانسون معرفی می‌کند. لیونل ابتدا از پذیرش آلبرت امتناع می‌کند ولی با اطلاع یافتن از هویت آلبرت و الیزابت مسئولیت درمان وی را بر عهده می‌گیرد؛ ولی کار به سادگی پیش نمی‌رود و آلبرت در مقابل درمانگر بویژه در مقابل کنجکاوی‌های لیونل به خاطر کنکاش در زندگی خصوصی‌اش از خود مقاومت نشان می‌دهد. در عین حال لیونل هم فردی سخت‌کوش است با اجرای یک سری از قوانین خاص خود سعی در ریشه‌یابی و درمان ناتوانی دارد.

کنکاش‌های لیونل سرانجام وی را به ریشه ناتوانی آلبرت می‌رساند. وی در می‌یابد که بدرفتاری توسط پرستار دوران کودکی و استهزاء توسط برادرش دیوید دلایل بروز این ناهنجاری در آلبرت هستند. لیونل با بکار بستن روش‌های مختلفی سعی در بهبودی آلبرت (که لیونل او را برتی صدا می‌زند) دارد. در حین درمان این دو تبدیل به دوستانی نزدیک می‌شوند و آلبرت برخی اوقات برای صحبت عادی و مشورت نیز پیش لیونل می‌رود.

پادشاه ادوارد به قصد ازدواج با زنی که قبلاً دوبار ازدواج کرده بوده، والس سیمپسون، مجبور به استعفاء از مقام پادشاهی می‌شود؛ و به این ترتیب آلبرت می‌بایست جایگزین وی شود. همزمان با این اتفاقات نخست وزیر بریتانیا، استنلی بالدوین، به خاطر ازدواج پادشاه ابتدا تهدید به استعفاء کرده و سپس تهدید خود را عملی می‌کند. نویل چمبرلین نخست وزیر می‌شود، البته او تنها یکبار در فیلم ظاهر می‌شود، برعکس وینستون چرچیل که نقش پر رنگ‌تری در فیلم ایفا می‌کند.

پس از کناره گیری پادشاه ادوارد هشتم در سال ۱۹۳۶ از تاج و تخت بخاطر ازدواج با سیمپسون، آلبرت با عنوان جرج ششم پادشاه بریتانیا و همسرش الیزابت ملکهٔ بریتانیا می‌شود. پس از تهاجم آلمان به لهستان در سال ۱۹۳۹، چمبرلین به آلمان اعلام جنگ می‌دهد و پادشاه جدید باید برای مردم صحبت کند. با کمک لیونل وی این سخنرانی رادیویی را به صورت فوق‌العاده و بدون لکنت انجام می‌دهد و مورد تشویق تهیه‌کننده رادیو، حاضرین و مردمی که جلوی کاخ باکینگهام جمع شده‌اند می‌گردد.

 

   
King George VI of England, formal photo portrait, circa 1940-1946.jpg

 جرج ششم با نام کامل آلبرت فردریک آرتور جرج (به انگلیسی: Albert Frederick Arthur George) (زادهٔ ۱۴ دسامبر ۱۸۹۵ – درگذشتهٔ ۶ فوریه ۱۹۵۲) پادشاه بریتانیا از ۱۹۳۶ تا ۱۹۵۲ بود. او که تا پیش از بر تخت نشستنش عنوان پرنس آلبرت، دوک یورک را از ۱۹۲۰ تا ۱۹۳۶ داشت پس از کناره‌گیری برادرش ادوارد هشتم از سلطنت جانشین او شد.جرج ششم در طول جنگ جهانی دوم و در بحبوحهٔ بمباران‌های لندن در آنجا ماند و به سرکشی به مناطق آسیب‌دیده پرداخت و با این کار، تحسین مردم انگلستان را برانگیخت.جرج ششم همچنین آخرین پادشاه انگلیسی است که عنوان «امپراتور» هند را داشت و پس از آن نخستین کسی است که به ریاست کشورهای مشترک‌المنافع رسید.

 

https://fa.m.wikipedia.org/wiki/جرج_ششم

آستارا

آستارا ، قلبِ تالش بزرگ
چاپ شده در ماهنامه تالش شماره ۷۳

زبان تالشی جزو زبانهای ایرانیِ شمال غربی می باشد . گفته می شود که زبان تالشی در گذشته هایی نه چندان دور منطقه وسیعی را در بر می گرفته ، حتی کل منطقه آذربایجان را ، که بعد به دلیل اسقرار طایفه های ترکان در قرون گذشته ( قرون اولیه اسلامی تا قرن ۴ و حمله مغولان به ایران ) در این خطه ، زبان تالشی به مرور از بین رفته و نوعی زبان ترکی رواج پیدا کرده است . اکنون زبان تالشی تنها در غرب استان گیلان ( منطقه تالش ) و در مناطقی از کشور جمهوری آذربایجان زنده است و تالشان به این زبان کهن سخن می گویند . البته باید یادآوری کرد که ردپای زبان تالشی هنوز در زبان کنونی مردم آذربایجان و در نام روستاها و شهرها وجود دارد . قابل ذکر است که زبان تاتی که در مناطق مختلف ایران وجود دارد بسیار شبیه زبان تالشی می باشد .زبان تالشی
مردم شهر آستارا تالش و تالش زبان هستند . در دهه های اخیر زبان تالشی بنا به دلایلی در شهر آستارا بسیار کم رنگ شده است ولی این زبان کُهن در روستاهای اطراف آستارا زنده است و هنوز مردم روستاها به زبان تالشی سخن می گویند و از این زبان باستانی و اعجاب برانگیز پاسداری می کنند . زبان تالشی هنوز در کل منطقه آستارا حضور دارد و این از نام روستاها ، مکانها و مناطق مختلف شهرستان آستارا پیداست . ( رجوع به نقشه گیلان ) . گفته می شود که زبان ترکی آذری حدوداً از ۷۰ سال پیش در شهر آستارا رواج پیدا کرده است . زبان تالشی هنوز در شهر آستارا زنده است و مردم از هر دو زبان تالشی و ترکی آذری در موقعیت های مختلف استفاده می کنند .
نظریه های زبان شناسی مراحل دگرگونی و یا تغییر یک زبان در یک منطقه ای یا شهری را این گونه بیان می کنند : مرحله اول : زبان بومی و اصلی آن شهر ( مرحله تک زبانی ) ؛ مرحله دوم : ورود یک زبان دوم و بیگانه به آن شهر ( مرحله دو زبانی ) ؛ مرحله سوم : حذف زبان اول و جایگزینی زبان جدید به جای زبان بومی آن منطقه یا شهر ( دوباره مرحله تک زبانی ) . طبق این نظریه مردم شهر آستارا در مرحله دوم ( مرحله دو زبانی ) به سر می برند ؛ یعنی هم از زبان بومی و اصلی خود ( زبان تالشی ) استفاده می کنند و هم از زبان دوم ( زبان ترکی آذری ) که حدوداً چند دهه است وارد این شهر شده است . این یعنی اینکه زبان اول و بومی مردم این شهر ( زبان تالشی ) هنوز زنده است و به مرحله مرگ کامل نرسیده است و می توان با راهکارهایی زبان تالشی را دوباره به طور گسترده در این شهر رواج داد .
دلایلی مانند هم مرز بودن با کشور جمهوری آذربایجان و استان اردبیل و تأثیر رسانه های این دو ؛ و همچنین رفت و آمد آذری های جمهوری آذربایجان و استان اردبیل به آستارا ، باعث شده است که زبان تالشی به مرور در شهر آستارا کم رنگ شود و زبان ترکی رواج پیدا کند ؛ چرا که در برخورد دو فرد تالش زبان و تُرک زبان ، فرد تالش زبان به دلیل اینکه ترکی آذری می داند ولی شخص ترک زبان ، تالشی نمی داند ، گفتگو بین آنها به ترکی آذری صورت می گیرد و این موضوع آن قدر زیاد تکرار می شود که فرد تالش زبان بدون اینکه بداند به مرور زبان تالشی را فراموش می کند و یا به سختی سخن می گوید و به زبان ترکی سخن گفتن برای او یک عادت می شود و دیگر قادر به سخن گفتن به زبان مادری خود نیست . نمونه های زیادی از این مسئله مشاهده شده است . متاسفانه افرادی نیز مشاهده شده اند که سخن گفتن به زبان تالشی را کسرشأن می دانند . اگر این افراد می دانستند که زبان تالشی چه زبان اعجاب برانگیزی است هرگز سخن گفتن به این زبان را کسرشأن نمی دانستند . در ناآگاهی ، نادانی وجود دارد و در نادانی عمل نیک صورت نمی گیرد . امیدواریم قدر زبان تالشی این زبان کُهن و باستانی را بیشتر بدانیم و در پاسداری آن بکوشیم . نیمی از رازهای تاریخ در زبان ها ( واژه ها ) نهفته است ؛ اگر زبان تالشی بمیرد دیگر نمی توان نیمی از رازهای تاریخ تالش را کشف کرد .

آستارا به چه معنایی است ؟

آستارا = اوستورو = ostoro = راه کنار آب
نام هر شهری یا روستایی باید بر اساس زبان بومی و باستانی آن شهر یا روستا معنی شود . در غیر این صورت معنای نام آن شهر پیدا نمی شود و افراد گمراه می گردند . زبان بومی و باستانی شهر آستارا زبان تالشی می باشد ، در نتیجه باید معنای شهر آستارا را در زبان تالشی جستجو کنیم . برای نام آستارا معناهای زیادی شده است . در زیر به تعدادی از این معنی ها می پردازیم .
۱ – بعضی ها آستارا را به معنای (( آهسته رو )) یعنی جایی که باید آهسته حرکت کرد معنی کرده اند . به این ترتیب : هوسته رو : در زبان تالشی : هوسته = آهسته ؛ رو = راه ؛ راهی که باید در آن آهسته حرکت کرد .

۲ – بعضی ها نیز به دلیل اینکه راههای ارتباطی آستارا با مناطق مجاور بسیار صعب العبور بوده و از قاطر استفاده می شده ، به این دلیل (( استر رو )) خوانده اند ، که بعدها تغییر شکل یافته به صورت آستارا در آمده است . ( اَستَر – پهلوی – astar ؛ قاطر ، حیوان بارکش و سواری . سَتَر هم گفته شده . فرهنگ فارسی عمید ) .
۳ – و عده ای دیگر (( آستارا )) را در ارتباط با واژه (( ستاره )) می دانند . در زبان تالشی ستاره ، اِستاره ، آساره ، آستوره āstora ، یا سوءَ soa گفته می شود . به احتمال زیاد ” آستوره ” یعنی ستاره و ” سوءَ ” یعنی نور ستاره .
۴ – دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی نیز در وجه تسمیه آستارا معتقدند نام گذاری آستارا در رابطه با (( استر – ester )) یعنی ناهید ( آناهیتا ) برابر با زهره ربه النوع مورد پرستش ایرانیان باستان و قبل از اسلام صورت گرفته .
۵ – در شهرستان آستارا ، تالشها و کوه نشینان و تالش زبانان و افراد کهن سال ، آستارا را ” اُستوراو ” ( اُستو رو ) ostoro تلفظ می نمایند و هرگز مشاهده و شنیده نشده که هوسته رو یا استرو به زبان آورند . کلمه اُ o یا اُو ov یعنی آب ؛ ستو sto یعنی کناره و کرانه و لبه و بلندای کنار رودخانه و دریا ؛ و کلمه رُو ro یعنی راه ؛ معنای کل را مفهوم چنین است : استوراو ( اُوستورو – اُستورُو ) یعنی آب و کرانه و راه ؛ ( راه کنار آب ) . در زمان گذشته قبل از جاده کشی ، راه آستارا و انزلی و لنکران فقط جاده از ساحل دریا بوده . (۱).
از پنج نظریه ای که در بالا در مورد معنای آستارا آمد ، نظریه شماره ۲ و ۵ به واقعیت نزدیک ترند . نظریه دوم ، راه صعب العبور و استفاده از قاطر ؛ به این دلیل اَستَررو . نظریه پنجم ، اُستورو ، یعنی راه کنار آب .
همان گونه که پیشتر گفته شد پژوهشگران و زبان شناسان ، زبان آذربایجان در گذشته های نه چندان دور ( قبل از استقرار طایفه های ترکان در منطقه آذربایجان و حمله مغول ها ) را به زبان تالشی نزدیک می دانند و از آن با نام های زبان آذری باستان یا زبان تاتی – تالشی یاد می کنند . اگر کل منطقه تالش باستانی که بسیار گسترده بوده ( تالش کنونی در ایران ، کل منطقه آذربایجان ایران و کشور جمهوری آذربایجان و مناطقی از جنوب غربی روسیه ) را در نظر بگیریم می بینیم که آستارا در مرکز تالش باستانی و بزرگ قرار داشته است . نکته جالب اینکه سه آستارا وجود دارد . آستارای ایران ، آستارای کشور جمهوری آذربایجان و آستراخان ( آستارا خان ) در جنوب غربی کشور روسیه . این سه آستارا دقیقاً در یک راستا قرار دارند . این نشان می دهد که آستارا در دوران گذشته منطقه وسیعی را در بر می گرفته و راه ارتباطی بین شمال و جنوب و شرق و غرب تالش بزرگ و مرکز و قلب تالش بزرگ بوده است . جالب تر اینکه هر سه آستارا در کنار ساحل دریا ( در کنار آب ) هستند و این موضوع نظریه پنجم درباره معنای (( آستارا )) که به (( راه کنار آب )) معنی شده بود را تا حدود زیادی تأیید می کند .

تعدادی از واژه های تالشی منطقه آستارا :
۱ – سگ : تالشی آستارا : سِپَه – sepa / تالشی روستای مِشِند : اِسپَه – espa
۲ – استخوان : تالشی آستارا : اَستَه – asta / تالشی مِشند : اَستَه – asta
۳ – گوسفند : تالشی آستارا : پَس – pas / تالشی مِشند : پَس – pas
۴ – تلخ : تالشی آستارا : تِل – tel / تالشی مِشند : تَل – tel
۵ – دروغ : تالشی آستارا : دوی – doy / تالشی مِشند : دوی – duy
۶ – داماد : تالشی آستارا : یَزنه – yazna / تالشی مِشند : یِزنَه – yzna
۷ – مرغ : تالشی آستارا : کگ – kag / تالشی مِشند : کگ – kag
۸ – خانه : تالشی آستارا : که – ka / تالشی مِشند : که – ka
۹ – دختر : تالشی آستارا : کینه – kina / تالشی مِشند : کِلَه – kela
۱۰ – گردن : تالشی آستارا : مِل – mel / تالشی مِشند : گِی – gey = جلوی گردن ؛ مِل – mel = کناره های گردن .
۱۱ – زنبور : تالشی آستارا : مِش – meš / تالشی مِشند : مِش – meš
۱۲ – عروس : تالشی آستارا : وَیو – vayo / تالشی مِشند : وَی – vay
۱۳ – گرگ : وَگ – vag / تالشی مِشند : وَگ – vag
……………………………………………………..
منابع :
(۱)- تاریخ جامع آستارا و حکام نمین ، بهروز نعمت الهی ، انتشارات شیخ صفی الدین ، چاپ اول ، ۱۳۸۰ ، ص ۳۱ – ۳۲
(۲)- واژه های تالشی آستارا و روستای مِشِند از دو شخص اهل این دو مکان پرسیده شد .
………………………………………………………
نویسنده و گردآورنده : ضیاء طرقدار

مذهب نادر شاه افشار در هاله ای از ابهام؟


متاسفانه در میان تعصبات قومی و ملی گرایانه آنچه از دید عموم مردم دور می‌ماند؟ نقش دین و اعتقادات مذهبی شخصیتهای تاریخی این مرز و بوم است. جهان بینی دینی و مذهبی افراد و پایبندی افراد به اعتقادات مذهبی‌شان به معنای حقیقی، یکی از شاخصه ها و مولفه های اصلی و اساسی در تحلیل و بررسی و رسیدن به شناختی عالمانه نسبت به آن شخصیت است. 
شاخصه دیندار بودن یا نبودن و میزان تقید به مذهب ما را در درک درست وقایع و حوادث آن دوره تاریخی و رسیدن به قضاوتی درست همراه با اشراف هر چه بهتر و بیشتر بر همه ابعاد و زوایایی زندگی سیاسی و فرهنگی آن شخصیت در آن دوره تاریخی، بر آن فرد است. «میشل مالرب» محقق در عرصه ادیان و مذاهب درباره نقش بنیادین دین در عنصر تمدن ساز بودن آن می گیود:
« در میان عناصری که یک تمدن را می‌سازند? دین را نباید نادیده انگاشت. در حقیقت? هر تمدنی یک زیر ساخت دینی دارد که به یقین? روشنگر فرهنگ در معنای هر چه گسترده‌تر این کلمه است».

متاسفانه سیاستهای فرهنگی طاغوتی سلسله منحوس پهلوی، در اشاعه و ترویج تعصبات کور و بی منطق ناسیونالیستی، ملی گرایانه و باستانگرایانه، زمینه را برای سوء استفاده های بعدی دشمنان دین و آئین اسلام فراهم آورد. به گونه‌ایکه بسیاری از ناسونالیستها و پان ایرانیست‌ها(خصوصا طرفداران سلسله پهلوی که کینه این انقلاب را به دل دارند) در پوشش دفاع از تمدن باستانی ایران و خصوصا سلسه های پادشاهی قبل از اسلام، با حمله به اعراب و حضور اعراب در ایران، به همه ساختارهای اعتقادی، دینی و مذهبی تشیع و اسلام  حمله کرده و آنها را به شدت زیر سوال می برند. 
بنده خود شخصا در یکی از سایتهای منتسب به این جریان مدتهاست درحال مناظره با طرفدارن سر سخت این جریان هستم و بر سر اثبات حقانیت اسلام و انقلاب بارها با تهیدی و ارعاب و هتاکی این جریان مواجه شده ام. متاسفانه بیشترین قشری که تحت تاثیر عمال ضد دین و ضد انقلاب قرار گرفته اند، قشر تحصیل کرده هستند که مایه تاسف و اندوه هر انسان متدین و دلسوزی را فراهم می آورد و کم هم ننیستند.( گاهی این باستانگرایی به حدی میرسد که بعضی جوانان حتی اساس دین را هم انکار می کنند، با نام و نشان و هویت شیعی و اسلامی. متاسفانه این قضیه در میان جوانان شیعه محسوس تر و مشهودتراست!)خاندان پهلوی با به خدمت گرفتن عده ای از نویسندگان و مورخین روشنفکر سکولار و غیر مذهبی تلاش گسترده ای را برای احیاء مجدد فرهنگ و تمدن های قبل از اسلام و سلسله های پادشاهی مشرک قبل از اسلام (که همه آنها بدون استثنا و با دلایل و شواهد متقن تاریخی تابع ادیان غیر الهی چون آئین زرتشتی، مهر پرستی،...بوده اند و هر آنچه که مورخین و نویسندگان متعصب و ناسیونالیست در جهت توجیه موحد بودنشان به کار برده اند تاثیری در حقایق تاریخی ندارد و عملکرد آنان گواه از چیز دیگریست که نمونه بارز آن کوروش است و سجده او به بتهای بابلی و تجلیل و تکریم از ادیان مشرکانه تمدن بابل است).
پهلوی‌ها به دلیل نداشتن ریشه و اصالت مذهبی برای حاکمیت خویش (که متاسفانه این بی دین بودن شاه و حتی سیاستهای دین ستیزانه وی به دلیل تبلیغات ریاکارانه اش در دوره حاکمیت پهلویها از جمله مشرف شدن به بارگاه ائمه معصومین علیهم السلام و دیدار برخی از علماء از دید مردم پنهان مانده و حتی عکس آن نیز در میان مردم جا افتاده) و عدم مقبولیت و جایگاه مردمی ، برای جبران این خلاء بزرگ بی ریشگی خود و تحمیلی بودن حکومت مستبدانه اش، نیاز به ساختن پشتوانه و شجره نامه ای شاهانه برای سلطنت خود داشت. 
او این ماموریت مهم را بر عهده باستانشناسان غربی(نوعا یهودی و صهیونیست) و ایرانی واگذار کرد تا با توجیهات باستانشناسی و تفاخر به شاهان باستان، قداست بخشیدن و اهورایی و خدایی جلوه دادن سلطنت های قبل از اسلام در و با تاریخ سازی و تمدن سازی برای آنان، این خلاء بزرگ را با توهمات و تخیلات داستان پردازانه مورخین مزدور خویش به اتمام برساند. 
یکی از نمونه های بارز این نوع سیاستهای ترویج طاغوت گرایی باستانی و اهمیت بخشیدن به سلطنت در برابر حاکمیت دین و مذهب و ائمه معصومین در جامعه مذهبی و شیعی ایران، تبلیغ نادر شاه افشار می باشد که متاسفانه نشانه های این حرکت طاغوتی و ضد دینی در حال حاضر در مشهد مقدس و در برابر مضجع شریف حضرت علی ابن موسی الرضا(علیه السلام) خود نمایی می‌کند (و صد افسوس در حال حاضر از بودجه بیت المال در حفظ و نگهداری آن و تبلیغ آن تلاش وافر به عمل می‌آید و حتی عجیب‌تر اینکه بنده نیز خود شاهد بودم، فروش بروشور ها و جزواتی در همان مکان ودر قالب باستانگرایی لی در حقیقت تبلیغ آئین زرتشت، به چشم می‌خورد!!! عجیب تر از آن فروش همین نوع کتابها در نمایگشاه کتابی در قسمت بیرونی مرقد مطهر حضرت موسی الرضااست که آن هم به وفور دیده می‌شود!!!)د
در اینجا ادله و مدارکی را مبنی عدم تقید مذهبی نادر شاه افشار ( که صرفا یک فرد ایلیاتی و جنگ آور بوده و بس) و آلت و ابزار بودن مذهب در دست این نوع شاهان برای تداوم سلطه خود، ارائه می‌ دهیم، امید که این روشنگری کمک کوچکی در افتادن پرده های زخیم فرهنگ طاغوتی که متاسفانه آثار و تبعات ان هنوز بر بخشهایی از جامعه علمی سایه افکنده، بنماید.

عهدنامه نادر با تعصب سنی‌گری!
"لاکهارت" در این باره می نویسد:
«...آن گاه نادر با استفاده از نارضایی عمیق مردم، خود را شاه نامید
نادر که از فتوحات داخلی و عقب راندن دشمنان ایران آسوده کنند، در بهار سال 1736 م. اعیان و اشراف ایران را در دشت مغان جمع آوری و از نایب السلطنه بودن استعفا داد و بزرگان سلطنت را به وی پیشنهاد نمودند و او هم پذیرفت و خود را شاه خواند.
هم چنین تشکیل «قوریلتای» نادر در دشت مغان را حزین در سفرنامه خود چنین شرح می‏دهد:
مردم دریافتند و به مقتضای مقام زبان برگشادند و به اتفاق و اجماع، نام سلطنت از شاه عباس صغیر منسوخ گشته، خطبه پادشاهی خان معظم اجرا یافته و تسمیه به نادرشاه قرار یافت.
لاکهارت در ادامه نوشتار خود درباره‏ی پادشاهی نادر می‏نویسد:
نادر چند شرط برای استقرار بر مسند پادشاهی ایران از طریق طهماسب خان جلایر اعلام داشت:
1 - حکومت باید در خاندان نادر موروثی شود و همه باید از او و فرزندانش پشتیبانی و حمایت نمایند.
2 - ایرانیان طرفداری از سلسله صفویه را کنار گذارند و هیچ یک از اولاد و احقاد شیخ صفی را در هیچ حال پناه ندهند.
صاحب حدیث نادرشاهی می‏نویسد:
نادر به خوبی می‏دانست که دوران مدید سلطنت صفویان، توام با ارتباطات چند جانبه‏ی اولی الامری آنان، با پیوندهای عمیق میان توده و پادشاهان ایجاد کرده بود.
3 - مذهب سنی، به جای شیعه برقرار گردید، زیرا مذهب شیعه که از جانب شاه اسماعیل صفوی، در ایران شایع گردیده و همواره موجبات خونریزی و جنگ‏های ایران و عثمانی را فراهم ساخت، هرگاه اهالی ایران به سلطنت ما (نادر) راغب باشند. باید به مذهب اهل سنت سالک شوند....» 
...!!! 
(آدرس: http://iranema.zio.ir/forum/showthread.php?tid=3&pid=4)
(آدرس:http://www.goonagoon.org/SubjectForPrint.aspx?key=8683)

شیعه قبل از حکومت، سنی بعد از حکومت!
«...درباره ى دین نادر، اظهار عقیده قطعى نمودن بسیار دشوار است برخى معتقدند که نادر به هیچ دینى اعتقاد نداشت ، زیرا گاهى آشکارا خویشتن را همان قدر بزرگ مى دانست که بزرگان دینى را.
اما به نظر بعضى دیگر از مورخین ، هنگامى که نادر به طرفداران صفوى و قزلباش و شاه طهماسب محتاج بود، شیعه متعصبى به شمار مى رفت و به تعمیر مرقد حضرت رضا (ع ) اقدام نمود و به دستور او، در صحن امام رضا (ع ) گلدسته و حوضى سنگى که از هرات آورده بودند، بنا کردند، نادر خود را غلام و بنده على (ع ) مى دانست اما پس از بازگشت از خراسان (1144 ه .ق ) عمده سپاه او افغانان و تاتار و ترکمان بودند و به کمک همین سپاه توانست بدون هیچ مقاومتى شاه طهماسب را به زانو درآورداز این پس ، محبت نادر به قزلباش کاسته شد، حامد الگار، در کتاب دین و دولت در ایران مى نویسد:
هنگام مرگ نادر، بى درنگ سپاهیانش به شیعه و سنى متقسم شدند و سنیان که از لحاظ شمار افزون تر بودند به قندهار عقب نشستند.
سیاست مذهبى نادر، در همان دشت مغان مورد مخالفت قرار گرفت به طورى که ، میرمحمود ملاباشى(صدر الصدور) هنگامى که اعلام نمود در باب امور مذهب ، احکام خدا و احادیث پیغمبر (ص ) راهنما است و سلاطین نباید تغییر و تجدیدید در آن صورت دهند، نادر دستور داد او را خفه کردند و سپس ، دستور داد املاک و موقوفه کلیه روحانیون را مصادره نمایند و به سپاه اختصاص دهند.
به نظر لاکهارت ، نادر هیچ گاه تعصب مذهبى نداشت ، مذهب شیعه و یا سنى را فقط و فقط براى پیشرفت در سیاست روز، بالا و پایین مى آورد، ولى سایرین نظر بر این دارند که شاید وى با ترویج تسنن ، خیال برپایى امپراتورى اسلامى را تا مرز چین در سر مى پروراند ولى از طرفى نادر مردى سیاستمدار نبود و بیش از یک مرد جنگجوى دلیر، در حیات ایران ندرخشید....»
(آدرس:http://www.ghadeer.org/site/dowran/iran/ejtama/doktor13.htm)

ادغام تشیع و تسنن
«...نادر ضمن اینکه با زمینه سازی های فراوان شرایط را برای انتقال قدرت فراهم کرد، با تحمیل شرایط سه گانه خود مبنی بر موروثی شدن سلطنت در خانواده او، مساعدت نکردن به خاندان صفویه جهت صعود مجدد به سلطنت، و از رسمیت افتادن تشیع در ایران، به عنوان پادشاه تاجگذاری کرد. سیاست مذهبی نادر که عملاً منجر به ادغام تشیع در تسنن می شد با مخالفت شیعیان و علما مواجه شد. مخالفت یکی از علما با سیاست مذهبی نادر در شورای دشت مغان با خشونت نادر منجر به کشته شدن آن عالم شیعی گردید. در منابع عصر افشاری گزارش های متعددی از خشونت های ضد شیعی مؤسس سلسله افشاری نظیر کشتار عزاداری سیدالشهدأ(ع)، آمده که حاکی از بی مهری او نسبت به تشیع می باشد....»  
(آدرس:http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1350255

 

 

منبع :

http://erfaneha.parsiblog.com/Posts/32/%D8%AD%D9%82%D8%A7%D9%8A%D9%82%D9%8A+%DA%A9%D9%87+%D9%86%D9%85%D9%8A+%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF+%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87+%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1+%D8%B4%D8%A7%D9%87+%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%8A%D9%85%D8%9F!...%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8+%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1+%DA%86%D9%87+%D8%A8%D9%88%D8%AF/

 

 

 

چهارده نکته‌ی آموزشی درباره‌ی تلفظ در انگلیسی

 

به طور کلی آموختن تلفظ زبان بیگانه دشوار است، ولی چیزهایی هستند که یاد گرفتنی هستند و ما سرشان انرژی نگذاشته‌ایم. به نظر من برای بیشترمان می‌ارزد که به جای یاد گرفتن کلمه‌های تازه، تلفظمان را از واژه‌هایی که بلدیم تا حدی بهبود دهیم. تلفظ درست فقط به درد کلاس گذاشتن نمی‌خورد، به درد فهمیده شدن بهتر (و حتی فهمیدن بهتر) هم می‌خورد. این سیزده نکته‌ای که می‌نویسم، چیزهایی هستند که اولا غلط‌های رایج فارسی‌زبانان هستند، ثانیا بیشترشان با نگاه کردن به دیکشنری بلافاصله فهمیده نمی‌شوند، و ثالثا کلی هستند، یعنی مختص زیرمجموعه‌ی خاصی از کلمات نیستند. تمام موارد را بر اساس لهجه‌ی آمریکایی می‌نویسم.

سطح مقدماتی:

۱: تلفظ ship با sheep تفاوت دارد! انگلیسی دو مصوت دارد که بسیاری از ما هر دو را معادل «ای» فارسی می‌گیریم. واقعیت این است که حرف i در ship اولا کوتاه‌تر است، و ثانیا صدایش اگرچه شبیه به «ای» است اما کمی هم مایل به کسره‌ی فارسی است. اگر ترکی بلدید ممکن است شباهتی میان این صدا و مصوت موجود در واژه‌ی ترکی «قز» (دختر) احساس کنید اگرچه باز هم تفاوت بسیار است. زبان‌های کمی در جهان این صدا را دارند به همین دلیل بیشتر مردم جهان هنگام انگلیسی یاد گرفتن با این صدا مشکل دارند. به طور کلی معمولا حرف i در کلمات انگلیسی این صدا را می‌دهد در حالی که ترکیب‌های ee (مثل free) و ea (مثل tea) و ie (مثل believe) صدای شبیه به «ای» فارسی را می‌دهند.

۲: تلفظ full با fool تفاوت دارد! مصوت موجود در fool شبیه به «او»ی فارسی است اما مصوت موجود در full اولا کوتاه‌تر است و ثانیا به مقدار بسیار خفیفی به کسره یا «ای» تمایل دارد. برای مثال این کلمه‌ها با این مصوت کوتاه ناآشنا تلفظ می‌شوند: full, book, took, hook, good, foot. اما مصوت موجود در این کلمات بلند و مشابه «او»ی فارسی است: food, cool, group, soon, loop, fool.

۳: تلفظ think با sink و tink تفاوت دارد! ترکیب th در بیشتر کلمات در انگلیسی صدای «ث» عربی را می‌دهد. فارسی این صدا را ندارد ولی در بین صداهایی که نداریم، این آسان‌ترین است. کافی‌ست سعی کنید نوک‌زبانی حرف بزنید و همان «س» خودمان را تلفظ کنید. هنگام تلفظ این صدا زبان بین دندان‌ها قرار می‌گیرد. در انگلیسی کلماتی مثل three و math و tooth این صدا را دارند.

۴: واژه‌های this و that و there، «دیس» و «دت» و «در» نیستند! ترکیب th در انگلیسی می‌تواند صدایی غیر از «ث» هم داشته باشد و آن صدای «ذ» عربی است. بیشتر ایرانی‌ها به اشتباه در این گونه کلمات آن را مانند دال فارسی تلفظ می‌کنند (فرانسوی‌ها هم این صدا را ندارند اما آنها معمولا به جایش از «ز» استفاده می‌کنند و این یکی از استریوتایپ‌های لهجه‌ی فرانسوی‌ها موقع انگلیسی حرف زدن است). برای تلفظ «ذ»، باز هم زبان باید بین دندان‌ها قرار بگیرد. این بار فرض کنید می‌خواهید نوک‌زبانی حرف بزنید و صدای «ز» فارسی را تلفظ کنید. اگر در زبان عربی دستی دارید یا فکر می‌کنید با قرائت درست نماز می‌خوانید، می‌توانید به صدای «ذ» در «صراط الذین» فکر کنید!

۵: تلفظ wet با vet تفاوت دارد! حرف v انگلیسی مثل حرف واو معمولی فارسی است (مثلا در کلمه‌ی «وحید»). اما برای تلفظ w، مثلا به آخرین صدای کلماتی مثل «نو» و «برو» فکر کنید. اگر کُردی بلد هستید هم با صدای w آشنایید. همچنین عرب‌ها همواره حرف «و» را به شکل w تلفظ می‌کنند و صدای v را ندارند.

۶: صدای «شوا» را بشناسید! در انگلیسی یکی از رایج‌ترین مصوت‌ها «شوا»ست (لفظ «شوا» چیزی به جز یک نام تخصصی عجیب برای یک صدای معمولی نیست). صدایی که در فارسی وجود ندارد. صدایش شبیه به این است که دهانتان را در حد متوسط باز کنید و بدون این که به زبانتان فرم خاصی بدهید سعی کنید یک مصوت تولید کنید. چیزی شبیه به کاری که پیش پزشک می‌کنیم تا معلوم شود گلوی چرک‌کرده داریم یا نه،‌ اما نه با دهان به آن بازی. به یک شکل دیگر می‌گویم: شوا حد اقلی‌ترین و خنثی‌ترین و (معمولا) کوتاه‌ترین صدای مصوتی است که می‌توانید از دهانتان خارج کنید. همان صدایی که بین ‌B و L در کلمه‌ی table وجود دارد. اولین مصوت کلماتی مثل ago و arrive و around نه کسره است نه فتحه، بلکه شواست. حتی اولین مصوت واژه‌ی contain شوا است نه «آ». جالب‌تر از آن، علی‌رغم اشتباه رایج فارسی‌زبانان، اولین مصوت واژه‌ی country هم شواست نه «آو» یا «اَو» یا هر چیز عجیب دیگری.

۷: انگلیسی صدای «آو» یا “aw” ندارد! در واژه‌هایی مثل law و thought، صدای مصوت چیزی بیش از صدای معمولی «آ» نیست. از خیر تلاش برای تلفظ چیزی شبیه w در انتها بگذرید!

سطح میانی:

۱: در لهجه‌ی آمریکایی (و نه بریتانیایی)، در بسیاری از موارد صدای t به چیزی شبیه به d تبدیل می‌شود. نکته‌ی مهم این است که صدای جدید با d متفاوت است. در واقع حقیقت این است که خود d هم در محیط‌های مشابه به این صدای جدید تغییر شکل می‌دهد. این صدای جدید flap نام دارد و به گوش ما شاید چیزی بین «د» و «ر» فارسی است. اما این تبدیل در چه شرایطی رخ می‌دهد؟ در شرایطی که اولا صدای t بین دو مصوت باشد، و ثانیا هجای حاوی t دارای تکیه نباشد. در نتیجه این تبدیل در atom رخ می‌دهد اما در return رخ نمی‌دهد. تبصره: اگر صدای قبل از t به جای مصوت r یا n باشد هم این تبدیل شدنی است. مثلا در party و sentence هم این تبدیل رخ می‌دهد (به خصوص در اولی). توجه به این نکته‌ی کلی هم مهم است که این تبدیل در لهجه‌ی آمریکایی تقریبا ضروری است. در بعضی کلمات اگر این تبدیل را صورت ندهید چیزی که تلفظ می‌کنید به گوش شنونده اصلا شبیه یک واژه‌ی مجاز انگلیسی آمریکایی نیست.

۲: صدای r آمریکایی با صدای «ر» فارسی تفاوت زیادی دارد! یکی از عناصر کلیدی‌ای که لهجه را به شدت آمریکایی می‌کند تلفظ درست r است. صدای r آمریکایی صدای رایجی در زبان‌های جهان نیست. برای تلفظ کردنش، سعی کنید به فارسی حرف زدن کسانی فکر کنید که زبان اولشان انگلیسی آمریکایی است (مثلا آلن ایر!). در لهجه‌ی فارسی این افراد که تحت تاثیر زبان مادری‌شان است، تلفظ متفاوت «ر» کاملا مشهود است. حتی بعضی از ایرانی‌ها برای این که صدایشان «غربی» یا «باکلاس» به نظر برسد به شوخی یا جدی «ر» را به شکلی شبیه به r آمریکایی تلفظ می‌کنند.

۳: صدای e انگلیسی تفاوت نسبتا زیادی با کسره‌ی فارسی دارد. اگرچه هیچ دو مصوتی در فارسی و انگلیسی دقیقا مثل هم نیستند اما تفاوت e انگلیسی و کسره‌ی فارسی جدی‌تر است. برای تلفظ e انگلیسی، باید آن را به مقدار خفیفی به فتحه نزدیک کنید. اگر دارید فکر می‌کنید منظورم از e انگلیسی کدام صداست، منظورم مصوت کلماتی مانند bed و said و head و tell است.

سطح پیشرفته:

۱: در لهجه‌ی آمریکایی بسیاری از مصوت‌ها وقتی قبل از r قرار می‌گیرند حال خاصی بر آنها حاکم می‌شود. چیزی شبیه به این که مصوت به صدایی بین شوا و o میل کند. توضیح این صدا ساده نیست اما اگر در کمین تشخیص آن باشید به تدریج با شنیدنش به آن عادت می‌کنید. مثال: more, near, cure. همچنین هنگامی که شوا قبل از r قرار می‌گیرد تقریبا ناپدید می‌شود و جایش را به نسخه‌ی کشیده‌تری از r می‌دهد. مثال: her, girl, term. به طور کلی نکته‌ی اساسی این است که r آمریکایی تا حدی به مصوت‌ها شبیه است و همه‌ی این ماجراها با r ناشی از همین است.

۲: تلفظ finger با singer تفاوت دارد. در اولی n و g دو صدای مستقل هستند، هرچند n تحت تاثیر صدای بعدش در عقب دهان تلفظ می‌شود، اما در دومی ترکیب ng یک صدای واحد است. دیکشنری‌ها هم این دو کلمه را متفاوت آوانگاری می‌کنند. به طور کلی تلفظ ng به صورت دو صدای مجزا در جاهایی که نباید چنین کرد یکی از اشتباهات رایج خارجی‌هایی است که انگلیسی یاد می‌گیرند. در اکثر موارد، باید به جای این دو صدا از آن صدای واحد استفاده کرد، مثل ring و sing و hang و long.

۳: تلفظ cup با cop تفاوت دارد. صدای شوا که با آن آشنا شدیم، در بسیاری از موارد به شدت شبیه به «آ» به نظر می‌رسد. بسیاری از ما صدای مصوت موجود در کلمه‌ی cup را «آ» می‌دانیم اگرچه در واقع شواست. به همین ترتیب، تلفظ اولین مصوت subject با اولین مصوت object متفاوت است. معمولا حرف u صدای شوا دارد و حرف o صدای «آ» دارد. اما همیشه هم چنین نیست (مثلا مصوت کلمه‌ی son شواست).

۴: انگلیسی (در بیشتر لهجه‌ها) دو صدای L دارد. یکی شبیه به «ل» فارسی است که قبل از مصوت‌ها پدیدار می‌شود، مثل واژه‌ی light. یکی هم در فارسی وجود ندارد و در محیط‌های دیگر پدیدار می‌شود، مثل واژه‌ی tell. این صدای دوم که به آن dark L می‌گویند صدایش تا حدی شبیه به مصوت o است! برای تلفظ آن انتهای زبان به سقف دهان نزدیک می‌شود و بعضا حتی نوک زبان به سقف دهان نمی‌چسبد (بر خلاف «ل» معمولی). توضیح شفاهی شیوه‌ی تلفظ دشوار است. مانند موارد قبلی، باید گوشتان در کمین تشخیص تفاوت‌ها باشد. اگر با قرائت حرفه‌ای قرآن آشنا باشید، می‌توانید به شیوه‌ی خاص تلفظ «ل» در واژه‌ی «الله» فکر کنید. این نوع L به مصوت‌ها شبیه است و معمولا مصوت قبل از خودش را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد. توجه کنید که شباهت dark L به صدای o آن قدر زیاد است که کودکان آمریکایی در مدارس که تازه الفبا را یاد گرفته‌اند، گاهی املای واژه‌ی help را با واژه‌ی hope اشتباه می‌گیرند!

توضیح واضحات: فکر می‌کنم خواندن این نکته‌ها می‌تواند کمک‌کننده باشد هرچند به هیچ وجه کافی نیست. بزرگ‌ترین حجت برای کافی نبودن این علم روی کاغذ این است که بنده اگر طبیب بودم سر خود دوا می‌نمودم. به قول نجف دریابندری، هیچ کس با خواندن کتاب آشپزی آشپز نمی‌شود اما هیچ کسی که بخواهد آشپز شود از کتاب آشپزی بی‌نیاز نیست!

توضیح: (این مطلب را قبلا جای دیگری نوشته بودم اما حالا فکر می‌کنم برای این‌جا مناسب‌تر است)

 

 

منبع :  آمو دریا 

http://persiandee.com/blog/?p=40

با تشکر از مدیر وبلاگ آمو دریا بابت چنین مقاله ی پرباری 

 

دبستان جاوید هشترود

 

dabestaneh_javid@

📚📚کتابخانه مجازی دبستان جاوید 📚📚

مجموعه یی کامل از کتابهای کمیاب و ممنوعه

https://telegram.me/joinchat/Cp12GEDwJCWpLD5uj6yGaw 

09122038755

گلایه یی با  دخو !

 

تندیس . [ ت َ ] (اِ مرکب ) بمعنی تن مانند است ، چه دیس بمعنی مانند باشد و بمعنی صورت و تمثال و پیکر و کالبد و قالب و جثه نیز آمده است اعم از انسان و حیوانات دیگر. (برهان ) (از ناظم الاطباء). بمعنی تندس . (فرهنگ جهانگیری ) (از آنندراج ).از: تن + دیس ، جزو دوم از مصدر «دئس » اوستایی بمعنی نمودن و نشان دادن ، یعنی تن نما، و این جزو بصورت پسوند در فرخاردیس و طاقدیس هم دیده میشود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : 

نگارند تندیس او گر بکوه مصدر

ز سنگ وقارش شود کُه ستوه .

دقیقی .

◾دهخدا◾ 

 

کاش به این سوی کناره ی خزر هم می نگریستی و به قول خودمان !

 

دئس دخو جان برومی :  

 

بعد می نوشتی ! 

 

چون :

 

 فعل امر از مصدر دیدن فارسی و  دیشتِن تالشی 

فارسی :

                          ببین

                          بالا را نگاه کن

                          پایین را نگاه کن

                          به نزدیک خود نگاه کن

                          به دور دست نگاه کن

                          چپ چپ نگاه کن

 

تالشی :

                          دیس

                          پـِدیس

                          ویدیس

                          دَدیس

                          آدیس

                          جی دیس 

 

فکر میکنم شما هم ما رو ندیدید !!

 

پس : 

 

 تندیس می چمد : دیده شده از تن  یا نمایان مانند پیکر !  یا ظاهر شده .....................!

 

دئس در هیچ زبانی به این کوتاهی ، معادل ندارد چون که در داخل زبان تالشی خلاصه شده ست نه فارسی ! 

 

مانند : 

سردیس 

گلدیس

پردیس 

 

حالا بروید  دورتر ! 

خلاصه ی دئس ما را  ببین سر از کجا در آورده !

 

کلمات انگلیسی که پیشوند Dis  یا  Dic  یا Des  دارند  

 

مانند : 

Design 

Dictateur

Discipline

Distortion

Dictionary

  آی  دهخدا ! 

تو را  هم باید از نو نوشت !

 

✍ : محمدعلی طهماسب زاده

قامسیون نام پیشین چاراویماق !

 

در کتاب تحریر تاریخ وصاف در صفحه 81  به تصحیح عبدالمحمد آیتی نام هشترود به شکل هشت الرود کتابت شده ، در فصل  ذکر جلوس ارغون خان بر چاربالش خانیت که به تاریخ 7جمادی الاول سال 683 قمری [که مصادف می‌شود با شنبه اول فروردین سال 666 شمسی ]در قامسیون رخ داده ، اشاره شده که آن (قامسیون)  موضعی بوده بین هشت الرود و قربان شیرا ، اگر مناطق شاهین دژ و شیز را بر قربان شیرا ی ذکر شده منطبق بدانیم و لشگرگاه ارغون خان را در زوهنگ (قلعه ضحاک) منطبق و تصور بکنیم [به خاطر بودن تنگه یی به نام دانگاران (تنگه ارغون )]بی شک قامسیون منطبق بر قسمتی  از مناطق چاراویماق خواهد بود. در تحریر تاریخ وصاف  بر تخت نشستن  ارغون خان را درین فصل به حالت ؛ تکیه بر چاربالش خانیت ذکر کرده اند و به خاطر اهمیت این موضوع در آن دوره قطعا به قامسیون از آن به بعد می‌بایست نامی جدید به جهت یاد آوری بر تخت نشستن ارغون خان اطلاق میشده که چاراویماق (نام کنونی مناطق جنوب هشترود)نیز مشابه چنان نامی است . در خصوص علت نگارش نام هشترود به حالت معرب هشت الرود به دست شرف الدین شیرازی باید بیان شود که وی  به زیبایی نگارش خود نیز اهمیت میداده تا اثر وی علاوه بر بار تاریخی به عنوان شاهکار ادبی نیز نمایان شود ، بدین خاطر است که در جاهایی از کتاب خود نامهایی مانند نام هشترود را که به صورت هشته روت  بیان میشده با چنین نگارشی همانند کاتبان کهن که در مواجهه با هزوارشها (واژه هایی که به صورت قراردادی به گونه یی دیگر مینوشتند و به گونه یی دیگر می خواندند ) انجام میدادند ، این نام را  بدان حالت وارد کتاب تاریخ خود کرده است .

نویسنده : محمد علی طهماسب زاده

طهرابند دریچه یی برای رسیدن به نام کهن آذربایجان

 

طهرابند نام محلی در هشترود که در جنوب کوه سهند قرار گرفته است موقعیت ده طهرابند به خاطر قرار گرفتن در شیب تندی در دامنه ی کوه آهکی در گذشته مردمان آن را به ساخت خانه هایی واداشته بود که با کندن غاری در زیر هر خانه یی این محل را صاحب معماری متمایزی میکرد.
در زبان پهلوی آتش به صورت اتهر (athar) و موبد نگهبان آتش به‌ صورت اتهروان (atharvan) و فرشته ی نگهبان بر آتش به صورت اتهریزت (atharizat) آمده است.در گذشته ها به دامنه های جنوبی کوه سهند اتهره پات اطلاق میشده به طوری که یکی از بازمانده های این نام به شکل تهروه نام قبلی محلی بوده که از پانصد سال پیش به آن بایقرا گفته میشود نیز درین منطقه نام اتهره پات باستانی به حالت واژه ی کهن هنوز در نام طهرابند زنده است چنانچه در تداول عامه بدان فارغ از تعصب نگارشی که منجر به کتابت غلط واژگان کهن گشته بود همچنان نمایان است تا جایی که بومیان بدان محل تهره ابات که دگرگون شده ی شکل کهن "اتهره اپات" بوده می گویند.اگر اپات را که به معنی تختگاه بوده [ولی اکنون به صورت آباد در پسوند خیلی از نام محل ها ظاهر میشود] از آن برای نامیدن یک واحد تختگاه فرض کنیم پس حالت مصغر آن را به صورت اپاتاگ و مجموع این واژه ی مفرد را باید به شکل اپاتان [به معنی چندین اپات] بجویم مانند حالتی که در پسوند نام اکباتان (اگپاتان) بوده است ، با مقایسه واژگان کودک و کودکان نسبت به یکدیگر در می یابیم که از پسوند ان که علامت جمع نیز بوده برای اشاره به ازدیاد اپاتگ ها در بین مردم چنان استفاده میشده که حالت تصغیر شده واژه یی را نیز میتوانستند بدون رجوع به اصل واژه با علامت جمع مانند آن جمع ببندند به همین علت به مجموع این اپاتاگ ها ،  آپاتاگان اطلاق میشده و بی شک نام آذربایجان صورت معرب و کتابت غلط واژه ی کهن اتهرپاتاگان به چم والاترین تختگه نگهداری آتش بوده است .
اپات در شکل کهن اکباتان به صورت اگپاتان که نام کهن شهر همدان نیز بوده آمده چنانچه با صفت اگه به چم آگاه و دانا به صورت اگهاپاتان متشکل از (اگه +اپاتان) بوده و دقیقا از قدیم این محل را پایتخت دانایان می‌دانستند .
واژه ی اپات یا (پات) را در ترکیب پادشاه که هنوز هم در تلفظ ایرانیان پاته شاه تلفظ میشود به راحتی میشود دید و پی برد که از واژه ی شاه برای نامیدن حکام محلی (شاهک) استفاده میشده و به شاه شاهان که صاحب تختگاه (اپاتا) بوده اپاتاشاه یا همان پاتشاه که اکنون پادشاه کتابت میشود اطلاق میشده و نیز میشود قبول کرد که ترکیب پایتخت نیز ریشه یی کهن دارد و دقیقا به همان شکلی که اکنون نیز با کمی تغییر به شکل پاتاخت تلفظ میشود از واژه ی پاتاگ پهلوی اقتباس شده و حتی واژه ی پاتوق که به غلط آن را واژه ی ترکی و مغولی میدانند در اصل همان ، پاتوغ برگرفته از اپاتاگ بوده است.
اتهریزت به چم ایزد آتش نیز نامی بوده که به عنوان فرشته ی آتش می‌بایست در جایگاهی مقدس در داخل سازه یی مهم به شکل پیکره یی نمادین نگهداری میشده و مورد ستایش و اکرام قرار میگرفته که بعید نیست نام تبریز که هنوز هم خود آذربایجانی ها بدان تربیز میگویند و حتی در کتابت ابوالفدا در قرن هشت هجری نیز توریز آمده اشاره به چنین جایگاهی را دارد.
اتهروان را به عنوان جایگاه آتش میشود در نام تهران نیز جستجو کرد چنانچه به گفته یاقوت حموی در معجم البلدان در قرن ششم و هفتم هجری آمده است که : "طِهران به کسر طاء و سکون ‌ها و را و نون در آخر لفظی است عجمی و ایشان «تهران» تلفظ می‌کنند چون در زبان ایشان طاء وجود ندارد". و منظور وی از طاء همان حرف ته بوده و به این خاطر بوده که با جایگزینی خط عربی به جای خط پهلوی واژه یی مانند اتهر را به صورت اثر یا آذر مینگاشتند ولی به همان صورت کهن اتهر تلفظ میکردند . تنها حرفی که میشود گفت در چنین نگارش هایی سالم مانده حرف خوا بوده که به خاطر ادای آن به شکل کهن به خاطر موجودیت در آن زمان دچار تخریب نشده است ، مانند واژه های خواهر و خواستن و .... که  هنوز هم در غرب ایران بدان گونه بیان میشود .

نویسنده : محمد علی طهماسب زاده

آزاگان  نام کهن هشترود



نام سراسکند در نسخه های قدیمی به شکل سراسکان نوشته شده است. [وقف نامه مظفری و وقف نامه ربع رشیدی ] شبیه ترین نام به سراسکان در میان نام محلهای هشترود نام روستای عزیزکند است که در گذشته به صورت ازکان نوشته میشده [ اسناد تیول داری و قراردادهای قدیمی] و هنوز هم مردم بومی بدان ازکان میگویند.با توجه به اینکه پسوند کند در هشترود یک سیلاب عاریتی بوده که با ازدیاد جمعیت عشایر منطقه در نام محلها پسوند کان به کند تبدیل گشته و به حالت نامهای ترکی شده ، مورد استفاده قرار گرفته پس احتمال اینکه این نام از قدیم برای معرفی این گستره از هشترود به کار می رفته ، زیاد است . خلاف جهت سراسکان به ازکان منطقه ی دیگری در دامنه ی سهند وجود دارد که بدان نیز سراسکان اطلاق میشده که به قوت مطلب احتمالی ذکر شده ی فوق می افزاید که ازین دو نام مشابه و دور از هم از نظر فاصله ی مسافتی ، حدود ازکان را تعیین میکردند ،به مانند نام باستانی شهر اوه که بعدها سراوه [ساوه] را به خاطر حدود آوه ی کهن نامگذاری کرده بودند، نیز مشابهای دیگر مانند دربند و سردربند و .......
واژه ی مجهول دیگری نیز در بین مردم بومی سراسکان از قدیم موجود بوده که در هیچ یک از زبانهای فعلی [فارسی و ترکی] داری معنی نبوده است ،که بیگانگان را با این واژه بر می‌شمردند ! این واژه هنوز همان کاربری پیشین را دارد ، این واژه ی مجهول آزگینتی بوده که احتمال می رود شکل دیگری از آزگانتی بوده است .این واژه هرگز به شکل یک واژه ی فارسی نمی توانسته باشد و ساختاری کهن را داراست که شکل آن به وضوح بیانگر اصالت دار بودن واژه در زبان کهن آذربایجانی می بوده است . برای اثبات عدم تعلق این واژه به زبان ترکی ، اگر سراغ فرمولهای واژه سازی زبان ترکی بریم ثابت خواهد شد که آزگانتی هرگز به زبان ترکی متعلق نبوده چنانچه در ترکیب آزگینتی اگر تی را که در پسوند های ترکی جهت تقلید صداها و تشبیه رنگها بکار گرفته میشود آنهم در پایان واژه هایی که با ایر ختم میشوند؛ برای تقلید صداها مانند : چیغیرتی ، خیریلتی ، زیریلتی ، شیریلتی ، قیژیلتی و در پایان واژه هایی که برای تشبیه رنگها آنهم واژه هایی که به آر و ایل ختم میشود مانند : آغارتی ، قارالتی ، پاریلتی ، ایشیلتی در نظر بگیریم ! پس با توجه به آزگین قبل از تی نتیجه میگیریم که تی پسوندی برای تشابه رنگ و تقلید صدا نیست چون گین شکلی جدا از ایر و آر و ایل را داراست در نتیجه تی اگر پسوند ترکی نباشد خود یا جزیی از واژه است یا واژه یی معنی دار که در ترکیب آزگینتی به کار رفته است !
آزگینتی را بدون تی هم اگر در نظر بگیریم و با توجه به اینکه گین پسوندی برای حالت‌ها در ترکی بوده ، باید آز را اگر حالتی برای انسان فرض کنیم باید از بن ایت استفاده میشده که ترکیب به معنی گمشده ، به حالت ایتگین باید ظاهر میشده نه آزگین ! شاید ساختار این ترکیب به خاطر معنی دار بودن اجزای آز ،گین ، تی به ترکیبات ترکی شبیه باشد ولی هیچگاه با فرمول واژه سازی زبان ترکی و اینکه پسوند پشت پسوند برای بنی که معادل بهتری را در زبان ترکی دارا بوده هماهنگ نیست !
با قرا دادن این سه نام ؛ آزکان و سراسکان و آزگینتی میشود به راحتی پی برد که نام این گستره از هشترود در گذشته آزگان بوده و به محل نزدیک آن به خاطر تعیین حدود سرازگان و به باشندگان کوههای آزگان ، آزگانتی اطلاق میشده زیرا که تی در زبان کهن به مردم کوهی اطلاق میشده مانند کافلانتی [قافلانتی] در نزدیک شهر میانه ی کنونی ، برای اثبات این ادعا اگر به نام محلهای بطلمیوسی [نامهای باستانی در دوره اشکانی]نیز استناد کنیم به نامی مشابه آزکان که به صورت آزاگان در پیرامون رودی که از سهند سرچشمه گرفته و به دریای خزر سرازیر میشده بر می خوریم ، هر چند که نام سراس که درین نوشته ها آمده و آن را به خاطر شباهت جز اول سراسکند با آن یکی میداند، در حالیکه درین نوع معادل گذاری ها برای شهر سراب نامی باقی نمانده است.

✍ : محمد علی طهماسب زاده

خربدان سرزمینی بزرگ و گمشده در غرب ایران  

خراسانک و خورجستان قرینه های یکدیگر نسبت به سرسکان بوده اند.

فخرالدین اسعد گرگانی در داستان ویس و رامین چنین می‌گوید:

زبان پهلوی هر کو شناسد خراسان یعنی آنجا کو «خور آسد»
خراسان را بود معنی خور آیان کجا از وی خور آید سوی ایران

چون در جهات اربعه ابوریحان بیرونی خراسان و خربدان به جای خاور و باختر آمده است.
پس :
در واقع خراسان تشکیل شده از : خر+اس+ آن یعنی جایی که خورشید از آن می آید.
و خربدان تشکیل شده از : خر + به +دان یعنی جایی که خورشید بدان میرود
حال با توجه به وجود سرزمینی با این وسعت در مشرق ایران که به صورت مخفف بدان خراسان میگویند پس قرینه ای این سرزمین را نیز در غرب ایران زمین باید داشته باشیم ! .............
..........نام روستای خراسانک هشترود هم شامل این استدلال میتواند باشد زیرا نسبت به محلی نزدیک تر به خود قرینه ی برای آن هست به نام روستای خورجستان
خراسانک : خور+ اس +انک یعنی خورشید از آن آمده
خورجستان : خور +جست +ان یعنی خورشید به آن جسته
با توجه به متفاوت بودن زبان پهلوی شرق ایران با زبان پهلوی غرب آن و وجود پسوند های خاص غربی نسبت به شرقی آن میشود قبول کرد که نام این دو منطقه نسبت به فاصله میانی این دو محل به این صورت با در نظر گرفتن حرکت خورشید نام گذاری گشته و آن محل بین این دو محل همان سرسکان هست

✍:محمدعلی طهماسب زاده

آستر

محمد علی طهماسب زاده

۱۳ آذر ۱۳۹۵ ۱۴:۱۲

آستر یا آستار در گویش هشترودی به معنی باج ( باژ) بوده است. هنوز در تاتی هرزنی و تاتی جنوب آذربایجان این واژه به شکل و چم کهن خود زنده است . هر چند خیلی از مثل های کهن آذربایجانی دیگر با معادل گذاری واژه به واژه با زبان کنونی (ترکی) بیان میشود ولی هر از گاهی واژه هایی ازین دست عینا بدون معادل در این بین آورده میشود و آنهم به خاطر عدم وجود معادل ترکی در زمان تغییر زبان برای آن واژه ها بوده ! ضرب المثلی به شکل : اوز وئریسان آستار ایستئئر در مناطق آذربایجان موجود بوده که خود گواه این مطلب است و ثابت میکند که منظور از آستار یا آستر درین ضرب المثل همان باج بوده نه آستری جامه . در وجه تسمیه نام آستارا که محلی در گیلان بوده و از دیر باز سرزمین تات زبانان بوده هم هیچ وجه تسمیه یی بدین صورت که جز اول نام را باج بدانیم و کل نام را به صورت محل باج گیری تصور کنیم قوت و دوام ندارد، تعبیر هایی مانند آهسته رو برای آستارا نمی تواند درست باشد زیرا معادل آهسته در زبان کهن این مناطق به حالت هه مار یا (هه مور) بوده و قطعا باید شکلی از آن می بایست اکنون در نام محل ظاهر می شده ، که نشده است .


http://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/b53daa5f91d64f819516783b82913e86

مینو مشرفی

مینو مُشرِفی-لِنارز (متولد ۲۷ شهریور ۱۳۴۵، تهران – ۱۱ آذر ۱۳۹۴، هانوفر) پزشک، پروفسور و فوق تخصص جراحی گوش و حلق و بینی و سر و گردن و متخصص جراحی پلاستیک بینی ایرانی-آلمانی بود که در شنوایی‌سنجی و کاشت حلزون شنوایی تخصص و برجستگی داشت.

مینو مشرفی درجه تخصصی رشته گوش و حلق و بینی خود را در سال 1376 با نوشتن رساله دکتری با عنوان "بررسی صحت تشخیصی ونتایج درمانی اندو سکوپی سینو نازال در بیماریهای بینی سینوسها و نازو فارنکس در بیمارستان رسول اکرم" تحت سرپرستی محمد فرهادی از دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی و خدمات درمانی ایران با نمره عالی دریافت نمود. او تجربهٔ دستیاری و همکاری با محمد فرهادی، مجید سمیعی و توماس لنارز (Thomas Lenarz) را داشته است. متعاقب آن، سمیعی او را تشویق به فعالیت در زمینه تحقیق و پژوهش نمود. در همین راستا بود که مینو مشرفی کشور آلمان را برای ادامه تحصیل و پژوهشهای علمی اش برگزید و در سال ۱۹۹۷ از طریق بورس DAAD به کشور آلمان دعوت گردید. او فراگیری و تکمیل نمودن زبان آلمانی را از انستیتوی زبان در Marburg آغاز نمود. آشنایی و کسب علم از دکتر Draf و ارتباط و همکاری با سمیعی بمدت سه سال در مرکز بین‌المللی مغز و اعصاب دانشگاه پزشکی هانور Hannover باعث گردید تجربیات بیشتری در رشته مغز و اعصاب کسب نماید.

او در اکتبر سال ۲۰۰۱ به درخواست توماس لنارز(Thomas Lenarz) عضو هیئت مدیره انجمن شنوایی سنجی آلمان(DGA)و رئیس بخش گوش و حلق و بینی(HNO) برای آغاز زندگی مشترک پاسخ مثبت داد و با وی ازدواج کرد. سپس بهمراه همسرش فعالیتهای علمی خود را در زمینه شنوایی “ساقه مغز“ و “پیوند میانی مغز“ ادامه داد و در همین راستا تحقیقات تعیین کننده‌ای را در طول اقامت پژوهشی خود در  لوس آنجلس به انجام رسانید. او در سال۲۰۰۱ نائل به کسب درجه فوق دکترای تخصصی از دانشگاه هانور گردید و در سال ۲۰۰۸ رساله پروفسوری (Habilitation) خود را در همان دانشگاه در حضور هیئت داوران و جمعی از مقامات پزشکی ارائه و دفاع نمود که پذیرفته و به ثبت رسید.

مینو مشرفی در زمینه شنوائی سنجی در آلمان با نوشتن مقاله‌های علمی و تحقیقاتی نقش مهمی در برنامه‌های پزشکی و همکاری‌های تنگاتنگ با دیگر نهادهای تحقیقاتی ایفا کرد. او که در این برنامه‌ها سمت استاد راهنمای بسیاری از پزشکان در رشته پزشکی و بیو پزشکی را بر عهده داشت، تحقیقات گسترده‌ای را پایه‌گذاری نمود که بعدها تحت عنوان (Hearing4all) نام گرفت. در این راستا او همکاریهای مشترک گسترده‌ای با دیگر اساتید علم شنوایی سنجی بمنظور سرپرستی دانشجویان مقطع دکتری و راهنمایی آنها برای نوشتن رساله دکتری در دانشگاه پزشکی هانور و دانشگاه اولدنبورگ به انجام رسانید. فعالیتهای علمی مشرفی تنها به کشور آلمان محدود نمی‌شد. او فعالیت‌های زیادی نیز برای دانشجویان مستعد ایرانی به انجام رسانید. او مابین انجمن‌های علمی دو کشور آلمان و ایران ارتباط مستمر برقرار کرد که در پی آن تعدادی از دانش پژوهان موفق جوان را از ایران به آلمان آورد و شرایط مناسبی را برایشان در جهت انجام تحصیلات تکمیلی فراهم آورد.

در سال ۲۰۱۲ بود که گروه بیمارستان‌های دانشگاهی (Charite)برلین از او بعنوان رئیس بخش گوش و حلق و بینی بیمارستان( Benyamin Franklin) دعوت کرد که مشرفی آن را پذیرفت. فعالیتهای او بعنوان رئیس بخش HNO از سال ۲۰۱۲ موجب آن گردید که بخشی که در شرف انحلال و برچیده شدن بود، بمدت ۴ سال متوالی رتبه نخست را در میان بخش‌های هر سه بیمارستان از نظر پذیرش تعداد بیمار و برخورد مناسب و رضایت مراجعین کسب نماید. مینو مشرفی در طراحی ایمپلنت حامی بازیافت شنوایی ناشنوایان سهم عمده ای داشت.

مینو مشرفی در دوم دسامبر ۲۰۱۵ برابر با یازدهم آذر ۱۳۹۴ در سن ۴۹ سالگی به علت ابتلا به سرطان در شهر هانوفر درگذشت.

از مینو مشرفی نقل است که «ترجیح می‌دهم با افتخار و سربلندی بمیرم تا اینکه زنده باشم ولی مفید ومؤثر نباشم». او برای کشف مرزهای دانش پزشکی و بکارگیری علم روز در درمان افراد کم شنوا و ایجاد ارتباط علمی و فرهنگی بین ملتها خصوصاً ایران و آلمان بسیار کوشید.

 

https://fa.m.wikipedia.org/wiki/مینو_مشرفی

پابلو امیلیو اسکوبار گاویریا

 

به اسپانیایی: Pablo Emilio Escobar Gaviria)‏

(۱ دسامبر ۱۹۴۹–۲ دسامبر ۱۹۹۳)، قاچاقچی کلمبیایی مواد مخدر بود. وی به عنوان ثروتمندترین قاچاقچی تاریخ بشر شناخته می‌شود که ثروت خالصش تا ۳۰ میلیارد دلار می‌رسید.

او یکی از مخوف‌ترین جنایتکاران جهان بود و در طول عمر خود به‌یکی از بزرگترین و ثروتمندترین قاچاقچیان کوکایین در جهان تبدیل شد. او به‌دلیل حمایت‌های بی‌مانندش از فقرای کلمبیا، لقب رابین هود را برای خود بدست آورد. شایان ذکر است در سال‌های فعالیت وی در زمینهٔ قاچاق مواد مخدر ناگزیر درگیری‌های بسیار خونین جریان داشت که بیش از چهارهزار نفر را به‌کام مرگ کشید.

اسکوبار در سال ۱۹۹۳ در کلمبیا به‌دست پلیس و ارتش کلمبیا کشته شد. همچنین وی رئیس باشگاه اتلتیکو ناسیونال بوده است.

به گفته روبرتو اسکوبار برادر و حسابدار شخصی پابلو، وی در اوج قدرتش هفته‌ای ۴۲۰ میلیون دلار درآمد داشت و ثروت او به قدری عظیم بود که صندوق‌های پول نقد را در مزارع کشاورزی، انبارهای مخروبه و بین دیوار خانه‌های اعضای شبکه خود پنهان می‌کرد و هر سال حدود ۱۰ درصد این پول‌ها به دلیل جویدن موش‌ها یا نفوذ آب از بین می‌رفتند. تنها پسر او سال ۲۰۰۹ در مصاحبه‌ای با دیلی تلگراف گفت که یک بار پدرش هنگام فرار به همراه اعضای خانواده حدود دو میلیون دلار اسکناس را آتش زد تا با آن گرم شویم و غذا بپزیم.

فیلم اسکوبار: بهشت ​​گمشده به انگلیسی (Escobar: Paradise Lost) با بازی بنیسیو دل تورو در نقش پابلو اسکوبار و جاش هاچرسون بر اساس برحه‌ای داستان زندگی او ساخته شده است.

سریال نارکوس به انگلیسی (Narcos) سریالی است که توسط Netflix با موضوع زندگی پابلو اسکوبار ساخته شده است.

 

https://fa.m.wikipedia.org/wiki/پابلو_اسکوبار

واروژان

واروژ هاخباندیان

(ارمنی: Վարուժան Հախբանդյան ملقب به واروژان)

(زاده ۱۳۱۵ – درگذشته ۱۳۵۶) موسیقی‌دان، آهنگ‌ساز و تنظیم‌کننده مشهور ارمنی‌تبار ایرانی و یکی از بنیانگذاران موسیقی پاپ در ایران بود.

واروژان در ۱۳ آذر ۱۳۱۵ (۴ دسامبر ۱۹۳۶) در قزوین به دنیا آمد. به سبب فوت والدینش به مدرسهٔ شبانه‌روزی ایتالیایی‌ها «اندیشه» سپرده شد که در این دوران، روش خواندن دعا هم راه با موسیقی پیانو در مدرسه، در شکل گیری علاقه اش به موسیقی، مؤثر شود.

پس از اتمام دورهٔ هنرستان عالی موسیقی تهران به ایالات متحده آمریکا رفت و دورهٔ آرنژمان موسیقی را به پایان برد.

پس از بازگشت به آهنگسازی و رهبری ارکستر پرداخت و خیلی زود در موسیقی ایران تحولی به وجود آورد. پیش از آن که به ساخت موسیقی متن برای فیلم‌ها بپردازد در برخی از فیلم‌ها آهنگ ترانه‌هایی را که خوانده می‌شد، تنظیم کرده است. به همین دلیل هم نامش در فیلم‌هایی همچون جهنم سفید (ساموئل خاچیکیان، ۱۳۴۷) با چنین مسئولیتی ذکر شده.

حسن کچل (علی حاتمی، ۱۳۴۹) نخستین فیلمی محسوب می‌شود که نام واروژان در عنوان‌بندی آن در کنار چند آهنگساز مطرح دیگر به عنوان سازندهٔ موسیقی متن و آهنگ‌ها آمده است. اما شاید بتوان رشید (پرویز نوری، ۱۳۵۰) را نخستین تجربه مستقل واروژان در زمینه ساخت موسیقی متن فیلم دانست. در کنار اسفندیار منفردزاده جزو آهنگسازان مطرح برای فیلم بوده است و به سبب آشنایی اش با موسیقی ایران در دوران تحصیل در هنرستان موسیقی تم ایرانی در آثارش به خوبی شنیده می‌شد.

موسیقی متن فیلم‌های همسفر، نازنین و مجموعهٔ تلویزیونی سلطان صاحبقران از جمله آثارش هستند.

او آهنگ‌های فولکلور پری زنگنه را نیز با همکاری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اجرا کرده است.

آخرین اثر وی در زمینهٔ آهنگسازی نیز ترانه‌ای بود با نام «اجازه» که مرگ اجازهٔ ساخت ترانه‌ای دیگر را به او نداد.

واروژان به خاطر موسیقی متن صبح روز چهارم (کامران شیردل، ۱۳۵۱) موفق به دریافت جایزهٔ سپاس شد.

واروژان که از بیماری قلبی رنج می‌برد هنگام ضبط موسیقی فیلم بر فراز آسمان‌ها، ساختهٔ محمدعلی فردین، سکته کرد و پس از ۱۳ روز بستری شدن در ساعت پنج و نیم صبح شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۵۶ (۱۷ سپتامبر ۱۹۷۷) در سن ۴۱ سالگی در بیمارستان جم درگذشت و در گورستان ارامنه تهران (بوراستان) به خاک سپرده شد.

در ۱۵ آذر ۱۳۸۶، به مناسبت ۷۱مین سالگرد تولد واروژان به همت و با همکاری اعضای «خانه ترانه» و با حضور خانوادهٔ واروژان، در فرهنگسرای دانشجو (بوستان شفق) مراسمی برای بزرگداشت این هنرمند فقید برگزار شد.

 

https://fa.m.wikipedia.org/wiki/واروژان

جلال الدین تاج اصفهانی

جلال‌الدین تاج اصفهانی (۱۲۸۲ اصفهان - ۱۳ آذر ۱۳۶۰) از خوانندگان ایرانی بود.

تاج اصفهانی در سال ۱۲۸۲ در اصفهان‏ متولد شد. پدرش شیخ اسماعیل معروف به تاج‌الواعظین بود که تا حدی با دستگاه‌های‏ موسیقی سنتی ایرانی‏ آشنایی داشت. تاج در ده سالگی نزد پدر و استادانی چون سید عبدالرحیم اصفهانی، نایب اسدالله، میرزا حسین ساعت ساز(خضوعی)، میرزا حسین عندلیب، حبیب شاطرحاجیبه دانش اندوزی پرداخت.وی به اشعار سعدی علاقه زیادی داشت و گزیده‌هایی از اشعار سعدی و دیگر شاعران را حفظ بود و در هنگام اجرای آواز به تناسب زمان و محیط از آن اشعار استفاده می‌کرد.

او از همان سال ۱۳۱۹ همکاری با رادیو را آغاز کرد و از ۱۳۲۸ به همکاری با رادیو اصفهان پرداخت. تاج ضمن خوانندگی، سرپرست نوازندگان رادیو اصفهان گردید. وی در رادیو اصفهان به اجرای برنامه‌هایی با تار اکبرخان نوروزی و برنامه آموزش گوشه‌های دستگاه‌های موسیقی ایرانی پرداخت.در سنین جوانی بنا به ارشاد قطب السادات تاج چندی را نزد شیخ خزعل گذراند و پس از فروپاشی دستگاه شیخ، به رشت، تهران و اصفهان سفر نمود و در اصفهان ساکن گردید. از ماندگارترین آثارش می‌توان به آتش دل اشاره کرد.

برخی از شاگردان برجسته او آقایان ایرج، علی‌اصغر شاه‌زیدی، عسگری آقاجانیان میری، محمد تقی سعیدی والاشانی، فضل‌الله شاهزمانی، سید رضا طباطبایی کربکندی، علی‌رضا افتخاری، مرتضی شریف، ناصر یزدخواستی، رضا قرنیان اصفهانی، حمیدرضا نوربخش، نصرالله معین را می‌توان نام برد.

هم‌چنین به گفته محمدرضا شجریان، وی آوازهای تاج اصفهانی را روی صفحات مرور می‌کرده است.

در ۲۹ تیرماه ۱۳۹۴، معین یکی از شاگردان تاج اصفهانی، ترانهٔ آتش دل را به یاد استادش با تنظیمی از کاظم عالمی بازخوانی کرد. احمد مراتب را ویژه ترین شاگرد تاج میدانند که او تنها کسی ست که دستخطی از استادش دارد که شاگردیش را نزد تاج گواهی کرده است. تاج اصفهانی به احمد مراتب لقب دره التاج داده است. مراتب از خوانندگان مذهبی و آیینی اصفهان است که در سفر امام موسی صدر به مکه، در حضور پادشاه عربستان بر بام کعبه اذان گفت.مراتب می گوید تاج اصفهانی درابتدا معمم بوده است و او در معیت تاج اصفهانی در نجف پیش از انقلاب و بعد از انقلاب در ایران به دیدار آیت الله‌خمینی رفته است. او می گوید تاج از لبنان پیام سری امام موسی صدر را برای امام خمینی برد و بعد از انقلاب هم با وساطت آیت الله فانی برای گرفتن دستخط از رهبر انقلاب به منظور دایر شدن مجدد حقوق ماهیانه اش به دیدار او رفت لیکن بعد از اینکه علی رغم داشتن توصیه نامه از آیت الله خمینی او را به صدا و سیمای اصفهان راه ندادند سه ساعت بعد سکته کرد و درگذشت.

 

محمدرضا شجریان تاج اصفهانی را اینگونه توصیف می‌کند:

«... شادروان تاج مردی بود سلیم‌النفس و با مناعت طبع هرگز در طول مدت زندگی اش به خاطر مال دنیا و مسائل مادی به کسی کرنش نکرد و به این خاطر مدح کسی را نگفت و از همه تعریف و تمجید می‌کرد و همه را با نام خیر یاد می‌کرد، شاید کسی به خاطر نداشته باشد که او حتی یک بار از کسی گلایه کند و یا از کسی بد بگوید او حتی اگر از کسی رنجشی می‌دید و خاطرش آزرده می‌شد، این رنج و آزردگی را با سکوت بزرگوارانه‌ای تحمل می‌کرد. تاج از استادانش با احترام فراوانی یاد می‌کرد. با دوستانش با مهربانی و عطوفت رفتار می‌کرد و حتی تا آخرین روزهای عمرش به اغلب دوستانش سرکشی و احوال پرسی می‌کرد. او با شاگردانش نیز عطوف و مهربان بود و مانند پدری خود را موظف به غمخواری آنان می‌دانست. شادروان تاج در زندگی یک همسر اختیار کرد و همیشه از او به عنوان یک کدبانوی خانه‌دار مهربان و دلسوز که موجب و موجد گرمی کانون خانوادگی اوست نام می‌برد. خداوند به تاج از این همسر شش فرزند عطا کرد؛ چهار دختر به نام‌های: تاجی، پروین، هما، پروانه و دو پسر به نام‌های: همایون و جمشید ...».

 

تاج اصفهانی در بامداد ۱۳ آذر ماه ۱۳۶۰ در سن ۷۸ سالگی در منزل پدری به علت کهولت سن و بیماری درگذشت. آرامگاه او در تخت فولاد اصفهان قرار دارد.

 

https://fa.m.wikipedia.org/wiki/جلال‌الدین_تاج

گائوک

گائوک (با نام مستعار هوشنگ) (نفر سمت چپ تصویر )که به اشتباه تصور می‌رفت یکی از اسرای جنگی آلمانی بوده باشد که در واپسین مرحله جنگ اول به جنگلیان کمک می‌کردند، یک چهره سؤال برانگیز است. هویت وی، دلایلش برای پیوستن به جنگلیان و شیفتگی کامل وی نسبت به کوچک خان، هنوز در پرده اسرار باقی‌مانده است. تاریخ‌نگاران شوروی به شکل توجیه ناپذیری در مورد گائوک سکوت اختیار کرده‌اند. تنها منبع ایرانی که اطلاعاتی درباره او داده، یقیکیان است، که می‌گوید وی یک آلمانی از اتباع روسیه بود که چند سال در ژنرال کنسولگری امپراتوری روسیه در تهران شغل رایزنی داشت. مطابق یک یادداشت انگلیسیان، گائوک مسئول بایگانی سفارت بود و با یک زن یهودی زندگی می‌کرد. وی در ایام جنگ بر اثر ارتکاب به عملیات غیر قانونی (در دادن جواز واردات) از شغلش معزول، دستگیر و برای محاکمه به بادکوبه فرستاده می‌شود. بر اثر انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ وی به اتفاق زندانیان دیگر از زندان آزاد شد و به ایران مراجعت نمود و مدتی به تبلیغات بر ضد انگلیسی‌ها و به نفع عثمانی‌ها و آلمانی‌ها مشغول بود، ولی از طرف نظامیان انگلیسی توقیف و به هندوستان فرستاده شد و چون روسی بود، بدین جهت انگلیسی‌ها او را به ادسا فرستادند و به مقامات شوروی تحویل دادند. در روسیه گائوک خود را به حزب اشتراکی نزدیک نمود و توانست دوباره وسایل آمدن خود به ایران را فراهم سازد. در روز ورود لشکریان سرخ به ایران (۲۰ ثور (اردیبهشت) ۱۲۹۹) گائوک نیز، به عنوان مترجم با رؤسای سرخ وارد ایران شده و در رشت به عضویت کمیته مرکزی انقلابی دولت شوروی ایران انتخاب می‌شود. اما ممکن است زودتر وارد شده باشد، چنانکه یک گزارش انگلیسیان از دستگیری زنی به نام نیومن (یا نویمن) در مه ۱۹۱۸ (اردیبهشت ۱۲۹۷) در انزلی خبر می‌داد که گفته می‌شد با گائوک در تماس بود. فقط سفارت فرانسه در تهران این هویت را برای گائوک تأئید کرده است. موقعی که میرزا کوچک خان و [یاران] همدستانش از رشت خارج شده و در جنگلهای فومنات موضع گرفتند، گائوک از روس‌ها جدا و با میرزا کوچک خان متحد شد. وی که مترجم رسمی شده بود، مضمون سوسیالیستی نطقهای نمایندگان شوروی را در ترجمه‌های خود تبدیل به عقاید اتحاد اسلامی می‌نمود. وقتی که چندین بار گائوک مضمون نطقهای روس‌ها را غلط ترجمه می‌کند، روزی از میرزا کوچک خان می‌پرسند: «آیا می‌دانید که گائوک نطقهای روس‌ها را صحیح ترجمه نمی‌کند؟»

 

میرزا در جواب می‌گوید:

«شاید گائوک مترجم بدی باشد ولی عجالتآً وجود او لازم است و باید در این سمت بماند، زیرا هم رفقای من و روس‌ها به او اطمینان کامل داریم. او یگانه شخصی است که می‌تواند اتحاد جنگل با روس‌ها را نگه دارد».

یکی از پیشوایان روسی، گوسف، رئیس چکا، درباره گائوک گفته بود:

«می‌دانم که گائوک نطقهای رفقا را غلط ترجمه می‌کند، ولی عجالتآً وجود او برای پیشرفت کار در ایران لازم است. همین که دیدم وجود او زیان‌آور است وی را به روسیه عودت می‌دهم».

بنا به گزارش‌ها، هوشنگ چنان «مجذوب شخصیت کوچک خان شد» که از بازگشت به روسیه خودداری کرد و در شمار یکی از محارم رهبر جنگلی درآمد. کوچک خان او و میر صالح مظفرزاده را در اوت ۱۹۲۰ (مرداد ۱۲۹۹) به مسکو فرستاد تا با لنین درباره اختلاف با رهبران حزب کمونیست ایران مذاکره کند. در آن هنگام گائوک شرح مذاکرات را هر روز یادداشت می‌کرد. وی از همراهی با کوچک خان دست نکشید و در جنگل ماند. و خود، همسر و دخترش مسلمان شدند. وی تا واپسین لحظات در کنار کوچک خان ماند و همراه او بر اثر سرما یخ زد و جان سپرد. وی پس از انتخاب خود به عضویت شورای جمهوری انقلابی ایران، اسم خود را به هوشنگ تغییر داد. گائوک هر دو اسم را به کار می‌برد و گاهی خود را گائوک، گاهی هوشنک و گاهی نیز گائوک ـ هوشنگ معرفی می‌کرد.

 

منابع :

شاکری، خسرو. میلاد زخم: جنبش جنگل و جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران، ترجمه شهریار خواجیان، تهران: نشر اختران، ۱۳۸۶.

۲. یقیکیان، گریگور. شوروی و جنبش جنگل: یادداشتهای یک شاهد عینی، به کوشش برزویه دهگان، [تهران]: نوین، ۱۳۶۳.

 

https://fa.m.wikipedia.org/wiki/گائوک

داروغه

محمد علی طهماسب زاده : 

 

۸ آذر ۱۳۹۵  ۰۹:۴۰

 

داروغه بر خلاف تصور عموم هرگز یک ترکیب ترکی یا مغولی نیست ، در گذشته در حکومت های محلی آذربایجان به افرادی که در درگاه بزرگان خدمت میکردند درگاهی اطلاق میشده به مانند ترکیب درباری که به افراد حکومتی رده بالا اطلاق میشده ، ترکیباتی مانند دارگا ( ده ره گای) و  دارگا شائید (ده ره گای شوگرد= شاگرد درگاهی) هنوز در گویش هشترودی آذربایجان به وفور شنیده میشود .

http://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/35c0ff4f1c3840d49ee8cfb5c387ba73

فرصت

محمد علی طهماسب زاده :

 

۱ آذر ۱۳۹۵  ۰۹:۳۸

 

فرصت هرگز واژه ی عربی نبوده و نخواهد بود فرصت یک واژه ی ایرانی است شکل نوشتاری شاید به آن ریشه ی عربی بدهد ولی با دقت در محل استفاده ی این واژه به راحتی میشود درک کرد که این واژه که به صورت کهن خود هنوز در میان باشندگان کوهستانی ترین مناطق ایران بر زبان ها جاری هست و به گونه یی دیگر از حالتی که در لغت نامه ها اشاره شده به کار میرود. بن "فور" را اگر به نحوه ی چینش آن در واژگانی مانند وفور (وه فور) ، فوری ، فورس (Force) به چم شدت عمل ،فورجه به چم اعطای زمان بیشتر قبول بکنیم شاید بشود گفت که در ترکیباتی مانند نام فرشاد پیشوند فر به معنی زمان بوده و فرشاد (فورشات) یعنی زمان شادی ...

 

 

http://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/da002f67da7e4aa6aae430384ee067f4

تمارزو

محمد علی طهماسب زاده :

 

۱ آذر ۱۳۹۵  ۱۵:۳۳

 

تمارزو یک ترکیب عامیانه است ولی باز مانده از زبان کهن ایرانیان که ترکیبی از سه جز ء : ته + مه +آرزو بوده ، ته همان حرف تعریف است که در زبان انگلیسی نیز وجود دارد و همان وند تعریف (the) که در زبان فارسی کهن هم به صورت ته یا ده موجود بود. جزء میانی تمارزو حرف نفی است که به واژه ی بعدی یعنی آرزو بار منفی می دهد همانند نقش مه در مپرس که این حرف نفی ، نپرسیدن را امر میکند. آرزو نیز به تنهایی مخفف چنین کلماتی بوده آر+ز+ او ( آنچه از او می آوری ) که اینجا او میتواند هم خدا باشد و هم کائنات ! و در کل تمارزو چنین می چمد : ته مه آرزو = بر من نشد آرزو . هنوز هم در خیلی از مناطق ایران برای افزودن حسرت به یک حرفی از پیشوند ته که به صورت ده موجود است استفاده میکنند مانند: ده بیا ، ده نگو ، ده بدو تکه کلام ده مه که هنوز در گویش هشترودی موجود است ترکیب کریولی از حرف تعریف ته و حرف نفی مه می باشد هر چند این ترکیب در زبان ترکی امر به نگفتن میکند ولی ازین ترکیب در جاهایی هم استفاده شده که ربطی به گفتن و نگفتن ندارد ، بلکه بیشتر در زمانی بیان میشود که مطلبی آشکار میشود و طرف شنونده با حسرت می گویید ده مه !

 

http://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/3fbb0aa7cde94cf4a5d04ca2bd298635

امنیه ی سیه چرده !

امنیه ی سیه چرده یی که یک سر زنجیر آویخته شده برگردن میرزا رضای کرمانی قاتل ناصرالدین شاه را در دست دارد هرگز پدر رضا شاه نمی توانست باشد ! زیرا پدر رضا شاه ۱۸ سال قبل از مرگ ناصرالدین شاه در گذشته بود .


رضا شاه پهلوی در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ خورشیدی در آلاشت مازندران به دنیا آمد.

[احسان طبری - جامعهٔ ایران در دوران رضاشاه]
[نجفقلی پسیان و خسرو معتضد، از سوادکوه تا ژوهانسبورگ: زندگی رضاشاه پهلوی، نشر ثالث، ۷۸۶ صفحه، چاپ سوم، ۱۳۸۲، ISBN 964-6404-20-0]


مادر رضاشاه او را زمانی که کودک شیرخواره‌ای بود از شهرستان سوادکوه به تهران آورد.
مرگ پدر رضا شاه در چهل روزگی وی موجب شد که نوش‌آفرین تصمیم به عزیمت به تهران بگیرد. به این خاطر پس از مدتی نوزاد شش‌ماهه را برداشت و راه تهران را در پیش گرفت. در این سفر رضای نوزاد در راه سخت میان مازندران و تهران به شدت بیمار شد و با رسیدن به گردنه و کاروانسرای گدوک، نوزاد یخ زد و مادر و سایر همسفران وی را مرده پنداشتند؛ بنابراین او را از مادر جدا نموده و برای دفن در روز بعد، او را در کنار چارپایانشان گذاشتند. گرمای محیط موجب شد تا کودک مجدداً جانی بگیرد و اطرافیان را متوجه خود کند. این داستان را رضاشاه بارها در دوران پادشاهی و در هنگام ساخت راه‌آهن شمال برای اطرافیان از جمله محمدعلی فروغی و حسن اسفندیاری نقل نموده‌است.

[نجفقلی پسیان و خسرو معتضد، از سوادکوه تا ژوهانسبورگ: زندگی رضاشاه پهلوی، نشر ثالث، ۷۸۶ صفحه، چاپ سوم، ۱۳۸۲، ISBN 964-64ق04-20-0]
[رستمی، فرهاد، پهلوی‌ها، خاندان پهلوی به روایت اسناد، تهران: مؤسسه مطالعات تاریخ ایران معاصر، جلد اول: رضاشاه، ص۴]

 

پدر رضا شاه ، داداش بیک سوادکوهی، یاور فوج سوادکوه بوده‌است.

[نجفقلی پسیان و خسرو معتضد، از سوادکوه تا ژوهانسبورگ: زندگی رضاشاه پهلوی، نشر ثالث، ۷۸۶ صفحه، چاپ سوم، ۱۳۸۲، ISBN 964-6404-20-0]


ناصرالدین شاه در آستانهٔ مراسم پنجاهمین سال تاجگذاری در ۱۲ اردیبهشت سال ۱۲۷۵ هجری خورشیدی برابر با ۱۷ ذی‌القعده۱۳۱۳ هجری قمری به دست میرزا رضای کرمانی یکی از پیروان سید جمال الدین اسدآبادی و به تحریک او در حرم شاه عبدالعظیم در شهر ری ترور شد.

[مرتضی راوندی، تاریخ اجتماعی ایران، صفحهٔ ۵۵۲]


رضا خان میرپنج سال ۱۲۷۵ خورشیدی پس از کشته شدن ناصرالدین‌شاه قاجار، فوج سوادکوه برای نگاهبانی از سفارتخانه و مراکز دولتی به تهران فراخوانده شد. وی در دوران خدمت در قزاقخانه مدتی نگهبان سفارت آلمان در تهران بود. امضای تغییر شیفت روزانه وی هنوز در این محل نگهداری می‌شود
[نجفقلی پسیان و خسرو معتضد، از سوادکوه تا ژوهانسبورگ: زندگی رضاشاه پهلوی، نشر ثالث، ۷۸۶ صفحه، چاپ سوم، ۱۳۸۲، ISBN 964-6404-20-0]

هدف از آوردن مطالب فوق در جهت رد دروغ و جعل آشکاریست که متاسفانه در تاریخ معاصر بر مبنای نوشته هایی از صفحات ۲۶ و ۲۷ کتاب دختر یتیم به غرض مستند گشته است و در حال گنجانده شدن در تاریخ ایران به پیش میرود ! این جعل و دروغ که در محافل عمومی و دنیای مجازی به کرات دیده شده ! پاره یی از آن به این صورت ذکر میشود : (در تمام دوران خدمت ۱۷ ساله رضا شاه و در طول ۳۷ سال سلطنت محمدرضا شاه هیچ تاریخ نگار و نویسنده ای حق نداشت به این مطلب اشاره کند و هیچ عکسی از پدر رضا شاه به چاپ نرسید و هر وقت این عکس معروف به مناسبتهای تاریخی در نشریات چاپ می‌شد، فقط زیر آن می‌نوشتند: "میرزا رضا کرمانی” قاتل ناصرالدین شاه! و اشاره ای به نام امنیه ای که زنجیر میرزا رضا را در دست داشت نمی‌کردند.) آورده می شود ، تا همگان به حقیقت امر واقف گردند و نیز لازم به ذکر است که پدر رضا شاه هرگز در بریگاد قزاق نمی توانست خدمت کرده باشد که بخواهند به دلیل اعتیاد نیز ایشان را اخراج بکنند ! در حقیقت ایشان فرصت این را نداشته است ، زیرا بریگاد قزاق  دقیقا در سال ۱۲۵۸ یعنی یکسال پس از مرگ ایشان در ایران به خواست ناصرالدین شاه تشکیل شده است .

✍ محمد علی طهماسب زاده ▪️

وجه تسمیه سهند

 

"آندیا" از تمدن‌های بزرگ آغازین هزاره ی اول پیش از میلاد در همسایگی "گیزیل بوندا" بود . در میان سالهای 715 تا 713 پیش از میلاد "سارگون" دوم در پیشروی بسوی شرق و پس از اسارت "دیاکو " رئیس اتحادیه ی قبایل " مادیا " بسوی "گیزیل بوندا " پیشروی را ادامه داد و از آنجا وارد " آندیا " شد. "آندیا" درتصرف شخصی بنام " تلوسینا " بود که از حدود سال 715 پیش از میلاد ، متحد "روسای یکم " محسوب می شد . در آن زمان " تلوسینا " به کمک " بگداتو" حکمفرمای "اوئیش دیش" و" متاتی " فرمانروای " زیکرتو " در مقابل " آزا " پسر "ایرانزو" حکمران جدید "ماننا" در جنگ بود . "گیزیل بوندا " بر مسیر رود "قزل اوزن" قرار داشت که ویژگی شگرف آن مارپیچی بودن آن است. "قزل‌اوزن"در اثنای مسیر از شمالغرب بسوی جنوب شرق میان کوه‌های "آق‌داغ" دنباله ی "البرز" جاری می‌شود و درّه‌ای که در این مسیر تشکیل می‌دهد در دوران کهن "آندیا" نامیده می‌شد. در بخش شمال شرقی این درّه رودکی از کوهستان "سهند" سرازیر می‌شود و با "قزل‌اوزن" تلاقی می‌کند که این رودک و جویبارهایی که بدان می‌ریزند در دوران باستان ناحیهٔ "زیکرتو" را تشکیل می‌داد. "قزل اوزن" بالاتر از محل تلاقی با رودک مزبور از جنوب به شمال جاری است. بخش علیای آن را کوهستان "گیزیل‌بوندا" از "ماننا" جدا می‌کرد. "آشوریان" به این مناطق "مادیا" می‌گفتند .نام کوه "سهند" از نام حکومت "آندیا" برگرفته شده "آندیا" به سرزمبنهای پیرامون "آندی" اطلاق میشده که در اصل " شاه آندی تی" بوده که به مرور به " شاه آند " و" ساه آند" و "سهند " تبدیل شده است . تی پسوندی بوده که به معنی کوه نیز در انتهای پاره یی از نام کوههای "آذربایجان" مانند "کاپلانتی" و "زاکروتی" در "لرستان" که در گذشته به "زاگروس" اطلاق میشده و "پیریشاتی" ،سومین پیشوای کوهستان بزرگ "گیزیل‌ بوندا" و "هل تام تی" یعنی کوه خدابان که به سرزمین "ایلام" اطلاق میشده ، به کرات دیده شده است. با گذشت زمان در نام "شاه آند تی" پسوند تی باید حذف میشده زیرا دیگر نیازی به وجود این پسوند نبوده و "شاه آند" بدون پسوند تی به تنهایی معنی "شاه آند" را میرساند و بر همگان معلوم بود که "شاهند" همان کوه "شاه آندی ها" بود و کمی آنسو تر "شاه آندی دژ" تحکیماتی بود که زمانی در داخل فرمانروایی " آندیا " بوده است . لازم به ذکر است که تبدیل حرف سین یه شین درین مناطق امری بدیهی بوده و غیر قابل انکار مانند تبدیل "شهر ورد " به "سهرورد" و هزاران تبدیل های دیگر ازین دست که در تغییر معنی هیچ تاثیری نداشتند . در بیشتر نام محلهای "هشترود" هنوز هم اثری از نام " آندیا" "زیکرتو" "مادیا" و "آزا" و "زو" دیده میشود ! بیشتر این نامها حلقه ی اتصال با دنیای باستان میباشد،که با مطابقت صحیح به راحتی میشود به تاریخ پر افتخار این مناطق در دوران باستان دست یافت .


نویسنده : محمد علی طهماسب زاده
فقط در مطابقت با نام محلها از کتاب : تاریخ ماد
نوشته ای : ایگور میخایلوویچ دیاکونوف
اقتباس شده است .
1395 /05/10

کدخدا مامور بی جیره و مواجب دولت در عصر پهلوی ها !

شعر :

 

 

پای یک مسجد متروک بنای ده ماست

نوتر از منظره ها مقبره های ده ماست

خانه هامان گلی و پنجره هامان بسته
فقط این مسجد متروکه نمای ده ماست

کدخدای ده ما هرچه بگوید حق است
کدخدای ده ما نیست خدای ده ماست

کدخدا را چو خدا قبله حاجت کردیم
کدخدایی و خدایی که بلای ده ماست

ما از این زندگی آخر به خدا خسته شدیم
این صدا مختص من نیست صدای ده ماست

خاک نفرین شده ها مرکز طاعون زده ها
تخم آفت زدگی در گل و لای ده ماست

پدرم از ده بالا که غروب آمد گفت
هرچه بد بختی و درد است برای ده ماست

آی چوپان جوان خسته نباشی بنواز
فقط این نی لبکت لطف و صفای ده ماست

شعر از : محمد رضا یعقوبی

 

کدخدا : 

کدخدا را به تفاوت متصدی امور ده، دهبان، دهدار، رئیس قبیله یا عشیره، رئیس صنف، رئیس محله تعریف کرده‌اند. علاوه ‌بر این، او را بزرگ محله دانسته‌اند، چه هر محله در جای خود به ‌منزله خانه است و راتق و فاتق آن کدخداست.
اصطلاح کدخدا، تاریخ مفصلی دارد که نشان می‌دهد، کاربرد و مفهوم این کلمه طی زمان، دچار دگرگونیهایی شده است.
امروز واژه کدخدا در 2 مورد به کار می‌رود: یکی به معنی رئیس ده که مردم ده‌نشین را اداره می‌کند و دیگری، به معنی رئیس طایفه و قبیله که در میان ایلات و عشایر فارس و بختیاری و جاهای دیگر معمول و مصطلح است.
در زمان صفویه، اداره امور محلی با کدخدایان بود که ظاهراً مسئول وصول مالیات و عوارض بودند و بر سکنه دهات نوعی ریاست داشتند. میزان مالیات ارضی که از مردم می‌گرفتند و مأخذی که از آن قرار، مالیات را محاسبه می‌کردند، کاملاً روشن نیست. در عهد نادر، کدخدای هر ده مسئول شکایات و حوادث قلمرو خود بود.
در آذر 1314ش (دسامبر 1935م)، قانون کدخدایان به نام قانون کدخدایی به تصویب رسید که برخی از مواد آن به شرح زیر است:

ماده 1. کدخدا نماینده مالک و مسئول اجرای قوانین و نظام‌نامه‌هایی بود که از سوی دولت به او ارجاع می‌شد. برای هر ده یا قصبه، یک کدخدا تعیین می‌شود.
ماده 2. در خالصه‌جات از طرف مالیه محل، در موقوفات از طرف متولی یا نماینده او، در املاک اربابی از طرف مالکان و در دهات خرده مالکی، اشخاصی که اکثریت ملک را مالک هستند، یک نفر برای کدخدایی به حکومت یا نائب‌الحکومه محل معرفی می‌کنند که حاکم انتصاب او را صادر نمایدماده 3. شرایط کدخدایی عبارت است از تابعیت ایران، عدم محکومیت به جنحه و جنایت، معروفیت به درستکاری و امانت و لیاقت یا مقیم بودن در یکی از دهات محل مأموریت خود و داشتن رعیتی در یکی از محال مأموریت خودماده 4. کدخدایان باید امور رعیتی و فلاحتی را مطابق دستور و نظریات مالک تحت مراقبت قرار دهند و می‌توانند دعاوی جزیی بین اهالی ده را که قیمت آن از 50 ریال تجاوز نکند، با کدخدا منشی حل و تسویه نمایند و منازعات و اختلافات حاصله بین اهالی را جلوگیری و در صورت وقوع حتی‌الامکان به صلح خاتمه دهنماده 7. کدخدا مکلف است طبق ماده 23 قانون اصول محاکمات جزایی، در جلوگیری از فرار متهم و از بین رفتن اثرات جرم اقدام نموده و نتیجه اقدامات را در اسرع وقت به نزدیک‌ترین پست امنیه یا نائب‌الحکومه اطلاع دهدماده 8 . مالک یا مالکین تا 15 روز اگر در تعیین و معرفی کدخدا تعلل نمایند،‌ حکومت محل کدخدا را انتخاب خواهد نمودماده 10. هرگاه کدخدا از انتظامات امور زراعتی فرد گذار نماید، به تقاضای مالک یا مالکین منغرل می‌شود

کدخدا در املاک اربابی در واقع حکم نوکر یا مباشر مالک را داشت و تمایل کلی بر این بود که کدخدا از مالک اجرت نقدی بگیرد و از مستأجران یا رعایایی که زیردست او براساس مُزارعه کار می‌کردند، رسومات جنسی دریافت کند. میزان این رسومات به صور مختلف حساب می‌شد و بیش از همه معمول بود، که رسومات را از قرار هر جفت زمین و هر سهم آب و برحسب خانوار حساب کنند. کدخدا گذشته از مزدی که به‌ طور مرتب دریافت می‌کرد، دارای مداخلی هم بود. این شغل به او فرصت می‌داد، برخی دیون غیرعادی را بر رعایا تحمیل کند. کدخدا مسئول انتظامات عمومی ده بود و دزدیها، منازعات و اغتشاشاتی را که اتفاق می‌افتاد، به مقامات انتظامی گزارش می‌داد. هماهنگی خدمات عمومی، مانند لایروبی قناتها، برعهده او بود؛ اختلافات جزیی را حل و فصل می‌کرد و خطاکاران را به کیفرهایی مانند زندانی کردن و تازیانه زدن و جریمه دادن، محکوم می‌کرد. در بعضی نقاط، کدخدا یک جفت یا قسمتی از یک جفت زمین را به رایگان متصرف بود و بابت آن بهره مالکانه نمی‌داد. این نکته در بسیاری از دهات کردستان صادق بود. از این گذشته، در کردستان مالکان به ‌عنوان رسومات، مقداری روغن از هر زارع برای کدخدا می‌گرفتند، تا او بتواند از عهده مخارج مهمانان و مأموران دولتی برآید. در این منطقه، کدخدا از همه مسافران و مأمورانی که از ده می‌گذشتند، پذیرایی می‌کرد.
لازم به ذکر است که کدخدا خود نیز معمولاً دارای نسق زراعی بود و برای پذیرایی از میهمانانی که به ده می‌آمدند و نیز انجام سایر وظایفی که بر عهده‌اش بود، سالانه از هریک از روستاییان مقداریگندم دریافت می‌داشت.
به ‌طورکلی در مناطق عشایری، اعم از فارس یا جاهای دیگر، خانها، کلانتران، کدخدایان و نوکران آنان، از هر فرد ایل روغن و گوشت برای تأمین مخارج خود می‌گرفتند. همچنین رؤسای قبایل کرد و خوانین، علاوه ‌بر بهره مالکانه، باجهایی برای خان عشیره می‌ستاندند. در پاره‌ای از مناطق عشایری، کلانتران و کدخدایان مسئول وصول مالیات دولت بودند و درین گونه موارد، قسمتی از آنچه وصول می‌کردند را به ‌عنوان حق‌العمل برای خود کنار می‌گذاشتند.
کدخدا از گذشته و قبل از مشروطیت، به‌عنوان پایین‌ترین رده از تشکیلات
بزرگ مالکان، به اداره امور ده از نزدیک و تحت نظارت و اوامر مالکان یا مباشران اشتغال داشت. بعد از مشروطیت، مجلس دوره اول در 14 ذیقعده 1325ق (1284ش)، قانون تشکیل ایالات و ولایات و دستورالعمل حکام را به تصویب رسانید. برطبق این قانون، اداره امور ده به کدخدا واگذار شد و آن را در حد یک دایره حکومتی بشمار آورد. به ‌این ‌ترتیب، در سلسله مراتب حکومتی ابتدا حاکم، نائب‌الحکومه، اداره نظمیه شهری و بلوکی و بالاخره کدخدا در آخرین مرتبه آورده شد. در این قانون در این زمینه آمده است: اداره کردن امور ده به عهده کدخداست که به رضایت اکثریت ساکنان ده و به تصویب مباشر و مالک و امضاء نائب‌الحکومه بدین سمت استقرار می‌یابد.
وظایف کدخدایان طبق این قانون به قرار زیر بود:

اجرای قراردادهای (بخش‌نامه‌ها) اداره ناحیتی، یعنی اجرای دستورات ضابط که منصوب حکومت بودنظارت بر اینکه حدود اراضی متعلقه و علایم آن محفوظ باشد، اعم از اینکه آن اراضی در مالکیت آنها باشد یا در اجاره آنهامراقبت در صحت راه‌ها و معابر و کوچه‌ها و پل‌های دهمواظبت در وصول مالیات و عوارض دولتی و حقوق مالکاجرای قراردادهایی که دهقان‌ها مابین خود منعقد داشته‌اند یا با مالکین و اشخاص خارج بسته‌اند، درصورتی‌ که این قراردادها متنازع فیه نباشدنظارت بر مکاتب و مریض‌خانه و دارالمساکین و غیره درصورتی ‌که خود اهالی ده به خرج خودشان این نوع ادارات خیریه را تأسیس کرده باشندنظارت بر دفاتر نفوس و اطلاعات راجع به آن و تقدیم صورت این دفاتر به‌جای لازمنظارت بر اموال و وجوهی که متعلق به خود ده است و همچنان به انبار غله که متعلق به اهالی ده است و صرف آن به‌ طور صحیح

از شرح وظایف کدخدا معلوم می‌گردد که ده نیز به‌نوبه خود دارای شخصیت حقوقی بوده است. از 1354ش، وزارت تعاون و امور روستا موضوع کدخدایی را با عنوان دهبان مطرح نمود.
دهبان فردی بود که امور اجرایی در سطح ده را برعهده داشت. شرایط لازم برای این شغل عبارت بود از بین 22 تا 60 سال سن، سواد خواندن و نوشتن، عدم اشتهار به فساد اخلاقی و این که از تمام یا بخشی از حقوق اجتماعی محروم نشده باشد. دهبان به انتخاب انجمن ده و تأیید بخشدار و حکم فرماندار منصوب می‌شد.
اگرچه تا سال تصویب قانون و حتی بعد از آن، کدخدایان قبلی یا فرزندان آنها به ‌صورت تقریباً موروثی این وظیفه را برعهده داشتند، ولی این قانون انتخاب دهبان را به انجمن ده واگذار می‌کرد که با تأیید بخشدار و صدور حکم دهبانی از جانب فرماندار، دهبان منتخب انجمن ده رسمیت می‌یافت.
مدیریت روستا تا انقلاب اسلامی به‌ گونه‌ای بود که کدخدا که طبق قوانین قبلی منتخب مالک بود، هنوز به فعالیت خود ادامه می‌داد، ولی برای هماهنگی مقرر شده بود تا تعاونی، دهبان را به فرمانداری معرفی نماید.
هر چه از صدر مشروطیت دور و به سالهای دهه 1340ش و دوره اجرای اصلاحات ارضی نزدیک‌تر می‌شویم، ملاحظه می‌شود که نقش مالک در تعیین و نصب کدخدا یا دهبان (اصطلاحی که پس از اصلاحات ارضی متداول گردید) کاهش یافته و دولت نقش بارزتری پیدا کرده است. پدیده کدخدایی که بنابر ضرورت و مبتنی بر عرف محل است و از گذشته مطرح بوده، وظایف یا کارکردهایی داشته است. وظایف یا کارکردهای کدخدا از زمره کارکردهایی است که تا زمانی‌ که روستا و روستایی برقرار باشد، با تفاوتهایی کم ‌و بیش وجود خواهد داشت.
به ‌دنبال تغییراتی که بعد از مشروطیت در تعدیل نقش مالکان بزرگ و منسوخ کردن تیول‌داری صورت گرفت، درواقع نقش دولت و مالک در روستا از هم تفکیک شد. از این دوره به بعد، زارعان یا روستانشینان با 2 منبع سروکار پیدا کردند: دولت و مالک. کدخدا، در نقش رابط رسمی دولت با روستاییان مطرح بود. اگرچه کدخدا کلاً نقش فرمانبرداری از مالک و اجرای مأموریت‌های محوله در جهت حفظ انتظام را برعهده داشت، برخی از وظایف نیز از طریق دستگاه اداری برعهده وی گذاشته شد. از زمان پهلوی اول که شیوه اخذ مالیات از مالکان تغییر کرد و مقرر شد که زارعان هم مالیات بپردازند، کدخدا به‌عنوان مأمور وصول مالیات درآمد. به ‌تدریج که برنامه‌های عمرانی و اصلاحی امور اجتماعی روستا در قالب قانون و مقررات مورد توجه قرار گرفت، کدخدا در داخل روستا نقش رابط را در اجرای برنامه‌های دولتی و یا گردآوری مبالغی از درآمد روستاییان یافت. مسایلی مثل تهیه آب شرب، احداث و مرمت مسجد، غسالخانه، پل، انبار، مدرسه و گسترش بهداشت از طریق رعایت نکات بهداشتی و نگهداری و سرپرستی یتیمان و افراد بی‌سرپرست و کارهایی از این قبیل را جزو وظایف شورای بخش و کدخدایان قرار دادند و حتی بنگاهی دولتی برای رهبری و سرپرستی این مؤسسات پدید آمد. با وجود مقررات مختلف در این زمینه، وجود روابط مالک و رعیتی و نقش بزرگ مالکان در شبکه و روابط تولیدی، امکان فعالیت را به کدخدا، جدای از خواست‌ها و دستورات مالک، نمی‌داد. از زمانی ‌که دولت حضور خود را در روستاها اعلام کرد، کدخدا روی
کاغذ و در قوانین، به ‌عنوان واسط بین دولت و روستاییان مورد نظر بوده است، ولی عملاً کدخدا در ارتباط با مالک نقش خود را ایفا می‌کرد. اگر چه پذیرایی از مأموران دولتی، گرفتن کوپن سهمیه قند و شکر، سربازگیری، گرفتن شناسنامه برای روستاییان و کارهایی مثل این از وظایف کدخدا بود، ولی انجام وظایف مزبور در راستای اهداف و خواستهای مالک و در هماهنگی با او صورت می‌گرفت. کدخدا بیشتر در رابطه با امور اجتماعی و سیاسی فعال بود و نقش عمده‌ای در رابطه با مسائل اقتصادی برعهده نداشت. اگرچه گاهی حکمی به‌عنوان دهبان از طرف بخشدار یا فرماندار برای آنها صادر می‌شد، کدخدا در هرم قدرت ده در رده سوم و بعد از نماینده و مباشر قرار می‌گرفت. اگرچه ممکن بود کدخدایان نقش نماینده مالک را نیز ایفا نمایند، ولی این امر عمومیت نداشت.

تحول وظایف کدخدا

قبل از مشروطیت، مالک حامی و پشتیبان کدخدا بود. بنابراین، کدخدا با اینکه خود از روستاییان بود، با بهره‌گیری از قدرت مالک، مقتدرانه به اداره امور می‌پرداخت؛
بعد از مشروطیت و تا جنگ جهانی دوم، مطابق قانون، کدخدا نماینده مالک و مسئول اجرای قوانین و نظام‌نامه‌های دولتی که به او مراجعه می‌شد، بود. بدین‌ ترتیب، دولت اعمال مالکیت خود را در روستابه کدخدا (که نماینده مالک بود) واگذار کرد. از 1316ش به بعد، کدخدا قانوناً و مدتی بعد از آن، عملاً در نقش نماینده دولت در روستا هم انجام وظیفه می‌نمود؛
از جنگ جهانی دوم تا اصلاحات ارضی، با وجود تصویب برنامه‌های مختلف، مدیریت ده در دست مالکان و عوامل مربوط به آنها، از جمله کدخدا بود؛
از اصلاحات ارضی تا انقلاب اسلامی، صدور حکم کدخدایی از جانب دولت صورت می‌گرفت و آنها به ‌صورت مأموران بی‌جیره و مواجب دولت عمل می‌کردند، در حالی ‌که مقرری خود را از روستاییان و اغلب از محصول دریافت می‌داشتند و از آنجا که با مالک قبلی رابطه حسنه‌ای داشتند، عملاً ادامه کار آنها مشکل نبود.

منبع:
دانشنامه مدیریت شهری و روستایی